توضیحات
دانلود رمان ساقی نوشته نویسنده زینب عامل pdf بدون سانسور
عنوان اثر: ساقی
پدید آورنده: زینب عامل
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 3497
معرفی رمان ساقی
بازگشتت به این شهر، سالها بعد، تو را با زنی روبهرو خواهد ساخت که در کنج خلوتی از غوغای شهر، آرام گرفته و چشم بر نقطهای نامعلوم دوخته است؛ همچون مسافری که در انتظار آمدنی محال است.مردمان او را “مجنون” میخوانند، و همین سرگذشت تلخ، روزی الهامبخش هنرمندی خواهد شد تا شاهکاری بیافریند که ستایش قرنها را به همراه آورد.و عجب تدبیر غریبی دارد روزگار…هرگز در اندیشهات هم نخواهد گنجید که خود، سرچشمهی چنین جاودانگی باشی.
بخشی از رمان ساقی
آرام کلید را داخل قفل چرخاندم. اگر حاج بابا یا ساعد می فهمیدند می خواهم با چه کسی صحبت کنم سرم را بریده و روی سینه ام میگذاشتند. حتی با وجود اینکه در حال حاضر کسی در خانه نبود باز هم استرس داشتم. می دانستم خطر کرده ام اما دلم برایشان تنگ شده بود. در دنیایی که کسی حرف هایم را نمی فهمید این دو نفر تمام دارایی ام بودند وقتی پای تمام درد و دل هایم می نشستند. هندزفری را به لپ تاپم وصل کردم و وارد صفحه ی مخصوص چتمان شدم. روسری ام را روی سرم مرتب کردم و موهایم را کامل داخل روسری جا دادم احتمال اینکه اول تصویر سپهر روی صفحه ی چت ظاهر شود بیشتر بود. همانطور که حدس میزدم شد و چند ثانیه بعد چهره ی بشاش سپهر در صفحه ی لپ تابه نمایان گشت. هندزفری را داخل گوش هایم فرو کردم که صدای پر انرژی اش گوشم را پر کرد: ساقی من دیوانه به سازم بگو؟ بی باده به می خانه چه سازم بگو؟
باز شروع کرده بود شیطنت جزء جدا نشدنی اش بود. ادامه ی شیطنت هایش را از سر گرفت. -دم مامانم گرم ساقی عجب اسمی روت گذاشته اصلا تا اسم تو میاد من همینطوری یاد مهمونی میوفتم روحم شاد میشه دختر. بعد از سه سال چت کردن دیگر به این مدل حرف زدنش عادت کرده بودم اوایل سرخ و سفید میشدم که بیشتر سر به سرم میگذاشت اما حالا جز خندیدن کاری از دستم بر نمی آمد. خنده ام تحریکش کرد تا بیشتر شیطنت کند: به به شما فقط بخند ساقیا! با یاد آوری اینکه امکان دارد حاج باب و یا ساعد از راه برسند و صدای خنده ام آن ها را به اتاق بکشاند سریع خنده ام را کنترل کردم و با صدای آرامی پرسیدم: خوبی؟ عمه سرو خوبه؟ اخم کرد. اوایل – متوجه نبود چرا آرام صحبت میکنم اما بعدا که توضیح داده بودم طعنه های درشتی بار دایی و پسر دایی اش کرده بود- مگه خونه هستن؟-نه ولی خب یهو دیدی رسیدن و صدامو شنیدن. عصبی شد.- اونقدر خم شو که هی سوارت بشن! چه کار غلطی انجام میدی که اینطوری میترسی ازشون؟
ساقی به خودت بیا من یا مامان غریبه ایم مگه؟ سعی کردم ناراحتیام را به فشار دادن عینکم به عقب پس بزنم لبخندم نسبت به دقایق قبل مصنوعی بود. -سپهر جان بیخیال اوقاتمونو تلخ نکنیم. خودت که بهتر از همه از شرایطمون خبر داری از خودت بگو از عمه چیکارا میکنین؟ هیچ وقت در این سه سال نشده بود که دلم را بشکند.همیشه با من و خواسته هایم را می آمد. موهای خرمایی اش را کشید و آن لبخند پر شیطنت فقط این مفهوم را داشت که می خواهد اذیتم کند.-ساقی اینطوری سپهر جان میخوام اصلا جان به فدایت بکنم فقط وقتی چشمم به اون عینک ته استکانیت می خوره عقلم به کار میوفته. صورتش را جمع کرد. -چقدر تو بد سلیقه ای آخه دختر عینک به اون خوشگلی واست فرستادم این عینک عهد بوق چیه میزنی !آخه آدم دلش میخواد جای ساقی ساقه صدات کنه! از همان یک سال پیش که عینکم را عوض کرده بودم با آن مشکل داشت. هر وقت هم در این رابطه انتقاد میکرد من نا خواسته سرم سمت آیینه ی اتاق می چرخید و برای بار هزارم عینکم را روی چشمانم خوب نگاه میکردم.











