توضیحات
کهزاد فخار در رمان اگلاف، لاشیترین پسر روزگار که لقب بهترین مخزنِ توی مهمونیها و پارتیها رو از آن خودش کرده. یک شب به اصرار دوستاش سر از پارتی در میاره که هیچ ذهنیتی از میزبان نداره و درست همون شب مخ یکی از دخترهای پارتی رو میزنه و اونو به تختخواب میکشونه، غافل از اینکه اون دختر یک سروانه و…
اسم رمان: رمان اگلاف
نویسنده این اثر: ملیکا مکائیلی
ژانر رمان: عاشقانه، پلیسی
گوشه ای از داستان رمان اگلاف
اجازه ی عقب کشیدن نداد و سریع دستی پشت گردنم انداخت و با جلو کشیدن سرم، لبهام رو توی دهنش کشید و محکم مک زد. با دست آزادش چنگی به بالاتنه ام انداخت و همزمان با تغییر زاویه سرمون، وحشیانه به جون لبهام افتاد. لحظه ای عقب کشید و زمزمه ی پر از هوسش با همون لحن خشدار و تحریک آمیز توی گوشم پیچید:
_لبات ولی طعم عسل میده. عسلی که به اندازه اون کهربایی ها شیرینه!
نیشخندی زدم و با نفس نفس نگاهی توی صورتش چرخوندم. مرتیکه تا نفس آخرم رو بلعیده و از طعم لب هام دم میزد!
_دوست داری زیر این تن و بدن جر بخوری جوجه حنایی؟!
_همیشه زیاد حرف میزنی مستر! من عمل کردنو بیشتر دوست دارم.
درست مثل مگسی بود که توی نقطه ی کور دیدته و مدام صدای ویزویزش توی گوشت چرخ میخوره!
تیشرت جذبش رو از تن کند و مچاله شده، گوشه ای از اتاق پرت کرد و حینی که روی تخت خفتم می کرد، جوابم رو داد و نفس های داغش توی صورتم پخش شد.
_اینکه پارتنرت توی تخت ازت تعریف کنه رو دوست نداری؟
اجازه ی حرف زدن نداد و گازی از گردنم گرفت و یکی از سینه سفیدمو از داخل بلوزم بیرون آورد و مثل یک نوزاد گرسنه مکید، که جیغم رو توی نطفه خفه کردم و مشتی به سینه ی ستبرش زدم.
_آخ وحشی! تعریف کردن که اینجوری نیست.















