توضیحات
حوری مقابل آیینه ایستاده بود و به خودش در آیینه نگاه میکرد. چهرهاش زیر آن تاج با شکوه و آن تور زیبا، تجلی شکوهمندی از زیبایی و جوانی بود. یک قدم رو به عقب برداشت و یکبار دیگر به خودش در آیینه قدی نگاه کرد. هنر دست آرایشگر ماهر، زیبایی صورتش را دو چندان کرده بود و آن لباس عروس خوش برش و خوشدوخت، هیکل تراشیده و ظریف و رعنایش را با ابهت تمام قاب گرفته بود….و این آغازی جذاب برای رمان اتاق خواب های خاموش بود…
اسم رمان: رمان اتاق خواب های خاموش
نویسنده این اثر: مهرنوش صفایی
ژانر رمان: عاشقانه
گوشه ای از داستان رمان اتاق خواب های خاموش
صدای زن آرایشگر از پشت سرش گفت:
-عروسکم، شاه داماد اومده دنبالت! دل توی دلش نیست، زودتر ببیندت! بجنب تا پس نیفتاده از انتظار! عجججب دوماد عاشقی! دست مریزاد!
حوری چشمهایش را روی هم گذاشت و لبخند رضایتمندانه ای زد و چرخید سمت در. کنار زن که رسید، زن آرایشگر زیر گوشش گفت:
-چه دوماد برازندهای! هزار ماشالله!…جفت همین به خدا! خوشبخت بشین الهی! چشم بد دور!
ته دل حوری قند آب شد و قدمهایش سرعت گرفت. کارگر آرایشگاه با سینی اسفند دوید سمت حوری و در را باز کرد. حوری شادمان یک قدم دیگر برداشت و سرش را بالا کرد اما قبل از آنکه بتواند چهره داماد را ببیند، ….! صدای مهیبی او را از این خواب شیرین پراند. حوری خیس از عرق و گیج و سردرگم در تختخواب نشست و نگاهی به اطرافش انداخت.
صدای رعد و برق و هیاهوی طوفان و باران حتی برای لحظه ای قطع نمیشد و دانه های تگرگ بود که تند تند به شیشه های پنجره میخورد. حوری از توی تختخواب بیرون آمد و لب تخت نشست و موهای بلند و مشکی اش را از دورش کنار زد و سرش را بین دستانش گرفت. لعنت به این رعد و برق و طوفان که او را از این خواب خوب پرانده بود.















