توضیحات
دانلود رمان سرد سیر نوشته نویسنده مهسا زهیری pdf بدون سانسور
عنوان اثر: سرد سیر
پدید آورنده: مهسا زهیری
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 2580
معرفی رمان سرد سیر
میراث پروفسور انتظام بزرگ، استاد مشهور و گرانقدر فیزیک که سالهاست از فوت او میگذرد، امروز در دستان پسر و نوادگانش است. از نگاه بیرون، همه چیز پررونق، پیشرو و مستحکم جلوه میکند؛ اما باطن ماجرا گواه دیگری است. باطنی که تفاوتها و تناقضهایش، سنگ بنای اصلی این داستان است. حریر در آستانهی اقدامی بیسابقه است: قصد دارد کسی را به زندگی خود وارد کند که میداند با مخالفت خانواده روبرو خواهد شد؛ اما این ورود، همهی معادلات را دچار تحولی بنیادین میکند و حریر را در مسیری غیرمنتظره و پر از فراز و نشیب میاندازد. آنها در باتلاقی گرفتار میآیند که به رغم تلاش برای نجات خود، هر بار بیشتر در آن فرو میروند و ناامیدانه به دنبال تکیهگاهی در یکدیگر هستند.
بخشی از رمان سرد سیر
جلوتر راه افتادم و دسته ی کیف کوچیک ورنی رو محکم تر گرفتم. از راهروها و لابی ساختمون بزرگ و قدیمی وسط شهر بیرون رفتیم و از حیاط کوچیکش گذشتیم. جمع های دوسه نفره ی روی نیمکت ها با دیدنم بلند میشدند و نگاهی به مرد جوون پشت سرم مینداختند. خودم رو به ندیدن میزدم خیلی زود از حیاط خارج شدیم و توی خیابون شلوغ عصر، سمت ماشین حرکت کردیم در عقب رو برام باز کرد و منتظر موند نگاهم به رز قرمز روی صندلی افتاد و چشم هام باریک شد. ابرو بالا دادم و نگاهش کردم. لبخند محوی گوشه ی لبش رو بالا برده بود. دوباره آه کشیدم و در حالی که گل رو برمیداشتم نشستم. در رو بست و ماشین رو دور زد تا پشت فرمون بشینه. به تابلوی «آموزشگاه مرکزی انتظام ویژه ی کنکور کارشناسی» نگاه انداختم که بالای در فلزی نصب شده بود. آموزشکده ای که قدمتی بیشتر از سن من داشت و هنوز سر پا مونده بود. شهرام ماشین رو راه انداخت. نگاهم رو به اون طرف شیشه دادم و به عبور آدم ها و ماشین های خیابون چشم دوختم.
از صبح امروز حالم خوب نبود و دلیلش رو حتی خودم درست نمیدونستم. ماه های اخیر سخت گذشته بودند. شاید اگر من هم مثل امیر خودم رو به اون راه میزدم و به شرایط عادت میکردم، همه چیز بهتر میشد؛ ولی انگار خون انتظام بیشتر از همه توی رگ های من جا خوش کرده بود که شرایط جدید هیچ جوره توی گتم نمی رفت.سوزش اشک تا پشت چشم هام رسیده بود که شهرام پخش ماشین رو روشن کرد و یکی از آهنگ های ملایم کلاسیک توی فضا پیچید دستم رو زیر چونه زدم و گوشهام رو به آهنگ سپردم. نفس عمیقی کشیدم و قطره ای از گوشه ی چشمم چکید که با سرانگشت گرفتم. شهرام من رو با این اشک ها زیاد دیده بود. بیشتر از امیر و بابا… بیشتر از فاطمه و ملورین… بیشتر از… انگار پخش خاموش شده بود.ماشین ها و درختها با سرعت بیشتری دور میشدند چونه ام رو از روی دستم بلند کردم و به جلو خیره شدم.
ماشین سرعت گرفته بود. پرسیدم چه خبره؟نگاه کوتاهی به عقب انداخت و جواب نداد. ماشین تکونی خورد. به صندلی چسبیدم و گفتم: چه کار میکنی؟_زودتر برسیم از دست من راحت بشی_از دست تو؟!سرعت ماشین بالاتر رفت. رسماً توی بزرگراه مشغول سبقت و لایی کشیدن بود. تأکید کرد از دست من: -لوس نشو!-لوس نشم؟!… کی به راننده ی خونه اش این طوری میگه؟ حرفش خنده دار نبود؛ اما من رو به خنده انداخت حق داشت. نگاهم به رز روی پاهام افتاد و لحن ملایم تری گرفتم خیله خب آروم تر! چه آرومی چطوری؟… من رو جون به لب کردی_میدونم. صدای بوق ماشینی به گوشمون خورد. سرعت رو پایینتر آورد و توی خیابون دیگه ای انداخت ادامه دادم صبر داشته باش!_چقدر؟_از من خجالت میکشی.نه فقط ….فقط چی؟ روت نمیشه کنارم راه بری !- همیشه که قرار نیست راه بریم… آروم! ازحرف بی معنی خودم کوتاه خندیدم.









