دانلود کتاب مردی که حرف میزند

  • ۲۹ تیر ۱۴۰۴
  • ۱۸:۱۴

رایگان

داستان روایت زندگی دانشجویی است که زندگی متمدن را ترک می کند و برای بومیان آمریکایی تبدیل به “یک قصه گو” می شود. این رمان غربزدگی مردمان بومی را از طریق مطالعات انسان شناسی نشان می دهد و این تصور را که فرهنگ های بومی غیرقابل تغییر هستند را زیر سوال می برد. یوسا در این رمان هم به مانند تمام کارهایش، بار دیگر ثابت می کند که قصه گویی ماهر است که با استادی هرچه تمامتر فضاها و شخصیت های رمان خود را طراحی می کند و به پیش می برد. رمان در روایت چنان پیشرو است که نیویورک تایمز آن را روشنفکرانه، اخلاقی، هنرمندانه در آن واحد و به گونه ای درخشان جذاب ترین و روان ترین کتاب وارگاس یوسا می داند.

توضیحات

دانلود کتاب مردی که حرف میزند نوشته نویسنده ماریو وارگاس یوسا pdf بدون سانسور

عنوان اثر: مردی که حرف میزند

پدید آورنده: ماریو وارگاس یوسا

زبان نگارش: فارسی

سال نخستین انتشار: تیر 1404

شمارگان صفحات : 266

معرفی کتاب مردی که حرف میزند

داستان روایت زندگی دانشجویی است که زندگی متمدن را ترک می کند و برای بومیان آمریکایی تبدیل به “یک قصه گو” می شود. این رمان غربزدگی مردمان بومی را از طریق مطالعات انسان شناسی نشان می دهد و این تصور را که فرهنگ های بومی غیرقابل تغییر هستند را زیر سوال می برد. یوسا در این رمان هم به مانند تمام کارهایش، بار دیگر ثابت می کند که قصه گویی ماهر است که با استادی هرچه تمامتر فضاها و شخصیت های رمان خود را طراحی می کند و به پیش می برد. رمان در روایت چنان پیشرو است که نیویورک تایمز آن را روشنفکرانه، اخلاقی، هنرمندانه در آن واحد و به گونه ای درخشان جذاب ترین و روان ترین کتاب وارگاس یوسا می داند.

خلاصه کتاب مردی که حرف میزند

شائول زور اناس ، لکه سیاه تیرهای ماه گرفتگی گی داشت که تمام قسمت راست صورتش را می پوشاند و موهای سرخ و نامنظمی داشت که شبیه موهای جارو ماهوت پاک کن – بود. ماه گرفتگی گوش و لبها و دماغ را می پوشاند و در روی دماغ به صورت تورم عروق گسترش می یافت. او زشت ترین پسر روی زمین بود؛ اما بهترین و جذاب ترین هم بود کسی را ندیده ام که یک باره، مانند او چنان احساسی از بزرگی روح سعه صدر، راستی و درستی و وارستگی ببخشد، نه، کسی را ندیده ام که در هر شرایطی چنان سادگی و صفای باطنی از خود نشان دهد. هنگامی با او آشنا شدم که امتحان ورودی دانشگاه را میگذراندیم و تا جایی که بتوان با فرشته ای دوست شد . دوستان نسبتاً خوبی شدیم بخصوص در دو سال اول که در دانشکده ادبیات دروس مشترکی داشتیم. روزی که با او آشنا شدم ضمن آن که ماه گرفتگی اش را نشان میداد و از خنده روده بر می شد خبر دارم کرد جانم اسم مرا ماسکاریل ۲ گذاشته اند شرط میبندم که علتش را حدس نزنی.

ما هم در دانشگاه سان مارکوس با دادن این لقب سر به سرش میگذاشتیم. در تالارا متولد شده بود و با همه شوخی میکرد کلمات و جملات عامیانه، هر یک از عبارات او را می آکند و حتی به گفت و گوهای صمیمانه او هم حالت شوخی می داد. می گفت مسأله اش این است که پدرش از دکانی که در دهکده ای داشته خیلی پول درآورده است. به نحوی که روزی تصمیم گرفته در لیما مستقر شود، از موقعی هم که به شهر آمده بودند پیرمرد دوباره به مذهب یهود روی آورده بود. تا جایی که شائول می توانست به خاطر بیاورد پدرش در آن دیار در ساحل پیورا، خیلی مذهبی نبود. درست است که شائول او را گاهی در حال خواندن تورات دیده بود، اما پیرمرد هرگز به فکر نیفتاده بود به ماسکاریل تلقین کند که به نژاد و مذهبی غیر از نژاد و مذهب بچه های دهکده تعلق دارد اما در عوض در لیما، چرا! بحران در آن سن و سال مثل این که گرفتار هجوم آکنه شده باشد این گرفتاری را پیدا کرده بود. به عبارت دیگر گرفتار مذهب ابراهیم و موسی شده بود و کار زار بودا بخت یار ما بود که کاتولیک بودیم.

مذهبی با سادگی ،بچگانه مراسم مختصر نیم ساعته ای در روزهای یکشنبه و هر جمعه اول ماه هم مراسم قداسی که در یک چشم به هم زدن انجام می گرفت ولی او تمام شنبه ها ناگزیر بود که ساعتها و ساعتها وقتش را در کنیسه تلف کند خمیازه هایش را فرو بخورد و وانمود کند به موعظه های خاخام – که اصلاً از آنها سر در نمی آورد – علاقمند است تا پدرش را که گذشته از همه چیز پیرمردی شریف و دارای سرشتی پاک بود دچار نومیدی .نکند اگر ماسکاریل به او می گفت که مدتها است ایمانش را از دست داده و با توجه به کلیه جهات برایش اصلا مهم نیست که به قوم برگزیده تعلق داشته باشد یا نه، آن وقت دن سالومون بینوا پس می افتاد. دن سالومون را اندکی پس از آشنایی با شائول در یکی از روزهای یکشنبه دیدم.

شائول مرا به ناهار دعوت کرده بود خانه آنها در بره نا ۴ درست پشت کالج لاسال ۵ در کوچه محقری که به خیابان آریکا منتهی میشد قرار داشت. خانه ای کاملاً در اعماق کوچه و پر از اثاث کهنه و قدیمی بود و طوطی و راجی با نام و نام خانوادگی کافکایی هم بود که مدام لقب شائول را تکرار میکرد و ماسکاریل ماسکاریل پدر و پسر تنها زندگی میکردند و کلفتی هم داشتند که با آنها از تالا را آمده بود و گذشته از کارهای خانه و آشپزخانه در مغازه ای که دن سالومون در لیما باز کرده بود به او کمک می کرد همان دکانی که یک در آهنی با یک ستاره شش پر دارد. اسم دکان لا استرلا است علتش هم ستاره داود است، می فهمی که؟ علاقه و توجه فراوان ماسکاریل به پدرش پیرمرد خمیده قامت و ریشو که پاهای تغییر شکل یافته بر اثر پینه ها را در کفشهای زمختی شبیه کفشهای تخت کلفت هنرپیشگان رومی به دنبال میکشید، مرا تحت تأثیر قرار می داد. او اسپانیایی را با لهجه غلیظ روسی یا لهستانی صحبت میکرد هر چند که به گفته خودش بیش از بیست سال بود که در پرو می زیست. ظاهر شیطنت آمیز و گیرایی داشت وقتی که بچه بودم دلم میخواست بند باز شوم اما زندگی مرا به دکاندار کوچکی مبدل کرد سرخوردگی عجیبی است نه؟ آیا شائول تنها پسر او بود؟ بله، مطمئناً.

اما مادر ماسکاریل؟ او دو سال پس از استقرار خانواده در لیما، مرده بود. جانم عجب مصیبتی تا جایی که این عکس حکایت میکند مادرت خیلی جوان بوده، درست است، شائول ؟ بله، جوان بود واقع مطلب این است که ماسکاریل از یک لحاظ قطعاً بابت مرگ مادرش دچار رنج شده بود اما از یک لحاظ هم شاید برای مادرش بهتر همان که زندگی اش عوض میشد برای این که زن بیچاره در لیما خیلی رنج می برد شائول به من اشاره کرد که جلوتر بروم و صدایش را پایین آورد (احتیاط بیهوده ای بود چون دن سالومون را که در سالن غذاخوری روی مبلی به خواب عمیقی فرورفته بود به حال خود گذاشته بودیم و در اتاق شائول صحبت میکردیم تا بگوید: مادرم سفید پوستی اهل تالارا بود و پدرم کمی پس از پناهندگی اش با او رابطه برقرار کرده بود. فقط با او زندگی میکرد تا وقتی که من به دنیا آمدم. آن وقت بود که با هم ازدواج کردند. اصلاً می توانی تصورش را بکنی که برای فرد یهودی، ازدواج با زن مسیحی که ما گویی می نامیم چه معنایی دارد؟ نه، نمی توانی بدانی.

آن جا در تالارا موضوع کمترین اهمیتی نداشت چون دو خانواده یهودی ناحیه با جامعه محلی نیمه در آمیخته به حساب می آمد اما بعد از استقرار در لیمان مادر شائول گرفتار مسائل بسیاری شده بود کاملاً در حسرت سرزمین خودش، گرمای ملایم خوب آن آسمان بی ابرش آفتاب درخشان چهار فصلش بستگان و دوستانش به سر می برد از طرفی هم جامعه یهودی لیما هرگز او را نپذیرفته بود، هر چند که زن برای رضای خاطر دن سالومون ، مراسم استحمام مذهبی را به جا آورده بود و از خاخام هم تعلیم مذهبی گرفته بود تا تمام آداب مربوط به گرایش به دین جدید را به جا آورده باشد. در واقع این جا شائول چشمک شیطنت آمیزی زد – جامعه یهودی او را هم از این لحاظ که گوی» بود نمی پذیرفت و هم از این لحاظ که او سفید پوستی اهل تالارا زنی ساده و آموزش ندیده بود که بزحمت می توانست بخواند. آخر جان ،من تمام یهودیهای لیما، بورژوا شده بودند.

او همۀ این چیزها را بدون ابر از کینه و عناد بدون نشان دادن هیجان و با قبول آمیخته به آرامش امری که ظاهراً نمی توانست صورت دیگری به خود بگیرد، تعریف می کرد: «من و مادرم مثل دو روح بودیم در یک بدن او هم مثل من در کنیسه بشدت ملول میشد و ما برای این که شنبه های مذهبی تندتر بگذرد، بدون اطلاع دن سالومون و بدون جلب توجه دیگران، یان – کن – پو بازی میکردیم. البته از دور او در ردیف اول جایگاه مینشست و من پایین پیش مردها دستها را با هم تکان میدادیم و گاهی چنان خنده مان میگرفت که مؤمنان عصبانی میشدند. زن بر اثر سرطانی برق آسا، ظرف چند هفته مرده بود. و پس از مرگ او، برای دن سالومون دنیا یکسره ویران شده بود.

پیر مردی که دیدی آن جا خواب بعد از ظهرش را میکند، دو سال پیش مردی سرشار از انرژی و شور زندگی بود. مرگ مادرم خرابش کرده. شائول وارد دانشگاه سان مارکوس شده بود تا حقوق بخواند و وکیل شود و وسیله خشنودی خاطر دن سالومون را فراهم آورد او به قول خودش در لااسترلا که پدرش را دچار سردرد میکرد و در آن سن و سال بیشتر کوشش بدنی اش را می طلبید تا نیروی عقلانی اش میتوانست به او کمک کند. اما دن سالومون اصلاً نخواسته بود در این باره چیزی بشنود شائول اصلا نبایستی به آن سوی پیشخوان قدم میگذاشت. شائول هرگز نبایستی به مشتریان خدمت میکرد. شائول هرگز مانند او دکاندار نمی شد.

شائول که قاه قاه میخندید برایم تعریف میکرد آخر چرا پدرجان؟ میترسی که با این قیافه باعث فرار مشتریها شوم؟ حقیقت این است که دن سالومون حالا که توانسته مقداری پول پس انداز کند میخواهد که خانواده اش از لحاظ اجتماعی با اهمیت شود. او از حالا مرا در حالی میبیند که نام. زوراتاس را در عالم دیپلماسی یا در مجلس نمایندگان به جلوه درآورده ام. اباطیل برجسته کردن میراث خانوادگی با انتخاب شغل روشنفکری هم چیزی نبود که نظر شائول را جلب کند در زندگی چه چیز نظر او را جلب میکرد؟ بدون شک هنوز خودش هم نمی دانست. او این موضوع را در سالهای پنجاه – هنگامی که ماسکاریل، من، نسل ما بزرگسال میشدیم – کشف کرد، یعنی هنگامی که پرو از دوران صلح و آرامش فریبنده عصر دیکتاتوری ژنرال او دریا به بی ثباتی ها و تازگیهای نظام دموکراتیکی گذر میکرد که در سال ۱۹۵۶، زمانی که شائول و من در کلاس سوم بودیم زاده میشد.

در آن هنگام بود که او به نحو مطمئن کشف کرده بود که در زندگی چه چیز نظر او را به خود جلب میکند اما نه نحوی کورکورانه و نه با همان یقین بعدی، ولی به هر حال مکانیسم خارق العاده به کار افتاده بود و در حالی که کم کم روزی او را به این سو و روزی به آن سو میراند مسیر دهلیزهای تو در تویی را رسم میکرد که ماسکاریل در آنها قدم میگذاشت تا دیگر از آنها بیرون نیاید در سال ۱۹۵۶ همزمان با حقوق مردم شناسی هم میخواند و چندین بار به جنگل سفر کرده بود. آیا از پیش این افسون را احساس میکرد آیا مردم این نواحی این طبیعت بکر، کشتزارهای ابتدایی کوچک پراکنده بر تپه های دارای شیب تند خط الرأسهای کوهستانها و دشت آمازون او را جادو کرده بودند؟ آیا از قبل در او همان آتش همبستگی گی زبانه می کشید که آن دسته از هموطنان مورد تعقیب و آزار قرار گرفته ما که از اعصار دیرین و به یاد نیامدنی با خالکوبیها و لنگهایشان در میان رودهای پهناور کند می زیستند و ارواح درخت و مار و ابر و برق را می پرستیدند به نحوی مبهم در اعماق وجود او برافروخته بودند؟ آری همۀ اینها دیگر به کار افتاده بودند.

و من هنگام ماجرای بیلیارد که دو سه سال پس از آشناییمان روی داد متوجه این موضوع شدم. گاهی در فاصله دو کلاس به یک سالن قدیمی بیلیارد که کافه هم بود و در خبرون آزانگار و قرار داشت میرفتیم. هنگامی که در خیابان راه میرفتیم متوجه میشدم که به علت گستاخی و بدجنسی مردم زندگی او چقدر باید دشوار باشد. آنها بر میگشتند با درست رو به رویش می ایستادند تا بهتر نگاهش کنند، چشمهایشان را از فرط حیرت گرد میکردند و تعجب یا کراهتی را که صورت او در آنها بر می انگیخت پنهان نمی داشتند و خیلی هم پیش می آمد که آنها بخصوص پسربچه ها حرفهای نامعقول و زشتی بزنند؛ او همیشه با شوخی جواب این وقاحتها را می داد ماجرای دم در سالن بیلیارد را او به راه نینداخت من که هیچ اثر و نشانی از فرشتگان ندارم آن را برانگیختم.

  • اشتراک گذاری
خلاصه کتاب
داستان روایت زندگی دانشجویی است که زندگی متمدن را ترک می کند و برای بومیان آمریکایی تبدیل به “یک قصه گو” می شود. این رمان غربزدگی مردمان بومی را از طریق مطالعات انسان شناسی نشان می دهد و این تصور را که فرهنگ های بومی غیرقابل تغییر هستند را زیر سوال می برد. یوسا در این رمان هم به مانند تمام کارهایش، بار دیگر ثابت می کند که قصه گویی ماهر است که با استادی هرچه تمامتر فضاها و شخصیت های رمان خود را طراحی می کند و به پیش می برد. رمان در روایت چنان پیشرو است که نیویورک تایمز آن را روشنفکرانه، اخلاقی، هنرمندانه در آن واحد و به گونه ای درخشان جذاب ترین و روان ترین کتاب وارگاس یوسا می داند.
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: مردی که حرف میزند
  • نویسنده: ماریو وارگاس یوسا
  • ویراستار: نگاه دانلود
  • تعداد صفحات: 266
  • حجم: 4 مگابایت
  • منبع تایپ: dlnegah.com
لینک های دانلود
لینک کوتاه:
برچسب ها
موضوعات
ورود کاربران

درباره ما
نگاه دانلود
توضیح کوتاه درباره ما
آخرین نظرات
  • هانیسلام من نویسنده این رمان هستم و درخواست حذف آن را دارم....
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " نگاه دانلود " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!