توضیحات
دانلود رمان درناز نوشته نویسنده غزاله جعفری pdf بدون سانسور
عنوان اثر: درناز
پدید آورنده: غزاله جعفری
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 3570
معرفی رمان درناز
درناز به دنبال شروعی تازه به محلهای پایین شهر پا میگذارد، اما استقلال و غرور او چیزی نیست که همه بپذیرند. خیلی زود دشمنی گندهلات محل گریبانش را میگیرد. و درست در میانهی این چالش، سایهی عشق قدیمیاش دوباره در مسیرش ظاهر میشود.
بخشی از رمان درناز
کلید توی قفل چرخاندم.قرار بود دانیال بعد از آخرین کلاس دانشگاه برای تمیز کاری بیاید. پلاستیک شوینده ها را روی این گذاشتم. سمت اتاق رفته و مانتو اداری ام را داخل کمد دیواری آویزان کردم.از پشت پنجره به رفت و آمد مردم خیره شدم حجله ی مردی که وسط بیابون کشته شده بود را از دور می دیدم. همین دیروز تشییع پیکرش بود. با کمک دانیال محل قتلش را پیدا کردند اما قاتلش…با تر و فرز بودن دانیال حمام و دستشویی هم تمیز شد.ساعت ۷ غروب با تماسهای پی در پی مامان قصد رفتن کردیم-تو که صبح میخوای باز بیای اینجا خب بمون دیگه. نگاه عاقل اندر سفیهی نثار دانیال کرده و در ورودی را باز کردم: بد میگم؟-با کدوم رخت خواب.ابرویی بالا انداخت و پشت سرش را خاراند-فکر کن یکم.خندان پا از خانه بیرون گذاشت.از پله ها سرازیر شدم که همسایه ی واحد پایین برای سلام علیک پیشقدم شد: سلام . شما مستاجر جدیدی؟ -سلام بله.دانیال از کنارم عبور کرد و خانم همسایه با نگاه به دنبالش: برادرم هستن.
توضیحات اضافه به دیگران هیچ وقت برایم جالب نبود.این که بخواهم مانع فکرهای منفی دیگران بشم مبادا کسی پشت سرم بگوید این دختره چون تنهاست هر غلطی دلش بخواد میکنه-من مرادی ام…در واحد باز شد و دختر جوانی سرک کشید.دست دراز شده ی خانم مرادی را گرم فشرده و گفتم: خوش وقتم منم رحیمی هستم. در ناز رحیمی-چه اسم جالبی. لبخندی به واکنش دختر زدم که صدای دانیال پیچید: خسته ام بابا… نمیای؟-با اجازه.دو طبقه بعدی را با فراغ بال پایین آمدیم در ساختمان را که بستم صدایی در فضا طنین انداز شد….فریاد یک مرد.نگاهم سمتش کشیده شد دوید داخل مغازه ی سوپر مارکت چند نفر هم به دنبالش شیشه ی مغازه به آنی خورد شد…چیزی که در دستانشان بالا پایین میشد چاقوهای تیز و برنده ای بود-بیا دیگه-الان میکشنش-بیا بریم بابا دوباره ماجرا برامون درست نکن.دانیال دستم را به سمت ماشین کشید که صدای فریاد مرد دیگری توجه ام را جلب کرد: بیا بیرون…
اگه بیام تو جنازه ات میمونه رو دس ننه ات. تنم لرزید.انگار تهدیدهای تو خالی هم ذهنم را سمت آن مرحوم می برد…دانیال در را باز کرد که چرخیدم به سمت صدا غول مرحله ی آخر آمده بود.جلوتر از همه کنار شیشه های خورد شده ایستاده و قمه را سبک سنگین میکرد. نگاهی به جمعیت نظاره گر انداخته و گفتم به مشت تماشاچی اون بدبخت بمیره هم عین خیالشون نیست دانیال فشاری به شانه ام آورد و گفت: بشین.زنگ میزنم پلیس. روی صندلی شاگرد نشستم. موبایلم را از کیف بیرون آوردم و ۱۱۰ را شماره گیری کردم. صدای اپراتور که پیچید سریع گفتم: سلام وقت بخیر. آقا تو محله ی ما درگیری رخ داده، چند نفر با چاقو و قمه افتادن دنبال یه نفر در راننده باز شد_آدرس رو بفرمایید. همراه با استارت خوردن ماشین آدرس را زمزمه کردم.-مامورای ما اعزام شدند:خیلی ممنونم.همانطور که دور میشدیم به مردی نگاه کردم که با قمه داخل میرفت.









