توضیحات
دانلود رمان فرصتی دیگر نوشته نویسنده اکرم حسین زاده pdf بدون سانسور
عنوان اثر: فرصتی دیگر
پدید آورنده: اکرم حسین زاده
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 971
معرفی رمان فرصتی دیگر
این قصه از دختری میگوید که جز مادرش چیزی برای دلخوشی ندارد.زمین میلرزد، دیوارها فرو میریزند و او در آسانسور اسیر میشود.اما درست در دل حادثه، صدای آشنایی به سراغش میآید…
بخشی از رمان فرصتی دیگر
انگار چیزی تکان خورد شاید هم نخورد ولی بهانه ای شد تا چشمانش را بگشاید و حجم عظیم تاریکی را یکجا به کام خسته خود بکشد. تاریکی شدیدی از جنس همان تاریکی… تاریکی که در پس زمینه های ذهنش جا خوش کرده بود و تا ابدیت همراهی اش مینمود همان پس زمینه هایی که هیچوقت پس زمینه نشده بودند. همیشه بولد خورده و پررنگ در لابلای حس و فکرش جاخوش کرده بودند. در گوشه کج شده اسانسور سر بر دیوار نهاده و با زانوانی که تا شکم خم شده بودند جا مانده بود… چه صحنه اشنایی!!! دخترکی ۴ ساله!!! شاید هم ۵ ساله !!! در کنج دور ترین دیوار ممکن… دور ترین نقطه به در دورترین نقطه به پنجره کز کرده سرش بر روی زانویش بوده و قادر نیست روشنایی را دوباره به اتاق کوچکشان برگرداند و خور شید ظالمانه خود را از وجود او مخفی کرده است… دستان کوچک دختر قد یک متری او قادر به رسیدن به کلید نیست… دستش کوتاه از روشن کردن تنها لامپ موجود در وسط اتاق است.
و چون بسیاری از مواقع دیگر، فراموش شده است…می ترسد… می ترسد حتی از همان بالش تکیه داده شده بر کنار دیوار دم دستش می ترسد… در روشنایی سفید است با گل هایی ریز قرمز … اما حالا سیاه است هم خودش هم گلش… همان بالش لم داده بر دیوار نیز ترسناک است… سایه سیاهی هست که در فکر کوچک دخترک می تواند او را بخورد درسته !!! چشمانش را میبندد. سرش را که روی زانوان کوچکش قرار دارد سفت تر بر روی زانویش می فشارد نخواهد گشود آن دو دریچه کوچک زیبا را که همه به داشتن آن غبطه میخورند نخواهد گشود تا نور دوباره برگردد… تا تنها امید زندگی اش برگردد.یک دوست دارد تنها یک دوست !!! عروسک موفرفری قهوه ای رنگی که برایش بهترین و با وفاترین همراه دنیاست… آن را نیز به آغوش کوچکش می فشارد… حتمی او نیز می ترسد.
چه خوب که تنها نیست!!!در تاریکی هزار صدا می شنود… صداهایی که احاطه اش کرده اند… صداهایی که شاید در روز هم بودهاند اما اکنون وحشتناکند… صدای مرد زن…. گاهی همهمه و گاهی بدتر … صداهایی که نمی شناسد… و خیال فعال ذهن کوچکش از آنها غول می سازد غولی با دو پای گنده دو دست گنده که وقتی راه میرود زمین می لرزد که وقتی نفس میکشد همه جا هو هو میکند. سردش می شود… اری سرما نیز به این مجموعه رنگارنگ پر از سیاهی اش افزوده می گردد و هیچوقتم نفهمیده سرما و لرزش از سردی اتاق میباشد یا دل اندازه گنجشکش می لرزد و او را می لرزاند چقدر طولانی است؟! چقدر این تاریکی و تنهایی طولانی است؟! اما شبها کوتاه هستند!!!!! ای کاش تاریکی کوتاه بود و شب طولانی!!!تکان نخواهد خورد… تکان نخواهد خورد تا گرمای نفسهای او را حس نکرده چشم نخواهد گشود تنش هم درد میکند! دستش… نه نه دستش دیروز بود!!! سرش… نه آن هم پریروز بود!!! اهان اسمش را نمی داند پایش است…









