توضیحات
قصه رمان خدا همه جا هست، در مورد یک دختر بنام فرانک است.. که زندگیش پر از رازو رمزه و اتفاقات بسیار جالبی براش میوفته.. این یک داستان دو جلدی در ژانر عاشقانه و مذهبی است…
اسم رمان: رمان خدا همه جا هست
نویسنده این اثر: بتول منزه
ژانر رمان: عاشقانه، مذهبی
گوشه ای از داستان رمان خدا همه جا هست
چند روزی بود که حوصله هیچ کاری نداشتم. خسته بودم، همش می خواستم فقط بخوابم. نمی دونم عوارض داروهایی بود که می خوردم یا نه. بدنم از این همه بدو بدوی زندگی خسته شده بود. تنها گوشه ای از خانه، به یاد گذشته ها هی اشک می ریختم و غصه خوردم. چقدر با خودم تکرار کردم که ای کاش، این کار را نکرده بودم.
خسته بودم از بی فکری خودم. چقدر پدرم گفت: فرانک نکن، به خودت بیا. تو دختری نبودی که من تربیت کردم. مادرت از دست کارهای تو، همش زیر سرم هست. نکن عزیزکم، با خودت و ما نکن…
کاش حرفهاش را با جان و دل گوش می کردم. آخه پدر و مادر هرگز بد فرندشون را نمی خواهند. اما این فرزند ناخلف، گاه شیطان در وجودش رخنه می کند و وای بر آن زمان…
آدما فکر می کنن که فرصت زیادی دارن. اونا فکر می کنن که بعدا فرصت جبران هست. اما شاید همین الان، اخرین لحظه ای باشه که اونا روی این کره خاکی دارن نفس می کشن. کاش ما آدما این رو درک کنیم و قدر با هم بودن رو بدونیم تا هیچ وقت نخوایم که کسی رو از خودمون ناراحت کنیم که بعدا به فکر جبران باشیم…















