توضیحات
دانلود رمان آواز قو نوشته نویسنده سنا ب pdf بدون سانسور
عنوان اثر: آواز قو
پدید آورنده: سنا ی
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 416
معرفی رمان آواز قو
یک جوان آمریکایی که از زندگی خود در بوستون خسته و دچار آشفتگی ذهنی است، با گرفتن بورسیه در مسکو، به امید یافتن معنایی جدید، راهی روسیه میشود. فضای تاریخی و پرابهام مسکو، مانند یک کاتالیزور، transformation عمیقی را در او رقم میزند. این اثر که بیش از آنکه درباره مکان باشد درباره سفر روح است، به شکلی زیبا و چندلایه، فرآیند بلوغ، کشف خود و تولد دوباره یک انسان را روایت میکند.
بخشی از رمان آواز قو
هفته دوم شروع شده بود… سنگینی درسام داشت خودشونشون میداد اما چرا برای من سختتر بود وقت نداشتم … شاید چون من واقعا می خواستم به پزش خوب بشم و یاد بگیرم به ماریون تو بعضی چیزا کمک میکردم تو بخش های بیوشیمی عملی هم سی جی به هممون کمک میکرد مغزش خوب کار میکرد. پیتر شاید خیلی از کلاسام نمی اومد. ولی ماریون میومد همه کلاس هارو خیلیم جدی بود و خیلی هم آن تایم ولی من گاهی دیر میرسیدم ولی اون ردیفای اول جام بود عینک مطالعه نداشتم ولی لقب بچه درس خون کلاس ها رو گرفته بودم جا نذارم که با دوستای دیگه ایم آشنا شده بودم. همون دختر استرالیایی هم که تو روابط بین الملل دیدمش اونم تو کلاس ما بود با دو سه نفر دیگه تو ردیف چهارم مینشست به اخلاقش رو کل کلاس دوست داشتن این بود که همیشه سر درس استادا رو وقتی دیگه کشش نداشتیم دست مینداخت صمیمی نه ولی دوست شده بودیم.
گاهی با اکیپ ما غذا میخورد و بیرون میومد… لکسای زیادی گرفتیم و تو پیجامون میذاشتیم ولی فعال تومون سی جی بود و پیتر کلاس فیزیک پزشکی ۸ صبح بود و تا ۱۰ و ۴۰ دقیقه طول دادش… واقعا سلولای خاکستری مغز همه رد داده بود. جلوی دستمو نگاه کردم راحت ۲۵ صحفه ای سیاه کرده بودم… دستامم جون نداشتن پروفسور دیگن کلاسو که ترک کرد همه چند دقیقه ای ولو شدیم…. منم سرمو رو میز گذاشتم کم کم به عده رفتن بیرون با سال بالاییامون این کلاسو مشترک داشتیم همچین با دارو سازها چشمامو چند ثانیه بسته بودم که ماریون دوباره زد رو شونمو سی جی رفت جای پروفسور از اداهاش میخندیدیم خیلی خوب بلد بود تقلید رفتار کنه…دو تا دیگه از بچه ها بهش ملحق شدن.پیتر خمیازه صدا داری کشید-سی جی ببند دهنتو بابا حالمون بهم خورد. دوباره خندیدن…این باحال بودن… ولی من با اون طرفیا بیشتر خندم میگرفت…
خودمو کشو قوس دادم داییم که زنگزد کلاسور و کتابامو گذاشتم تو کوله مشکی طوسیم و رفتم بیرون.. امروز هوا آفتابی بود. هم اتاقیم که راکی اسمش بود و اهل دهلی بود بهم گفت لباسای امروزم تو چشمه… ولی فقط بندای کلاه هودیم و نوار شب نمای فسفری دور کفشام شاید این حسو میداد بقیش مشکی بود. البته دستبندای چرمو ساعت فسفریمم ممکن بود…زنجیر شلوارم… نه واقعا حق داشت. از پله برقی جای اسانسور استفاده کردم تویی دانشگاه لامانسف این بود که منتظر اسانسور نمیموندی هم آسانسور هم پله عادی هم پله برقیش تجمع رو کاهش میداد… هنوز الکل پاش ها بخاطر محتاط بودن مشغول بودن و عده ای ماسک داشتن کلاس بعدیمون ۲ ظهر بود…هنوز چند ساعتی وقت بود.اومدم حلوى آفتاب لحظه ای تنم جون گرفت…









