توضیحات
(معرفی اثر رایگان) دانلود رمان ویلان از ناولستان
(معرفی اثر رایگان) دانلود رمان ویلان
خلاصه داستان :
بنیامین بدیع ، سرگردون تر از این حرفهاست که بتونه برای زندگیش تصمیم درستی بگیره !
همه چیز گره خورده …
همه چیز گم شده …
هویتش… اسمش… زندگیش…
به بن بست رسیدن ساده تر از به مقصد رسیدنه!
هرگونه تشابه اسمی ، زمانی و مکانی بر حسب اتفاق و تصادفی است و نویسنده ی این داستان با هیچ شخص حقیقی و حقوقی آشناییت ندارد !
لذا اتفاقات رخ داده برای قهرمانان داستان صرفا تراوشات ذهن نویسنده است و جهت واقعی جلوه دادن برخی وقایع
بعضی از سوژه ها دستمایه ی تغییر شده اند !
دستش را خوب چفت دسته ی چرمی کیف مشکی بی رنگ ورویش کرد .
به یقه ی کج بارانی اش اهمیتی نداد . بالاخره جرات کرد جلوبرود . مقابل ریل چرخان چمدان ها ایستاد .
بی اراده اخم کرده بود.
شاید برای تمرکز بیشتر، شاید هم از اضطراب …
نگاهی به چمدان هایی که از جلوی چشمش می گذشتند انداخت .
انگار چیزی مانع میشد تا رنگ چمدانش را به یاد بیاورد چندان عجیب هم نبود. ریل می چرخید. رنگ به رنگ ساک و بسته
های مختلف از جلوی چشمش رد میشد ولی هیچ کدام به نظرش آشنا نبود .
بی تفاوت فقط نگاه می کرد .نمیدانست باید از کجا شروع کند ، از کدام خیابان یا از کدام کوچه و گذر !
ریل می چرخید . شاید بارها چمدانش از جلوی چشمش رد شد و او هر بار غریبه نگاهش میکرد ، هر بار فکرش می رفت
به ناکجا و برمیگشت !
با صدای تلفن همراهش ، به خودش امد .
به سختی انگشتش را روی صفحه کشید. با لحنی زوری که وانمود کند هنوز نرسیده خودش را نباخته جواب داد :
-سلام.
-سلام . خوبی ؟ رسیدی ؟
لب تر کرد و دوباره چشم چرخاند به ریل چرخان وگفت : آره . نیم ساعتی هست . دارم چمدون هامو تحویل میگیرم.
-خیلی خب . خدا رو شکر . سپردم یکی از دوستام میاد دنبالت .
کلافه و عصبی غرغر کرد : امیرعلی محض رضای خدا بذار راه خودمو پیش برم … تو چرا …
امیرعلی میان کلامش گفت : ای بابا رها چقدر زود عصبانی میشی . ما فقط میخوایم کمکت کنیم.
پوفی کرد و با حرص گفت: ممنون از تو و فرشته .ولی بذ
دانلود نسخه pdf
دانلود نسخه pdf















