توضیحات
دانلود رمان شرزاد نوشته نویسنده ملیکا کمانی pdf بدون سانسور
عنوان اثر: شرزاد
پدید آورنده: ملیکا کمانی
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 1782
معرفی رمان شرزاد
پروانهای که سالها پیش بیپروا بال زد، امروز طوفانی را به پا کرده تا خانهی اردلان مجد را فرو بریزد. در روزگاری که امیر حافظ کبیر، وارث نسل ایمان، به چند برگ کاغذ بیهویت از سفیری ناشناخته دل میبندد و شک به جانش میافتد. شکی که او را به سوی زنی میکشاند غریبه، خاموش، و مدعیِ تباهی خویش به دست اردلان. مردی که تا دیروز نماد اعتبار بود. اما بازی از آنجا آغاز میشود که سرنوشت، یا شاید دست پنهان شیطان، او را با دختری روبهرو میکند که زنجانش چون افسانه میدرخشد و شرارتش، سایهای بر همهچیز میاندازد…
بخشی از رمان شرزاد
_با شمام آقا چیکار داری میکنی؟ شرزاد که با شنیدن آن زنگ صدای آشنا جانی دوباره گرفته بود، خودش را بالا کشید و بلند گفت- خفتم کرده بی پدر، بیا کمک د بیا دیگه…. حافظ اخم غلیظی روی پیشانی آورد و بی درنگ به طرف مرد رفت. طبق نشانه ای که از اهل محل گرفته بود فهمیده بود که خانه ی سعادتها جایی حوالی همینجاست و وقتی به نیت پیدا کردن پلاک ماشین را سر کوچه پارک کرد و وارد این خیابان شد صدای داد و فریاد دختری را شنید که خیلی هم برایش نا آشنا نبود وقتی ندای کمک خواهی دختر را شنید بی تعلل جلو آمد و حالا . هم به یک قدمی مردی که پشت به او و روبه دیوار بود رسیده بود جلوتر که رفت تازه نگاهش به دختر مانده بین تن نادر و دیوار افتاد در همان ثانیه ی اول شرزاد را شناخت؛ اما برایش مهم نبود که او کیست و چه کرده بلکه تنها چیزی که روانش را می آزرد این بود که داشت به حریم زنی دست درازی میشد و برای مرد این قصه هم فرقی نداشت که آن زن ناموس خودش باشد یا دیگری
پس امیر حافظ با صورتی خشمگین دست دور بازوی نادر انداخت و در همان حین که با تمام توان میفشردش مرد ترسیده را عقب کشید – خجالت نمی کشی واسه یه دختر شاخ و شونه میکشی؟ از شرزاد که جدایش کرد با دو دست یقه اش را چسبید و عصبی ادامه داد: ته مرامت همینه مردونگیت خلاصه می.شه توی قبضه روح کردن به دختر؟! امیر حافظ با آن محاسن و تیپ اداری که حاصله از یک شلوار پارچه ای و پیراهن مردانه بود در حالت معمول هم وحشت به دل مواد فروشی مثل نادر می انداخت؛ چه برسد به حالا که در این بزنگاه مچش را گرفته بود_قبضه روح چیه آقا؟ دختره نشون کردمه. شرزاد که به لطف حافظ از بند مرد رها شده بود، سریع چاقویش را از روی زمین برداشت و به طرف آن دو رفت_تو غلط کردی با پدرت که من نشون کرده ی تو باشم داره دروغ میگه نسناس. اخم امیر حافظ سنگین تر شد: این دختر هم سن بچه ته حداقل بگو نشون کرده ی پسرمه که بشه باور کرد.
سپس با هولی آرام نادر را به درخت چسباند، به طرف شرزادی که داشت با چاقو به سمت مرد حمله میکرد رفت و مانعش شد: چیکار دارین میکنین؟ شرزاد با اخم دست حافظ را کنار زد – برو اونور ،حاجی بذار به این دقلباز نشون بدم یه مرد چه ریختی می جنگه.و روبه نادری که با سواستفاده از غفلت حافظ آرام یک تریاک در جیبش را میان شمشادها می انداخت ادامه داد- حواس منو پرت میکنی و چاقو از دستم میقاپی ناکس؟ فکر کردی تا ته دنیا بین تن لشت و دیوار می مونم؟ و سریع از زیر دست حافظ در رفت و به طرف نادر دوید: من تو رو پاره نکنم شرزاد نیستم ول کن حاجی د ولم کن دیگه. عقاید حافظ اجازه نمیداد تن دختر را لمس کند و برای همین ناچاراً کلاه هودی اش را گرفته بود_بیاید اینور ببینم مگه چاله میدونه که با چاقوکشی میخواین کار رو جلو ببرین؟! دخترک دست از تقلا برداشت نیم نگاهی نثارش کرد و پرتمسخر گفت نه پ زعفرانیه است. و با اخم و لحنی جدی ادامه داد اینجا از چاله میدونم چاله میدون تره پس ولم کن بذار حقمو بگیرم از این مرتیکه…









