دانلود رمان پارازیت

45,000 تومان

بهزاد… او در بدترین لحظه‌ها، همان‌جایی که دیگر چیزی برای از دست دادن نبود، امید را به دستانم سپرد. پناهم شد، دستم را گرفت، نجاتم داد. چطور می‌توانم مرد همسایه را فراموش کنم؟ مگر می‌شود کسی که در تپش‌های قلبت حک شده، پاک شود؟ جای خالی‌اش مثل سایه با من است؛ نه محو می‌شود، نه کسی توان پر کردنش را دارد. بی‌انصافی‌ست… خیلی بی‌انصافی… کسی بیاید، تو را به زندگی امیدوار کند و بعد برود، انگار که هیچ تعهدی در میان نبوده. بهزاد چیزهای زیادی به من یاد داد؛ اما رفتنش همه‌چیز را از من گرفت، حتی حق یک زندگی معمولی.

توضیحات

دانلود رمان پارازیت نوشته نویسنده زینب عامل pdf بدون سانسور

عنوان اثر: پارازیت

پدید آورنده: زینب عامل

زبان نگارش: فارسی

شمارگان صفحات: 2513

معرفی رمان پارازیت

بهزاد… او در بدترین لحظه‌ها، همان‌جایی که دیگر چیزی برای از دست دادن نبود، امید را به دستانم سپرد. پناهم شد، دستم را گرفت، نجاتم داد. چطور می‌توانم مرد همسایه را فراموش کنم؟ مگر می‌شود کسی که در تپش‌های قلبت حک شده، پاک شود؟ جای خالی‌اش مثل سایه با من است؛ نه محو می‌شود، نه کسی توان پر کردنش را دارد. بی‌انصافی‌ست… خیلی بی‌انصافی… کسی بیاید، تو را به زندگی امیدوار کند و بعد برود، انگار که هیچ تعهدی در میان نبوده. بهزاد چیزهای زیادی به من یاد داد؛ اما رفتنش همه‌چیز را از من گرفت، حتی حق یک زندگی معمولی.

بخشی از رمان پارازیت

آراز نفسش را بیرون فرستاد میدانست هر توضیحی که بدهد ساقی را بیشتر نگران خواهد کرد. برای همین سعی کرد در رابطه با شرایط بهزاد زیاد حرف نزند. -خیالت راحت خونه ش رو فعلا عوض کرده چیزی نمیشه. -چرا خودش رو به پلیس معرفی نمیکنه؟آراز تک خنده ای کرد.-بره پیش پلیس چی بگه؟ بگه زیر آب یه عده دزد رو زدم و حالا در به در دنبالمن؟ اصلا مشکل بهزاد چیزی نیست که پلیس بتونه حلش کنه. ساقی با لب هایی آویزان جواب داد: ولی آخه اینطوری که نمیشه.آراز بی هوا سرش را جلو برد و گونه ی همسرش را گاز گرفت. اینطوری میشه عوضش کرد. جیغ ساقی بلند شد.-آی آراز این ادا اصول چیه تازگیا یاد گرفتی؟ -دردم میاد خب… آراز همان جایی که گاز گرفته بود را بوسید. -لقمه که ندادی بهم نذاشتی ناخنک بزنم به غذات …-با یه مرد گرسنه نشستی به بحث و مجادله انتظار داری متمدن برخورد کنم باهات؟ ساقی پوفی کشید و از جایش برخاست.

-شام رو الان حاضر میکنم اما فکر نکن اونقدر احمقم که نفهمیدم حرفه ای پیچوندیم بالاخره میرسیم بهم جناب معتمد.***پشت لپ تاپش نشست و باکس ایمیل هایش را باز کرد. با دیدن کوهی از پیام‌ هایی که از طرف شاگردانش بود لبخندی زد.آیدی ایمیلش را خودش به شاگردانش میداد تا برای فرستادن بعضی از جزوه ها و سوالات دچار مشکل نشود. کاغذ دور آبنبات چوبی اش را باز کرد و آن را داخل دهانش گذاشت. اولین ایمیل را باز کرده و متن داخل آن را خواند.” سلام استاد خوبین؟ استاد آقای حکیمی چی میگه؟ تورو خدا بگین که آموزشگاه رو ول نکردین؟ ما بدون شما چه خاکی تو سرمون بریزیم؟ چطوری به سوالای فیزیک و ریاضی کنکور جواب بدیم؟ اسم فرستنده ی ایمیل را زیر لب برای خودش زمزمه کرد.-زیبا ادیب… آبنبات را به گوشه ی لپش فرستاد و با تفریح و تمسخر خندید.- دلت واسه نخ دادن تنگ شده زیبای خفته؟ درس که نمیخوندی سوالای کنکور … چه غلطا…

تو کلاس من از بیست تا سوال چرت و پرت به دوتاش نمی تونستی جواب بدی بدون جواب دادن پیام را پاک کرد.-ولی دلم روشنه زیبا جون… ایشالله به شوهر پولدار تور میکنی…سراغ پیام بعدی رفت. ” سلام استاد مینوام… وای باورم نمیشه دیگه نمیاین آموزشگاه … استاد من خیلی مضطربم… حالا بدون راهنمایی های شما چیکار کنم؟ بهزاد آبنبات را داخل دهانش چرخاند. طعم پرتقال که جزو طعم های محبوبش بود در دهانش پخش شد.دستانش روی کیبورد لپ تاپش نشست. همانطور که داشت تایپ میکرد زیر لب گفت: مینو جون تو ارزش سرمایه گذاری داری واستا بگمت چیکار کنی که عاقبت بخیر بشی! تمام نکاتی فکر میکرد میتواند کمک حال مینو باشد، از جمله نکات تست زنی و نام کتاب ها و جزوه های خوب و به درد بخور را تایپ کرد ودر آخر با تایپ کردن آرزوی موفقیت در انتهای پیام پیام را ارسال کرد.آبنبات را از داخل دهانش بیرون آورد و روی کاغذی که کنار لپ تاپ افتاده بود انداخت.

  • اشتراک گذاری
خلاصه کتاب
بهزاد… او در بدترین لحظه‌ها، همان‌جایی که دیگر چیزی برای از دست دادن نبود، امید را به دستانم سپرد. پناهم شد، دستم را گرفت، نجاتم داد. چطور می‌توانم مرد همسایه را فراموش کنم؟ مگر می‌شود کسی که در تپش‌های قلبت حک شده، پاک شود؟ جای خالی‌اش مثل سایه با من است؛ نه محو می‌شود، نه کسی توان پر کردنش را دارد. بی‌انصافی‌ست… خیلی بی‌انصافی… کسی بیاید، تو را به زندگی امیدوار کند و بعد برود، انگار که هیچ تعهدی در میان نبوده. بهزاد چیزهای زیادی به من یاد داد؛ اما رفتنش همه‌چیز را از من گرفت، حتی حق یک زندگی معمولی.
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: پارازیت
  • ژانر: عاشقانه
  • نویسنده: زینب عامل
  • ویراستار: نگاه دانلود
  • تعداد صفحات: 3497
  • منبع تایپ: dlnegah.com
لینک کوتاه:
برچسب ها
موضوعات
ورود کاربران

درباره ما
نگاه دانلود
توضیح کوتاه درباره ما
آخرین نظرات
  • هانیسلام من نویسنده این رمان هستم و درخواست حذف آن را دارم....
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " نگاه دانلود " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!