توضیحات
دانلود رمان سیاه سرکش1 نوشته نویسنده یاسمن فرحزاد pdf بدون سانسور
عنوان اثر: سیاه سرکش
پدید آورنده: یاسمن فرحزاد
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 1225
معرفی رمان سیاه سرکش
در دل قبیلهای که صدای مردانش همهچیز را میپوشاند، دختری به نام روسلا متولد شد؛ دختری که با قدرتی درونی و اسرار ناشناخته زندگی میکرد. پس از پیمان مخفیانهاش با شبا، خوناشام دو رگه، سرنوشت تاریکی سر رسید. جادوگری نقابدار، با وردی سهمگین، او را در خواب و بیداری به بند کشید و خویشتن را جفت برحقش خواند. روسلا، میان خیال و واقعیت، گمان میبرد تنها خوابی پریشان دیده است؛ تا روزی که حقیقت بر او هجوم آورد و آن مرد، در قربانگاهی سنگی، او را اسیر کرد…
بخشی از رمان سیاه سرکش
بی اراده لرز خفیفی از صدای بم مرد کرد صاف ایستاد. نور چند ماشینی که اسکورتش کردن پایین تپه توجهش رو چند ثانیه جلب کرد ولی باز نگاه دزدید و حواسش رو به مرد داد انگار تیکه ای از آسمون ابری بالای سرشون گنده شده و پشت این مرد چسبوندنش آدم های زیادی همراهش بودن گویی از جنگ برگشتن احساس ناامنی درونش جریان داشت و پشیمون شد چرا این ملاقات رو پذیرفته. از نگاه تیز و برنده این کفتار پیر وحشت داشت و ناگزیر خون خودش رو میخورد که چرا اینجاست چرا عهد شکسته؟ اگر اصرار نبود هیچ وقت پا به این دوزخ شعله ور نشده نمیذاشت مگه خر بود برای بار دوم از یک سوراخ گزیده شه؟!-زودتر درخواستت و بگو باید برگردم و خیلیم عجله دارم. مرد روبه روی آتش ایستاد دست هاش رو تو جیب شلوارش فرو کرد کت گرون قیمت تنش قدری خاکی و بهم ریخته به نظر میرسید به انزمای اینکه دکمه های اول پیراهن طوسی رنگش باز بود.
از دکمه جلیقه ش یک زنجیر طلایی تاب میخورد که تو انعکاس آتش می درخشید. پیشونیش کمی متورم بود و اخم های تند و در همش اون رو شبیه گرگی زخمی و گرسنه کرده که بعد شکاری طاقت فرسا برای نوشیدن آب نزدیک چشمه ای پر از تمساح شده یاشار بی اراده در برابر این مرد سست میشد و از موضعش کوتاه می اومد.-کارت دارم یاشار به کار واجب…. آب گلوش رو قورت داد سه ماهه فقط همین جمله رو تکرار میکرد و مغزش رو به کار گرفته. کارش داشت مثل نوکری حلقه به گوش ملزم به چشم گفتن به این گرگ مستوفا وحشی بود.- – کارت چیه بهمن؟!-آدم با اربابش انقدر تند حرف میزنه؟نگاه بالا گرفت سیاره آبی چشم هاش تو ابری از سرخی شناوره، آشفتگی چهره بهمن بیشتر به دلواپسی عمیقش دامن میزد.- شانزده سال پیش تو همین مکان ازت یه چیزی خواستم یادت میاد؟ آب گلوش رو بی صدا قورت داد مگه میشد آدم احمقانه ترین کاری که به خاطر نون درآوردن انجام داده فراموش کنه.
حتی اگر میخواستم کابوس های شبانه این اجازه رو نمیداد عذاب وجدان کاری که با اون خانواده کرد. هنوز هم زخم عمیقی روی قلبش بود یادش بود که با کودکی پنج ساله چه کرد و چه طور طومار زندگیش رو بهم ریخت تاسف میخورد سال هاست تاسف میخورد که چرا اون زمان همچین چین شکافی در آینده با پیشگویی هاش ایجاد کرد. – یادمه…-یادته دقیق بهم چی گفتی یاشار؟ باد سردی وزید سایه چند مرد تنومند رو میدید که پشت سر بهمن قدر راست کردن که فقط یک اشاره لازمه تا اینجارو به خاک و خون بکشن…- یادمه. بهمن روی حلبی نشست چوبی برداشت و با آتش بازی کرد.-ولی دیگه پیشگویی نمیکنم بهمن خان. بی هوا فریادی زد که تو کل بیابون شبیه نفیر جنگ پخش شد و کل وجودش رو به لرزه انداخت….-گفتم پیشگویی کن مردک؟ پرسیدم شانزده سال پیش اینجا تو این خاک ازت چی خواستم و تو چی گفتی؟ مو به مو تکرارش کن. دهنش خشک شد بی هوا نگران آزیتا شد همسر مهربان و حامله ش منتظرش بود برگرده تا با هم جشن بگیرن…










