توضیحات
در ابتدای رمان تاج بلورین می خوانیم… من به دنیا آمدم که ملکه باشم، اما این انتخاب من نبود! من متفاوت بودم، من چیزی بیشتر از کالبدم بودم و این جرم من بود. قاضی با قهر و غضب حکم داد! مرا یاغی خواندند، مرا از خویشتن راندند، دورم کردند! من به حکم تن دادم! سر خم کردم و صدای شکستن تاج روی سرم گوش عالم را کر کرد. تاج واقعی نبود، جواهر نشان نبود، من شایستهی این منصب نبودم!
اسم رمان: رمان تاج بلورین
نویسنده این اثر: شادی موسوی
ژانر رمان: عاشقانه
گوشه ای از داستان رمان تاج بلورین
او از شوکه شدنم استفاده کرده و گوشی را از دستم می کشد.
– زنگ نزن خانوم…زنگ نزن میگم!
با بهت به سمتش می چرخم و حس می کنم آتش زیر پوستم می چرخد. آنقدر مشمئز شده بودم که دلم می خواست آن قسمتی از سینه ام که توسط او لمس شده را ببرم و کنار بیندازم.
قدمی نزدیکش می روم و با خشم می غرم:
– به چه جراتی به من دست زدی کثافت؟
ضربه ای به سینه اش زدم و نزدیک شدن کسی را حس کردم و ثانیه ای بعد شخص دیگری مقابلم ایستاده بود. برای دیدنش مجبور شدم سرم را بالا بگیرم و دروغ چرا هیکل تنومند و بزرگش لحظه ای نفسم را بند آورد.
چشمانش زیر عینک دودی سیاهش پنهان بود و این خوف بیشتری به دلم می انداخت. اما وقتی دهان باز کرد و با آن صدای گرم و بمش شروع به حرف زدن کرد، همه چیز عوض شد!
– آروم باشین خانوم…من به جای ایشون ازتون معذرت می خوام.















