توضیحات
مقدمه رمان شب از ستاره ها تنهاتر است با شعری از احمد شاملو شروع می شود.. طرف ما شب نیست… صدا با سکوت آشتی نمیکند… کلمات انتظار میکشند.. من با تو تنها نیستم، هیچکس با هیچکس تنها نیست… شب از ستارهها تنهاتر است… طرف ما شب نیست… چخماقها کنار فتیله بیطاقتند… خشم کوچه در مشت توست.. در لبان تو، شعر روشن صیقل میخورد… من تو را دوست میدارم، و شب از ظلمت خود وحشت میکند…
اسم رمان: رمان شب از ستاره ها تنهاتر است
نویسنده این اثر: شیرین نورنژاد
ژانر رمان: عاشقانه
گوشه ای از داستان رمان شب از ستاره ها تنهاتر است
از درز ناچیزی که نور به داخل می تابید، به بیرون چشم دوخته بود. مردمک های سرگردانش آرام و قرار نداشتند. به هر سمت و سویی کشیده می شدند، برای فهمیدن اینکه کجاست…یا به کجا می رود؟! دیگر چه چیزی در انتظارش است؟! صدای هق هق نرسیده اش فضای بسته و تاریک را در بر گرفته بود و از صدای خودش هم وحشت داشت.
دستانش را سفت و سخت به جایی بند کرده بود. اما لرزش دستانش، تنش، و قلبش غیرقابل کنترل بود. موهای پریشان و خیسش، به صورت عرق کرده و پر از اشکش چسبیده بود و جایی از تنش درد می کرد. با صورتش می سوخت؟ نمی توانست تمرکز کند…اما هر بار که اتومبیل به دست انداز می افتاد، دردش خودنمایی می کرد.
با ایستادن ناگهانی اتومبیل، به شدت پرت شد و از وحشت بی اراده جیغ کشید. از مرگ می ترسید… و از بدتر از مرگ، بیشتر! و هیچ چیز را نمی توانست پیش بینی کند. صدای باز شدن در اتومبیل، در گوشش اکو شد. یخ زد…صدای قدمها.. و صدای آهسته ی حرفهایشان، لرز دوباره ای به تنش انداخت. دست های کثیف و لرزانش را جلوی دهانش گرفت و فشرد. و چشم های وق زده اش به روزنه ی ناچیز گره خورد…















