توضیحات
دانلود رمان ویرانی نوشته نویسنده رویا رستمی pdf بدون سانسور
عنوان اثر: ویرانی
پدید آورنده: رویا رستمی
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 525
معرفی رمان ویرانی
آنیل، دختری فربه با چهرهای به غایت معمولی، در شبی سرد از فصل خزان، به اتهام دروغین هرزگی که نامادریاش بارمان بر او بست، از منزل نوروز خان گریخت. اکنون،پس از سپری شدن نه سال، او به همان شهر بازگشته است، اما در هیئتی دگرگون: بانویی جذاب، کارآفرینی نامآور و صاحب کارخانهای بزرگ. هدف او چیزی نیست جز گرفتن انتقام از بارمان و سایر اعضای خاندان که روزی به او خیانت کردند. اما در میانۀ این راه، سرنوشت، نقشهای دیگر برایش میکشد…
بخشی از رمان ویرانی
فنجان را مقابلش گذاشت و گفت: چیزی دیگه ایم بیارم؟سیگارش را در زیر سیگاری مقابلش خاموش کرد و دستش را تکان داد تا برود.به صندلی تکیه زد و نگاهش بیخ شد به خیابانی که از باران نم نمی که می بارید خیس شده بود.مرد تند تند در حال رفت و آمد بودند. گودی های خیابان آب جمع شده بود.هر ماشینی که رد میشد آب های جمع شده درون گودی ها به سمت اطراف پخش می شد.-تو خودتی کوچولوعی خواستی کی باشم؟یه آدم دروعی من بلد نیستم. بزرگ میشی یاد می گیری. خندید. گونه اش فرو رفت لب های کلفتش کش آمد.کجای این دختر زیبا بود؟سعی می کنم یاد نگیرم.نگاهش برگشت. فنجان قهوه اش را برداشت. بوی قهوه حالش را جا می آورد.میان نخواستن های این زندگی که گلویش را خفت کرده یک فنجان قهوه در میان لیست کوتاه خواستن هایش بود.عصر دلگیری بود. کاش اتفاقی اندازه ی پیدا شدن و آمدنش می افتاد.
هرچند خودش هم فهمیده بود دیگر آن آدم سابق گذشته نیست.گوشیش زنگ خورد. اسم ملیکا آنقدر بوق خورد تا بلاخره صفحه ی گوشی خاموش شد. بریده بود. همه می دانستند. فقط مانده بود چرا دست از سرش بر نمی دارند.قهوه اش را لب زد.نگاهی به میزهای چوبی انداخت که گرد تا گردش زوج هایی نشسته بودند که نگاهش آنقدر برق عشق داشت که مجبور شود. ته دلش آهی بکشد. اما عین خودش تنها هم زیاد بود.دخترکی به صندلیش تکیه داده بود و با اخم های گره کرده با گوشیش ور می رفت. فنجانش را روی میز گذاشت و بلند شود.شاید هوای سرد آذر ماه و بارانی که می دانست حتما خیسش میکند کمی حال این روزهایش را جا می آورد. بارانیش را از پشت صندلی برداشت و تن زد. از در کافه بیرون زد. هوای سرد عین گرگ گرسنه ای به صورتش حمله کرد.
اول که از خانه بیرون زده بود ماشین نیاورده بود. حالا هم میتوانست مسافتی را پیاده طی کند.-بچه تو هوای سرد رو حالیت نیست؟دست هایش را به کمرش زد و گفت: اولا من بچه نیستم خانمی هستم واسه خودم دوما هوا به این خوبی؟ کجاش سرده؟ خندید: عجب دختری هستیا-شمام عجب آقایی هستی لبخند روی لب هایش نشست. کجا بود؟ میان گرگ و میش تخت خوابش گمش کرد. کاش دیر نکرده بود.جلوی گلفروشی رد شد.دیدن شاخه های نرگس حسرت به دلش ریخت .دخترک بلبل زبان عاشق نرگس بود.رد شد. می خرید هم فایده ای نداشت.ملیکا از نرگس خوشش نمی آمد.او رز را دوست داشت. آنهم قرمز. سرش را بالا گرفت.باران تند تند روی صورتش می نشست.نفس عمیقی کشید. بخاری تندی از بینی اش بیرون زد.زیر لب گفت: کاش نمی رفتی.









