توضیحات
به طرفم برگشت؛ عصبانی نبود؛ نرمال هم نبود؛ بیشتر غمگین بود؛ گفته بودم چشم هایش پر از حرف است؟ لحظه ای خیره به من ایستاد کاش توان داشتم بگویم”دیگر اینگونه به من نگاه نکن؛ مگر نمی بینی قلب مریضی دارم؛ فشارم بالا و پایین می شود؛ من در برابر “دنیا هم قوی باشم؛ کنار تو؛ مظلوم ترینم لبخند تلخی زد.
عنوان کتاب: رمان رها
نویسنده اثر: سهیلا ترابی
ژانر: عاشقانه، خانوادگی
بخشی جذاب از رمان رها
خانوم اصغری؛ دکتر احمدی روو صدا کن ؛ مریض اورژانسی – یه، احتمال سکته تمام وجودم برای شنیدن صدایی از سام گوش شده بود؛ هیچ صدایی نمی شنیدم؛ لب های زن تکان می خورد؛ بد کم ترین لقبی بود که می توانستم به حسم بدهم؛ دستانم را کشید وارد اتاقی شدیم؛ روی تختی من را نشاند؛ تمام وجودم گر گرفت؛ نفس نفس می زدم؛ چشمانم تار شد، خواستم از جایم بلند شوم؛ من باید سام را پیدا می کردم؛ اشکم جاری شد؛ لب هایم تکان می خورد ولی صدایی در نمی آمد؛ قلبم تیر کشید؛ دستم را روی قلبم گذاشتم؛ از .روی تخت بلند شدم؛ سرم گیج رفت و دوباره ی روی تخت افتادم با صدای نسترن به خودم آمدم، مطمئنی حالت خوبه؟– با تکان سر جواب دادم؛ این یعنی چی؟مثل بچه ی آدم بگو خوبی یا نه–کلافه گفتم آره نسترن جون، خوبم؛ پاشو بریم.
از دیشب تا الان پسرمو ندیدم؛ بهش شیر ندادم شانس آوردی با این فشار بالا و استرس بالا بیمارستان بودی؛ – میدونی اگه دیر رسیده بودی زبونم لال سکته خفیف داشتی خدا روشکر اینجا بودم– چرا انقدر به خودت فشار میاری؟– با هم از اتاق خارج شدیم؛ پاره ی تنمه؛ تو که مادری چرا سرزنشم میکنی–میدونم عزیزم؛ ولی وقتی ماشین ترمز کرد؛ سام توو بغلت بود؛ – تو اصلا حواست پرت شده بود دیدی که دکتر گفت چون ناگهانی بود توو شک بودم؛ خواستم به – طرف پذریش برم؛ دستم را گرفت کجا؟– برم ببینم چطور هزینه ی بیمارستانو پرداخت کنم– مثل اینکه حواست هنوز سرجاش نیست؛ نمی دونی تا هزینه – پرداخت نشه برگه ترخیصو دستت نمیدن؟ کی پرداخت کرد؟– کیان– بدهی من به کیان داره زیاد میشه وقتی حالت بد شد؛ ما تازه وارد بیمارستان شده بودیم.
دیدم یه دکتر و پرستار بدو بدو میرن یه اتاق ؛ گفتم ای خدا نکنه برا رها اتفاقی افتاده؛ آخه توو ماشینم صورتت سرخ شده بود میدونستم فشارت بالا پایین شده؛ اومدم دیدم خودتی؛ از اتاق بیرونمون کردند؛ فرهاد به کیان زنگ زد، کیان توو بخش اطفال بود و از دکتر خواسته بود یه چکاب انجام بده که دکترمبعد معاینه گفته از من و تو هم سالم تره؛ چشمامو بستم و خدا را شکر گفتم کیان رو باید میدیدی؛ بیمارستانو گذاشت روسرش تا دکتر اومد و گفت؛ فشارت بخاطر استرس بالا رفته و با یه آمپول تنظیمش کردن؛ آروم نگرفت از بیمارستان خارج شدیم؛ هوا عالی بود؛ اما حال دل من ابری بود. نفس عمیقی کشیدم، به اطراف نگاه کردم از کیان خبری نبود تا حالا سه بار موقع بد حالی کنارم بوده– شنیدم زیر لب گفت “وظیفه شه،” خواستم حرفی بزنم که سریع :گفت دوستات کنارت نباشن.
پس کی باید موقع ناراحتی کنارت باشه؟– دیگه زیادی دارم به دوستام مدیون میشم؛ می ترسم نتونم جبران کنم تو حالت خوب باشه؛ جبران نمی خواد– گونه اش را بوسیدم. غبار چشمش را دیدم؛ اما خندید .خودتو لوس نکن لبخندی به مهربانی اش زدم؛ هنوز هستند آدمهایی که بدون چشم .داشت محبت میکنن بادست ماشین مشکی کیان را نشان داد کیان ماشینو اون طرف خیابون پارک کرده؛ از بس دیروز سر و صدا راه انداخت ؛ نگهبان اومد بیرونش کرد؛ امروزم راش ندادن بیاد داخل پس چطوری هزینه رو پرداخت کرده؟– فرهاد رو مامور کرد این ها به کیان نمی گفتند؛ پسر تو که نسبتی با این فلک زده نداری چرا هی را به را هزینه ی بیمارستانش را پرداخت میکنی و بعد طلبت را با کلی قسم و آیه می گیری سر گیجه ی خفیفی داشتم ولی بیشترین ناراحتی ام دلتنگی برای پسرکم بود.









