توضیحات
در بخشی از رمان دنیای بعد از تو می خوانیم… همونجور که سرقایم کرده ام رو از پشت سارا (نفر جلوییم)بالا می اوردم با خانم اکبری چشم تو چشم شدم … با چشمهای درشتش که پشت عینک ته استکانی قدیمی روی صورتش باباغوری به نظر می رسید بهم چشم غره رفت …. کمی خودم رو جابجا کردم و سعی کردم به هیجان دیدنش و لو رفتنم مسلط بشم…
اسم رمان: رمان دنیای بعد از تو
نویسنده این اثر: مریم بوذری
ژانر رمان: عاشقانه
گوشه ای از داستان رمان دنیای بعد از تو
خودم را مشغول خوندن سوال بعدی کردم ولی از اون هم سر درنمی آوردم… اصلا کی می گفت که ریاضی به درد می خوره… من تا کی باید سر درس خوندن زجر می کشیدم…بابا مغزم نمی کشید…کی رو باید می دیدم که منو نجات بده… من از فارسیش هم بدم میومد دیگه ریاضی که بماند…
پوف کلافه ای کشیدم و نگاهم پی خانم اکبری که اونطرف کلاس داشت یکی از سوالها رو برای بچه ها توضیح می داد افتاد…بهترین موقع بود… باز روی میز خوابیدم و ایندفعه به سارا گفتم: سارا…سوال 3..
کمی خودش رو کنار کشید تا از روی دستش ببینم. چشام ضعیف بود و مقاومتم برای عینک زدن وضعم رو بدتر کرده بود.
پوف کلافه کشیدم…
– بنویس بهم بده…
کمی سرم رو بالا آوردم تا موقعیت خانم اکبری رو تشخیص بدم. هنوز اونطرف کلاس بود و بعد از چند دقیقه نگاهم به دست سارا که برگه ی کوچکی به دست داشت و اونو کنار صندلیش تکون می داد افتاد…برگه رو گرفتم و با دیدن جواب مشغول نوشتن شدم.















