توضیحات
دانلود رمان هایا نوشته نویسنده ناشناس pdf بدون سانسور
عنوان اثر: هایا
پدید آورنده: ناشناس
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 257
معرفی رمان هایا
هایا مدتهاست با کیان رابطهای شیرین و پر از حس خوب دارد. اما ورود پسرعمویش آرامششان را برهم میزند.او با نیت دخالت و ایجاد بحران، شروع میکند به باجگیری و تهدیدهای عجیب؛ میخواهد هایا را از کیان دور کند و به نوعی خودش را بر زندگیاش تحمیل کند.هایا بین دو راهی میماند: سکوتی که اوضاع را بدتر میکند… یا گفتن حقیقت به کیان.و این تصمیم مسیر عشقشان را تعیین خواهد کرد.
بخشی از رمان هایا
همه پیتزا خوردیم و از رستوران زدیم بیرون… کیان رو به همه گفت :بریم بگردیم ؟! از خوشحالی چشمام برق زد، آخه من عاشق کیش بودم. اولین نفر من موافقت کردم و همه بچه ها گفتن اره بریم…کیان همین جوری که به سمت ماشین میرفت گفت : پس زود بجنبین تا دیر نشده…بدو بدو سوار ماشین شدم و گفتم : دست مرسی عشقم اصلا حوصله کار نداشتم !!کیان چشمکی زد و اروم گفت : بخاطر تو این کار رو کردم …اوووه پس برای همین بود بابک و ارش تعجب کرده بودن. بوس هوایی واسش فرستادم، که بوسم رو گرفت تو مشتش و کف ستش رو چسبوند به قلبش. مشتی به بازوش زدم و پرویی نثارش کردم: پروخان کجا میخوایم بریم ؟ چشماشو تنگ کردو گفت:میریم قایقرانی. جیغی از شادی زدم، کیان که حواسش نبود برای چند ثانیه تعادل ماشین رو از دست داد. خندم گرفت و وقتی قیافه اشو دیدم که با تعجب نگاهم میکرد نتونستم خودمو کنترل کنم و زدم زیر خنده.
کیان خودشو جمع و جور کرد و گفت:کوفت، رو آب بخندی… کنار دریا و ایستاده بودم و داشتم سلفی میگرفتم که کیان یهویی اومد تو عکسم و عکس دوتایی گرفتیم…خندیدم و گفتم : دیوونه این چه کاریه. چشمکی زد و گفت : ثبت لحظات باهم بودنمون !! سارا و نگین خیلی باحال بودن و قایق سواری خیلی چسبید. انگاری هممون به این تفریح نیاز داشتیم. کشتی یونانی رفتیم و عکس دسته جمعی انداختیم قرار شد بعد از استراحت تو هتل، شب برای خرید بریم. منو سارا رفتیم تو اتاق و نگین چون تلفتش زنگ خورد کمی دیرتر اومد سارا مرموز نگاهم کرد و گفت بین تو رئیس چیزیه؟ شکه نگاهش کردم و تا اومدم انکار کنم گفت : اگه نمیخوای نگو ها یا ، هر جور که راحتی عزیزم ! شونه بالا انداختم و گفتم : دوسش دارم همین !!سارا با حالتی متفکر گفت : اونم دوست داره، از نوع نگاهش معلومه !! کمی خجالت کشیدم و گفتم: چرا این سوالو پرسیدی؟
لبه تخت نشست و گفت : اخه خیلی هواتو داره ، فک کردم باهمین !! دوست نداشتم کسی از رابطمون بویی بیره، اونم از بچه های شرکت ولی برای اینکه تو این چند روز هوامو داشته باشه گفتم : کم کم داریم آشنا میشیم باهم ولی تو به هیچ کس چیزی نگو فقط به تو گفتم !! کنارش نشستم و ادامه دادم : خوشم نمیاد تو شرکت پشتم حرفی باشه!! دستمو تو دستش گرفت : باشه عزیزم ، خیالت راحت بین خودمون میمونه …. الآن که اینجایم بهترین موقعیته که باهم بیشتر باشین دختر. چشمکی زد و در حالی که بلندم میکرد، ادامه داد : خودتو خوشگل کن و برو پیشش، منم حواسم هست که کسی چیزی نفهمه.چند پایه بود این بشر !! خندیدم و گفتم: عاشقم !چشمکی زد و تا اومد حرف بزنه نگین اومد. ریمل و رژلب قرمز مو رو لبای گوشتیم کشیدم تاپ مشکی با شلوار گشاد پوشیدم و مانتو جلو بازم رو روش پوشیدم. رو به سارا گفتم : میرم بیرون ، زود میام.











