توضیحات
دانلود رمان راز مایا نوشته نویسنده آرمان شایگان pdf بدون سانسور
عنوان اثر: راز مایا
پدید آورنده: آرمان شایگان
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 183
معرفی رمان راز مایا
در قلب شلوغ تهران، نویسندهای تنها با سایهی خود زندگی میکند. روزها از میان دود و دیوار میگذرند تا آنکه زنی به نام مایا، با نگاهی پر رمز و راز، در قاب پنجرهی او ظاهر میشود.از آن دیدار، جریانی از خاطرات و رازهای مدفون آغاز میگردد؛ خاطراتی که ریشه در روح زنی از ایران باستان دارد.زمان در هم میشکند، و عشق، در میانهی حماسه و افسانه، چهرهی تازهای مییابد.در هر فصل، پردهای فرو میافتد و غافلگیری دیگری از راه میرسد؛ تا آخرین سطر، که راز مایا بر دل خواننده مینشیند، چون شعری ناتمام.
بخشی از رمان راز مایا
سه روزی از شروع به کارم در فروشگاه گذشته بود در همین مدت کوتاه هر کاری که قرار بود در آینده انجام دهم را تجربه کردم خالی کردن بار از ماشین چیدن قفسه ها جمع آوری کارتن های خالی نظافت فروشگاه و پاییدن مردم برای اینکه دزدی نکنند به خصوص در ساعات شلوغی بدنم درد میکرد عادت به کار یدی نداشتم ولی نمی گذاشتم کسی متوجه این موضوع شود. به جز من هفت مرد و شش زن دیگر هم داشتند همین کارها را انجام میدادند. البته خانم ها در جابجایی بارهای سنگین نمی توانستند به ما کمک کنند ولی صندوق تقریبا همیشه توسط خانم ها اداره می شد. می دانستم که بعد از گذشت مدت کوتاهی بدنم عادت میکند چاره ای جز تحمل نداشتم از اینکه دوباره به اجتماع برگشته بودم احساس خوبی داشتم من دو سال بود که خودم را ایزوله کرده بودم. در آخر هم با ورشکستگی در بورس به لحاظ روانی از هم پاشیده بودم. کار در فروشگاه اگرچه مناسب من نبود
ولی تصمیم خوبی برای شروعی دوباره بود. فرصت زیادی برای آشنایی با همکارانم در آنجا نداشتم ولی در همان فرصتهای کمی که پیش می آمد سعی می کردم بیشتر شنونده باشم نمیخواستم مثل یک بازنده به من نگاه کنند. نباید متوجه می شدند یک نویسنده و پژوهشگر در حال چیدن قفسه های ماکارونی یا خالی کردن رب گوجه از کامیون است. اینطوری برای من هم بهتر بود.***یک ماه بود که در فروشگاه مشغول کار بودم بدنم تقریبا به شرایط عادت کرده بود. بچه ها می دانستند که زورم زیاد نیست و بارهای سنگین را برای جابجایی به من نمی دادند. در عوض بیشتر از بقیه در کار چیدن قفسه ها از من استفاده می شد. من قفسه ها را حتی بهتر و با سلیقه تر از خانمها می چیدم مدیر فروشگاه از چیدن قفسه ها توسط من که به خوبی انجام میشد تعجب کرده بود و میگفت تا حالا هیچ مردی ندیدم که اینجوری مرتب و منظم قفسه بچینه در این مدت من تنها کسی بودم که سه بار سارق شناسایی کرده بودم
هیچ کس به اندازه من در رفتار مشتریها دقیق نمی شد بهنام خیلی از دقت من در شناسایی موارد مشکوک خوشش آمده بود به شوخی می گفت “نادر” باید کارآگاه می شد. او خبر نداشت که من سالهاست پژوهشگر حوزه انسان شناسی هستم و از بد قصه الان زیر دستش قفسه میچینم و دله دزد شناسایی می کنم. خلاصه در همان مدت کوتاه بدون اینکه بخواهم خودی نشان داده بودم ولی کار سنگین بود و زمان زیادی را از من میگرفت وقتی هم که به خانه میرسیدم رمقی برای مطالعه یا کارهای دیگر نداشتم.مدت ها بود که دوست داشتم رمان دومم را بنویسم اما سوژه ای که دلم را راضی به نوشتن کند پیدا نمی کردم میتوانستم هر چقدر دلم بخواهد داستان معمولی بنویسم ولی داستان معمولی من را راضی نمی کرد حتی در این دوران قحطی نویسنده باز هم زیادند کسانی که داستانهای معمولی بنویسند من بدنبال داستانی خاص بودم که از نظر خودم ارزش نوشتن را داشته باشد. اما چند سال بود که به نتیجه ای نمی رسیدم احساس میکردم چشمه وجودم خشکیده و این آزارم می داد.









