توضیحات
- دانلود رمان خانوم باش نوشته نویسنده ونوس pdf بدون سانسور
عنوان اثر: خانوم باش
پدید آورنده: ونوس
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 1586
معرفی رمان خانوم باش
حامی مردی با گذشتهای تاریک و قلبی سنگی است که عشق بیمارگونهاش به پناه، خواهر ناتنیاش، او را به مرز جنون میکشاند. پناه با وحشت از او فاصله میگیرد و در تلاش است گذشته را پاک کند، اما بارداری ناخواستهاش راز پنهان را فاش میکند. تصمیم به سقط، نقطهی آغازی است برای انتقام و دلبستگی خطرناک حامی…
بخشی از رمان خانوم باش
با گریه جیغ زد و مشتاشو کوبید توی سینه و شونه ی ستبر حامی و گفت: خسته ام کردی لعنتی خستم کردی از بی توجهیات خستم کردی از بس جلوی چشمت بودم و دیده نشدم خستم کردی هر موقع تو بغل یکی بودی ، کیو آدم حساب میکنی ها ان؟ کیو میخوایش که هیشکی به چشمت نمیاد ؟حامی فکشو ول کرد و…کلافه دستاشو توی موهاش فرو کرد که همه ی عضلات بازو و شونه هاش بیرون زد و ازش غول بی شاخ شاخ و دمی ساخته ، برگشت سمت من و نگاهم کرد…با اخم بهم زل زد انگار که مسبب همه ی این اتفاقات من باشم خودمو پشت دیوار قایم کردم _پناه برو تو اتاق…دختره با تعجب برگشت سمتم و اشک چشماشو پاک کرد. و با استفهام گفت: پناه؟ تو … تو پناهی؟! ابروهام بالا رفت و بهش نگاه کردم که پوزخندی زد و با نفرت ادامه داد: ذکر خیرت همه جا هست، این همون دختریه که یه لحظه ام تو خصوصی ترین لحظاتمون اسمش از دهنت نمی افته؟
با اخم گنگی زل زدم به حامی و دختره موندن بیشتر رو جایز ندونستم و خیلی سریع سمت در رفتم و کفشامو با کردم…کوله ی دانشگاهم رو انداختم رو دوشم و با بغضی که گلم رو بهم فشار میداد و صدای خشداری برام ساخته اخته بود گفتم: من میرم داداش، خدافظ. حامی با قدمهای محکمی سمتم اومد که سریع درو باز کردم و خودمو انداختم از خونه اش بیرون. آسانسور پایین بود و حالا حالا ها بالا نمیومد راه پله رو گرفتم و با سرعت شروع به پایین رفتن کردم …صدای “پناه” گفتن عصبی حامی رو از پله ها میشنیدم ولی اعتنایی نکردم دلم ازش پر پر اونو میخواست به خواهرش ، به پناه ، به من دست درازی کنه حامی همیشه هوامو داشت و ازم برادرانه حمایت میکرد داشت من رو به لجن میکشوند اشکم گوله گوله از صورتم میریخت و به زور جلومو میدیدم.
اصلا نفهمیدم چه جوری اینهمه پله رو پایین اومده بودم. به لابی رسیدم و سمت خروجی رفتم ولی با کشیده شدن دستم و پرت شدنم توی سینه ی حامی که با سگرمه هایی تو هم بهم زل زده بود ، قلبم اومد تو دهنم !انقدر فاصله امون نزدیک هم بود که نفسای پرحرص و پر حرارتش روی صورتم پخش میشد. _کدوم گوری داری میری بی اجازه ؟؟ ترسیده پلکی زدمو گفتم: بزار برم حامی ، امروز… امروز به اندازه ی کافی خوردم. دستشو گذاشت روی چونه امو زاویه ی سرم رو جوری تنظیم کرد که نگاه تیز و برنده اش توی چشمام دقیق شد_برمیگردیم بالا.کوله امو که سرخورده بود و افتاده بود روی دستمو روی شونه ام انداختم و با دردی که توی تمام بدنم پیچیده بود بیچاره وار نالیدم : نه… نه م… من تو اون دیگه اونجا پا نمیزارم. قطره ی اشکی ناخواسته از گوشه ی چشمم چکید و گفتم: اون دختره منو به چشم یه بدکاره دید ! میفهمی؟ میفهمی بدکاره برای یه دختر چه معنی داره؟ تو با این کارات منو عذاب میدی حامی.










