توضیحات
دانلود رمان جیوه سیاه نوشته نویسنده رز مشکی pdf بدون سانسور
عنوان اثر: جیوه سیاه
پدید آورنده: رز مشکی
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 1563
معرفی رمان جیوه سیاه
من، سرگرد ایمانِ شایان، سالهاست میان قوانین و خلافهایی که برای پنهان کردنشان از نام و درجهام استفاده کردهام، گرفتارم.روزهای اخیر اما ورق برگشته؛ سروان کوچولوی تازهوارد—جذاب، باهوش و عجیبوغریب لوند—پای در اداره من گذاشته و اسنادی را رو کرده که نباید حتی بویی از آنها میبرد.حالا میان ما معادلهای شکل گرفته: اگر به جای مقابله، بخواهم رابطهای نزدیکتر با او بسازم، چه چیزی فرو میریزد؟ آبرویم؟ رازهایم؟ یا شاید مرزهایی که سالهاست بهزور حفظشان کردهام؟
بخشی از رمان جیوه سیاه
از اتاق بیرون زدم و سمت اون در آخری رفتم. دستگیره رو پایین کشیدم و واردش شدم. نگاهم دور تا دور راهرو چرخید و قاب عکس ها رو از نظر گذروندم.هیچکدوم برام آشنا نبودن جز یکی یکی که سالها در به در دنبالش بودم یکی که حالا فهمیده بودم توی تمام این سالها اون مرده بوده یا بهتر بگم به قتل رسیده بوده. به آخر راهرو که رسیدم دری رو که علامت خطر مرگ روش بود رو باز کردم و به بیرون خیره شدم لبه کمی داشت و دومین قدمت رو که برمیداشتی ممکن بود به پایین پرت بشی.دقیقا پشت خونه سرگرد بود و این نشون میداد که نباید دسته کم می گرفتمش عقبگرد کردم و به سمت درب خروجی رفتم. از راهرو مرگ که خارج شدم به سمت اتاق رفتم و داخلش شدم. خبری از کسی توی طبقه بالا نبود و انگار اون سرگرد عوضی غیرت هم سرش میشد که فرستاده ! بودشون برن. گوشیم رو برداشتم و به لعیا زنگ زدم. با بوق دوم جواب داد: جانم رامش ؟ با گوشه لباس شبم ور رفتم و لب زدم: خوبی لعیا ؟
اهووومی نثارم کرد و من ادامه دادم: چیزه میشه درباره یکی برام تحقیق کنی؟ با کنجکاوی گفت: آره کیه ؟ نفس عمیقی کشیدم و لب زدم_میترا؛ میترا فرهمند یه مدله که توی شرکتتون یه مدت کار میکرده. باشه بهت خبرشو میدم. تلفن رو قطع کردم که همون لحظه تقه ای به در خورد و دوتا دختر که انگار سیب از وسط نصف شده بودند داخل شدند. هر دو لبخندی نثارم کردند و من با تعجب لبخندی تصنعی روی لبهام نشوندم. یکیشون که شالش روی شونه هاش افتاده بود شروع کرد به حرف زدن: سلام من آیدام. به دختر کناریش اشاره کرد و ادامه داد: این خوشگله ام که کنارمه آیساست ما آرایشگرتون هستیم از این به بعد. دستش رو دراز کرد و من باهاشون دست دادم. به خواست من به اتاق دخترونه ای که میز کنسول داشت رفتیم.لباس رو نشونشون دادم و پشت میز آرایش نشستم آیدا ، موهام رو درست میکرد و آیسا صورتم رو آرایش میکرد.
دو ساعت بعد درست وقتی که ساعت روی چهارده و ده دقیقه بود کارشون تموم شد و اجازه دادن کمی نفس بکشم. آینه رو پوشونده بودند و اجازه ندادند خودم رو ببینم لباس رو به کمکشون پوشیدم و وقتی گفتم خودم میتونم بپوشمش آیدا با حرص گفت: خودت بپوشی که بزنی موهایی که دو ساعت درست -کردم و ناکار کنی. از این صمیمیت زیاد تعجب نکردم و خودم هم برای به دست آوردن اطلاعات از صمیمیتش استقبال کردم. یک ساعت تمام باهم حرف زدیم و من شماره . هاشون رو ازشون گرفتم. تازه یادم اومد که خودم رو توی آینه نگاه نکردم و سمتش رفتم. آیدا و آیسا رفته بودند و من مقابل آینه با حیرت به دختری نگاه میکردم که چشمهای سیاهش بیشتر از همیشه خودنمایی میکرد و رژ سرخ لبهاش رو به رنگ رزی در آورده بود که تازه و پر طراوته.دستی به لباسم کشیدم و از اتاق خارج شدم. طبقه بالا در سکوت مطلق فرو رفته بود برای همین هم از پله ها سرازیر شدم و به طبقه پایین رفتم برعکس بالا پایین پر بود از رفت و آمد.









