توضیحات
دانلود رمان یادگار هیچکس نوشته نویسنده ماهیار و آذر pdf بدون سانسور
عنوان اثر: یادگار هیچکس
پدید آورنده: ماهیار و آذر
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 741
معرفی رمان یادگار هیچکس
کی گفته آدم بزرگ که بشی، دیگه نمیتونی تغییر کنی؟ اینم که میگن “ذاتِ آدم عوض نمیشه” رو کی اورده؟ عشق که این همه فیلم و سریال روش ساخته شده،واقعاً زندگی رو قشنگ میکنه؟ یا اصلاً میشه با یه دلِ خالی، نفس کشید؟ همش بهمون گفتن”قانون نجاتت میده”، ولی دیدیم که خودِ قانونها رو عوض میکنن و لغو میکنن! پس نتیجه میگیریم هیچ چیزی تو این دنیا قرار نیست همیشه ثابت بمونه.تو این همه ابهام، آدم دقیقاً نمیدونه داره هست یا داره میشه… در نهایت،تنها حقیقت همونیه که همیشه داشتیم: کلیدِ همه چیز، تو خودمونه.
بخشی از رمان یادگار هیچکس
گوشی نوکیا و پاوربانکش را بیرون آورده و بدون کوچک ترین تغییری در حالت بدنش روبه بیبی که تمام مدت زیر چشمی نگاهش میکرد میگوید: عداهات تموم شده بگو این وقت شب وسط بیابون چیکار میکردی. پیر زن که تا آن لحظه مثلا پنهانی تحت نظرش گرفته بود متاسف کنار رختخواب دخترک مینشیند و هین تند تند با قاشق هم زدن محتویات درون کاسه که درست کردنش فقط راست کار خودش بود با طلبکاری و لحن خاص خودش میتوپد: اونی که باید جواب پس بده تویی نه من پسر.مرد جوان از بوی تند و زننده ای که گویا از کاسه سفالیه پیرزن بلند میشود ، به سرعت بلند میشود و با همان بساطش دندان کلید کرده به سوی در میرود و بیتوجه به صدای حیوان های وحشیه نه چندان دور از اینجا تا انتها بازش میکند: چیه چرا در میری؟ چرا نمیگی طفل معصومو چیکارش کردی؟
ری اکشنی که نمیبیند اینبار جان سوز مینالد: بشکنه دستی که به ناحق روی ضعیف بلند شه لعنت خدا اونی رو که این چیز….حرفش اما با بالا آمدن نگاه و حشیه کوهیار نصفه میماند بالاخره کفرش را در آورده بود-چی بی بی ؟ تهشو بگو. صدای عصبی کوهیار بیبی را ناراحت میکند اما باعث عقب نشینیش نمیشود که از جایش بلند شده به سوی کوهیار میرود: چرا این بلا سرش اومده؟کوهیار که نمیفهمید چرا به او بند کرده متقابلا به سویش خم میشود و میغرد:من چه بدونم چرا از خودش نمیپرسی؟پیرزن خیره در نگاه تیله ایه مرد جلز و ولز میکرد تا بفهمد عزیز کرده اش مقصر است یا نه…انگار که هنوز هم ایمان داشت کوهیار همان کودک دلرحمی است. که خودش بزرگش کرده.همانی که درست بود تا دست چپ و راستش را شناخت راهش را سوا کرد اما انقدر منطقی و با انصاف بود که تا کسی پا روی دمش نمی گذاشت آزارش نمیداد. کپر نوعی اتاقک که از چوب و برگ نخل درست میشود. این دخترک هم باید کاری کرده باشد که حکم مرگش در دادگاه کوهیار امضا شده.
با همین فکرها با شک و دو دلی هم لب میزند: نکنه همون دختریه که سری قبل گفتی دوسش داری؟ اره؟ همونیه که به خاطرش دختر آمنه خانوم رو رد کردی؟ کوهیار بی تاب و تحمل وقتی امید را در صورت تکیده ی بی بیک میبیند کلافه گوشی اش را از همان بالا روی پتوی تا شده تا کمیانطرف تر بود پرت میکند و با کلافگی دستی به صورتش کشیده نرم تر میگوید : نه بی بیک اون نیست کشتی منو با دختر ترشیده ی آمنه خانوم تموم کن دیگه بی بی اما بی توجه به کوتاه آمدنش با لحنی که حالا دیگر مشکوک هم به نظر میرسید…میگوید : تموم چی کنم؟ اینبار تا نگی چیکار کردی ولت نمیکنم این دختره کیه؟ چرا حالش اینه؟ فکر کردی من نمیشناسمت؟! تو همونی که حاضری تنهایی تو دل شیر بری ولی کسی رو الکی دنبال خودت نکشونی فکر میکنی نمیدونم چرا دختر امنه رو قبول نمیکنی؟ چون دلت نمیاد قاطیه غلط های اضافیه خودت کنیش ولی این دختر…









