توضیحات
دانلود رمان پیمان فریب نوشته نویسنده ناشناس pdf بدون سانسور
عنوان اثر: پیمان فریب
پدید آورنده: ناشناس
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 583
معرفی رمان پیمان فریب
آدریان ولکوف—خطر به صورت انسان.وقتی او حکمش را صادر کرد، تنها یک «بله» مجاز بود. قرار شد جای خالی همسرش را پر کنم. فکر کردم این یک معامله است، اما در واقع ورود به میدان مین بود. سقف امنی که انتخاب کردم، تبدیل به تلهای مرگبار شد؛ تلهای از دروغ و انتقام. و خودِ آدریان، در مرکز این توفان است. برای زنده ماندن، باید به آتش نزدیک شوم. اما آیا این نزدیکی، گرمای نجات است، یا حرارتی است که مرا خواه سوزاند؟ تنها یک چیز قطعی است: پس از آدریان ولکوف، دیگر «منِ» سابق وجود نخواهد داشت.
بخشی از رمان پیمان فریب
اومدم نه، وقتی انداختنم تو این زندگی. نگام هنوز به اون قرمز تیره س که مثل یه پوست دوم رو دستام چسبیده غلیظه ، چسبناکه و رنگش انگار توی مغزم رو میسوزونه کف دست هامو به هم می مالم بلکه پاک شه ، اما اوضاع بدتر میشه…. خون تازه و گرم پخش میشه ، انگار تصمیم گرفته همین جا خونه کنه. چشم هامو با فشار میبندم و هوا رو تند و وحشی میکشم تو صداش خشنه انگار ناخن زنگ زده رو ریه هام میکشه. اشکالی نداره. وقتی چشم هامو باز کنم بیدار میشم این واقعی نیست فقط ذهن و خرافاتم دست به یکی کردن که منو شکنجه بدن. این واقعیت نداره. پلکهام میسوزن وقتی از هم جدا میشن. خون هنوز همونه گرم ، چسبناک تقریباً سیاه توی تاریکی مشتها مو گره میکنم ، بدنم مثل طناب کشیده سفت میشه. بیدار شو بیدار شو لعنتی. ناخن هامو میکوبم توی کف دستم اما هیچ چیز منو از این چرخه لعنتی نمیکنه هیچ چیز متوقفش نمیکنه.
سرمو بالا میگیرم و دورو برم رو نگاه میکنم . درخت های وحشی دورم رو گرفتن ، انگار توی پیله گیر افتادم اون قدر بلندن که آسمون فقط از یه شکاف کوچیک دیده میشه. ابرها ماه رو قورت دادن و لرزم میگیره، این پلیور نازک روی لباس نخیم هیچی رو گرم نمیکنه. اینکه سردی رو حس میکنم میتونه نشونه خوبی باشه اما نیست معلوم نمیکنه واقعیته یا کابوس خون از دستهام نمیره … لرز بدنم هم همین طور. اون دنبالمه اگه پیدام کنه ، میکشم. پلکهامو میچسبونم به هم و بلند میشمرم _سه… دو … یک. بازشون میکنم درختها همونن ، سرما همونه خون حالا سردتره ، غلیظتره ، چسبناک تره انگار یه شیطان ذهنمو گرفته و از دستهام شروع کرده…نه…ناخن ها مو فشار میدم روی اون زخم قدیمی مچم و پوستو چنگ میزنم انگار میخوام پوستو بکنم و زیرشو ببینم ببینم. خون واقعاً میاد بیرون یا نه . بفهمم کابوسه یا واقعیت. اگه درد نداشته باشه پس واقعی نیست . فقط به شکنجه ذهنیه. یه تنبیه دیگه برای خودم. یه کم دیگه میگذره و بیدار میشم.سالم زنده.
پوستم زیر ناخنام میشکافه و درد داغ مثل انفجار پخش میشه. نفسم حبس میمونه و به اشک پشت پلکم جمع میشه این واقعیه. این کابوس نیست. نخوابیدم که تو جهنم بیدار شم خودم با پای خودم رفتم توش. نه…نه…لبهام خشک شدن و میلرزن چند قطره خون از مچم می چکه و میریزه روی زخمهایی که رو دست هامه این همه خون … نشون دهنده فقط یه چیزه من … یه نفر رو کشتم. دیوهام بالاخره برنده شدن حالا ساکتن دیگه تو گوشم وز وز نمیکنن. همون حرفهای سمی ای که شب و روز مغزمو میخوردن اون قدر داد زدن اون قدر فشار آوردن تا من بالاخره گوش کردم. تا کاری رو که میخواستن انجام بدم.من قاتل نیستم …من قاتل نیستم…یواش زیر لب میگم شاید. اگه هی تکرارش کنم ، اتفاقی که افتاده برگرده عقب. شاید بتونم تغییرش بدم. به آسمون تیره و دلگیر بالای سرم خیره میمونم ، اشکام به مژه هام چسبیدن اگه یکی اون بالا هست …. لطفا بذار برگردم و همه چیز رو درست کنم من این آدم نیستم












