رمان به من بگو لیلی

رایگان

نسیم، روان‌شناس جوانی‌ست که هنوز نامی در این حرفه برای خود دست‌وپا نکرده. گذشته‌ای تلخ پشت سر گذاشته؛ جایی که نامزدش رهایش کرد و نگاه سنگین اطرافیان، او را به فرار واداشت. حالا در تهران، دور از آن خاطرات، مشغول به کار شده و سعی دارد دوباره خودش را پیدا کند. ماجرا از جایی آغاز می‌شود که دکتر کارن شفیق ــ جراح مشهور و خودرأی ــ ناخواسته و با اکراه پای جلسات مشاوره‌ای می‌نشیند که نسیم مسئول آن است. جلساتی که ابتدا برای هر دو تحمل‌ناپذیرند، اما کم‌کم پرده از رازهایی برمی‌دارند که هر دو را با گذشته، زخم‌ها و شاید چیزی فراتر روبه‌رو می‌کند…

توضیحات

نسیم، روان‌شناس جوانی‌ست که هنوز نامی در این حرفه برای خود دست‌وپا نکرده. گذشته‌ای تلخ پشت سر گذاشته؛ جایی که نامزدش رهایش کرد و نگاه سنگین اطرافیان، او را به فرار واداشت. حالا در تهران، دور از آن خاطرات، مشغول به کار شده و سعی دارد دوباره خودش را پیدا کند. ماجرا از جایی آغاز می‌شود که دکتر کارن شفیق ــ جراح مشهور و خودرأی ــ ناخواسته و با اکراه پای جلسات مشاوره‌ای می‌نشیند که نسیم مسئول آن است. جلساتی که ابتدا برای هر دو تحمل‌ناپذیرند، اما کم‌کم پرده از رازهایی برمی‌دارند که هر دو را با گذشته، زخم‌ها و شاید چیزی فراتر روبه‌رو می‌کند…

عنوان کتاب: رمان به من بگو لیلی
نویسنده اثر: مهسا زهیری
ژانر: عاشقانه، معمایی، روانشناسی

بخشی جذاب از رمان به من بگو لیلی

لیلی دستش رو توی هوا تکون داد و گفت: این جلسه‌ها باید واسه خانواده هاشون تشکیل بشه… خود بیمار انقدر درگیری داره که تحملی برای این سخنرانی‌ها نمی‌مونه. کارن اظهار نظری نکرد. برای این حرف‌ها نیومده بود. لیلی لبخندی زد و دوباره به حرف اومد: گوش وایساده بودی؟ … و با شیطنت ادامه داد: می‌ترسیدی بشینی کنار خانم ها، خط‌های دورت کمرنگ بشه؟ وقتی سکوت کارن طولانی شد، نگاه لیلی رنگ نگرانی گرفت. باید هم نگران می‌شد! کارن میز رو دور زد و کنار صندلی لیلی، بازوش رو کشید تا بلندش کنه. لیلی که گیج شده بود، ایستاد و پرسید: چرا اینجوری می‌کنی؟ با فشار بیشتر کارن، پایه‌های صندلی با صدای ناجوری روی سنگ‌ها کشیده شد و صندلی عقب رفت. لیلی دستش رو کشید و گفت: ولم کن! باز چی شده؟ کارن بازوی دیگه‌اش رو هم گرفت و بیشتر سمت خودش کشید.

خیلی عادی جواب داد: چیه؟ چرا تقلا می‌کنی؟ – حالتون خوبه دکتر؟! – معلومه که خوبم… می‌خوام بغلت کنم، چرا می‌ترسی؟ لب‌های لیلی باز مونده بود و خیره نگاه می‌کرد. کارن پوزخندی زد و گفت: چرا تعجب کردی؟ … – – مگه ما با هم رابطه نداریم؟ – چی؟ – مگه خودت به یکی از همکارهام نگفتی؟ – اون هم به یه خانوم! لیلی هنوز خیره نگاه می‌کرد و مردمک هاش تکون می‌خورد. – نکنه می‌خوای انکار کنی؟ لیلی به خودش اومد. کارن رو به عقب هل داد ولی کارن قصد تکون خوردن نداشت، به حرف اومد: آروم باش! … توضیح میدم. – من آرومم… فقط می‌خوام زنی که باهاش رابطه دارم رو بغل کنم. – متوجه منظورت شدم! این بازیت رو تموم کن! کارن دوباره پوزخند زد. گفت: بازی؟! لیلی رو به عقب هل داد و ازش فاصله گرفت. روی صورتش دست کشید و چند قدم راه رفت.

بعد با آرامش بیشتری سمتش چرخید تا توضیحش رو بشنوه. لیلی همچنان توی سکوت نگاه می‌کرد. بالاخره گفت: خوشحالم که به اعصابت مسلطی. … – – انقدر که با یه نمایش حساب شده، منظورت رو می‌رسونی! کارن لحظه‌ای پلک هاش رو بست. با لحن ملایم‌تری گفت: زنی که همکارمه دیشب سر شام اومده حرف تو رو پیش می‌کشه… اگر جای من بودی چکار می‌کردی؟ لیلی به کناره‌ی میز تکیه داده بود و دست هاش رو روی سینه‌اش جمع کرده بود. به جای جواب، پرسید: پس با هم شام خوردید! کارن دوباره پوزخند زد. دختره داشت حسودی می‌کرد و به خیالش کارن هنوز انقدر زن‌ها رو نشناخته بود که بفهمه! چرا فقط اعتراف نمی‌کرد؟ وقتی به کارن علاقه داشت و کارن هم بهش فکر می‌کرد، دیگه این ادا در آوردن‌ها چی بود؟ می‌تونستند یه مدت با هم بگردند.

برای کارن ممکن نبود که از مشاورش درخواست رابطه ی عاشقانه کنه ولی اگر خودش پیش قدم می‌شد، مسئله فرق می‌کرد. دیگه مسئولیتش با کارن نبود. – آره شام رو با هم خوردیم. – خوش گذشت؟ – بد نبود… وقتی زنی که همراهم برده بودم، نیم ساعت هم منتظرم نموند، چکار باید می‌کردم؟ – گفتم که… کاری برام پیش اومد. – آره. کار مهم‌تری از خواسته ی من! لیلی خنده‌ی کوتاهی کرد و گفت: پس ایشون به خواسته هات هم اهمیت میده! – بله… تو اون چند ساعتی که صحبت می‌کردیم، اینطور به نظر می‌رسید. – چند ساعت! – هنوز جواب من رو ندادی. – جلوتر رفت و نزدیک صورت لیلی شمرده شمرده گفت: ما با هم رابطه‌ای داریم؟ – ظاهراً خیلی نگرانی که حرف من رو نظر اون خانوم تاثیری گذاشته باشه. کارن دیگه کلافه شده بود. زنگ موبایل توی جیبش رو نشنیده گرفت.

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: به من بگو لیلی
  • ژانر: عاشقانه، معمایی، روانشناسی
  • نویسنده: مهسا زهیری
  • ویراستار: نگاه دانلود
  • تعداد صفحات: 536
  • منبع تایپ: dlnegah.com
لینک کوتاه:
برچسب ها
موضوعات
ورود کاربران

درباره ما
نگاه دانلود
توضیح کوتاه درباره ما
آخرین نظرات
  • هانیسلام من نویسنده این رمان هستم و درخواست حذف آن را دارم....
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " نگاه دانلود " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!