توضیحات
دانلود رمان جانان من باش نوشته نویسنده شکوفه فدیعمی pdf بدون سانسور
عنوان اثر: جانان من باش
پدید آورنده: شکوفه فدیعمی
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 612
معرفی رمان جانان من باش
در این رمان استعاری، دختر قصه ما همچون عروس زمستانی است که به آغوش کوهی از غرور پناه میبرد. اما آیا این کوه سرد میتواند به گرمای عشق ذوب شود؟ داستان تقابل دو شخصیت متضاد: یکی شکننده و نیازمند مأوا، و دیگری سخت و غیرقابل نفوذ. تقدیر این دو را به هم میرساند تا پاسخ این پرسش را بیابند: آیا عشق میتواند پله ای غیرممکن را بسازد؟
بخشی از رمان جانان من باش
بی بی لبی تر کرد کمی مکث کرد و گفت:تو که خواب بودی عموت تازه زنگ زد و گفت که میخوان امشب بیان خواستگاریت.با شنیدن این حرف بیبی ماتم برد ازدواج؟ اون هم با امیر حسین چندش؟ کم کم صورتم جدی شد و با صدای کاملاً خالی از عاطفه و محبت گفتم: بی بی جون خودت بهتر میدونی که من از این پسره ی چندش بدم میاد و خودش هم خوب میدونه که من عاشقش نیستم چطور جرأت میکنه بیاد خواستگاری من؟بی بی دستش رو روی دستم گذاشت و گفت: عزیزم، عاشقی بعد از ازدواج هم میتونه به وجود بیاد مثل من و آقاجونت با حرف بیبی دستش رو با عصبانیت پس زدم و از روی تخت پا شدم و گفتم یعنی چی بیبی عشق بعد از ازدواج؟ مگه تو دوره ی عهد بوق زندگی میکنیم؟ من الان ۲۱ سالمه. خودم میتونم برای زندگی خودم تصمیم بگیرم و در آخر خودم تصمیم میگیرم که با کی ازدواج کنم بی بی جون.
بیبی با دیدن عکس العملم با ترس گفت:آروم باش جانان فعلاً که چیزی نشده فقط امشب یک خواستگاری ساده می کنند. همین. با چیزی نشده بیبی؟ میدونی بار چندمه الان دارن میان برای بار سوم دارن میان بیبی اصلاً مگه این پسر غرور نداره که پیله کرده به دختری که اصلاً عاشقش نیست؟یهو مامان با تعجب وارد اتاقم شد و گفت:چته جانان؟ خونه رو روی سرت گذاشتی. با عصبانیت رو به مامان کردم و با دست به سرم اشاره کردم و گفتم: لازم باشه خونه رو هم روی سرم میذارم مامان من چند بار باید بهت بگم که من با امیرحسین ازدواج نمیکنم؟ کی این رو میخواید بفهمید؟مامان با تعجب نگاهم کرد بعد کم کم اخمی بین ابروهاش مهمون شد.و با صدای بلندی اسم بابا رو صدا زد که بابا با چهره ای که علامت سؤال بزرگی بالاش نمایان شده بود گفت:-چی شده؟مامان با خشم رو به بابا کرد و گفت:خواهشاً به اون برادرت و او زن عفریته ش بگو امشب خونه ی ما تشریف نیارن.
چون دخترم جوابش منفیه و راضی به ازدواج نیست.با حرف مامانم انگار آب سرد ریختن روی قلب آتشینم آخ مامان جون دستت طلا بابا با تعجب به مامان و بعد نگاهی به من کرد گفت: دخترم خوب فکرات رو کردی؟ چون میخوام این بار جوری بهشون جواب منفی بدم که دیگه نتونن پشت سرشون رو هم نگاه کنند.من هم با قاطعیت گفتم: آره باباجون تو که خوب میدونی آرزوی من چیه؟ شب و روز دارم درس میخونم که امتحانات این یک ماه رو پاس کنم تا بتونم مدرکم رو بگیرم تا در کنارت عین یک مرد توی کارهای شرکت بهتون کمکت کنم چون میخوام تو به من افتخار کنی خودت میدونی شما با این دیسک کمری که داری تا یک سال دیگه نمیتونی توی شرکت کار کنی و حتما باید عمل بشی.با بغض سنگینی که توی گلوم نشسته بود ادامه دادم: بابا و مامان من میخوام به آرزوی بچگیم برسم نه این که برم زن اون دیوونه ی بچه ننه ی بی سوادی بشم که حتی بلد نیست حرف بزنه.









