توضیحات
دانلود رمان استاد خاص من نوشته نویسنده محیا داوودی pdf بدون سانسور
عنوان اثر: استاد خاص من
پدید آورنده: محیا داوودی
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 1097
معرفی رمان استاد خاص من
یلدای بازیگوش و کلهشق، با قبول کردن پیشنهاد ازدواج استاد جاوید، نقشهی انتقامی خودش را کلید میزند. اما سرنوشت، خیلی زود او را غافلگیر میکند… داستانی که لبخند و خنده را به همراه عاشقانههای ناب در دل خود جا داده است.
بخشی از رمان استاد خاص من
-خانم معین پیشنهاد من واست اینه که قید درس و دانشگاه و رانندگی و بزنی و بری کلاسای خیاطی گلدوزی یا هر چیز دیگه ای که به دردت بخوره و منتظر باشی تا یکی بیاد سراغت و ازدواج کنی… اینطور که پیداست تو این مسائل استعداد بیشتری داری. و پوزخندی تحویلم داد که به مثل خودش پوزخند زدم و جواب دادم: ممنون استاد اما من از شما نظری نخواستم.از توی ماشین کارت و مدارک ماشین رو آوردم و دادم بهش: من الان عجله دارم این مدارک ماشین شماره تلفنم هم روش هست خسارتتون هر چقدر که شد تقدیم میکنم. سری تکون داد و با لحن سرد و البته پر غرورش لب زد: روز خوش. و قبل از اینکه من چیزی بگم سوار ماشینش شد و به سرعت حرکت کرد. کلافه سوار ماشین شدم پونه زل زده بود بهم و صدای قورت دادن آب دهنش اعصابم رو خورد میکرد. ماشین رو روشن کردم و گفتم: ای کوفت. که شروع کرد مثل بوقلمون تند تند حرف زدن-خب یه تصادف ساده بود…. چیزی نشده که اصلا فدای سرت…فدای اون چشمای سبزت.
ماشین رو از پارکینگ بیرون آوردم و صدای ضبط رو زیاد کردم: شم بسه چقدر حرف میزنی پونه خداکنه مامانت اینا راضی شن شوهر کنی. من راحت بشم. مثل عادت همیشگیش ایش کشیده ای گفت و ادامه داد: من و باش دارم به کی دلداری میدم. با اینکه اعصابم خورد بود اما زدم زیر خنده…واقعا هیچ چیز ارزش این رو نداشت که خنده از رو لبامون بره. حتی همین استاد از خودراضی که یقین داشتم به روزی بدجوری حالش رو میگرفتم-دیوونه، مگه استاد و کشتم که دلداری میدی؟ زدم به ماشینش اصلا خوب کردم…. جونش دراد. متعجب نگاهم کرد: به سر ترم فکر کردی؟ سری به نشونه ی تایید تکون دادم: این ترم درس میخونم بیخود کرده قبولم نکنه.آروم خندید: ناراحت نشیا ولی فکر کنم حرف استاد بشه و کم کم بری سمت گلدوزی و هنرای دیگه…. خیلی بهت میاد لعنتی. با آرنج کوبوندم به پهلوش-تو که دلت نمیخواد مثل استاد بشورم و پهنت کنم؟ لپم و کشید: تو خیلی وقته من رو پهن کردی رو پرتگاه دلت لعنتی.
و بعد هر دو زدیم زیر خنده… پونه رو مهمون یه بستنی کردم. البته انقدر خندیدیم که همش آب شد و ریخت رو لباسامون اما می ارزید به تموم خنده های از ته دلمون اصلا انگار تموم دنیا به طرف بودن و من و پونه ی دیوونه به طرف دیگه که به ترک دیوارم میخندیدیم از بچگی با هم دوست بودیم و خونه هامون هم فاصله ی چندانی با هم نداشت. سر کوچششون پرتش کردم پایین و راهی خونه شدم. امروز قرار بود آوا واسه ناهار بیاد خونه دلم کلی واسش تنگ شده بود. ماشین رو جلو در پارک کردم و بعد از کلی خندیدن به چراغای خورد شده اش زنگ در رو زدم و طولی نکشید که در باز شد و مهیار خواهر زاده ی عزیزم با سرعت اسب به سمتم اومد و خودش رو پرت کرد توی بغلم هزار ماشاالله مثل باباش تپل مپل بود و تموم خصلت هاشم به آقا رامین رفته بود مثلا همین سرتق بودنش که الان بهم چسبیده بود و ولم نمیکرد به ناچار و به هر سختی که بود تو آغوشم گرفتمش و…و بعد از گذشتن از حیاط وارد سالن خونه شدم. عطر خوش قرمه سبزی با روح و روانم بازی میکردلعنتی دستپخت نبود که…..









