توضیحات
رمان فردای بعد از مرگ، درمورد یک عشق نافرجام و ازدواجی پرحاشیه است! وقتی مادرم مُرد، می خندیدم. می گفتند مادرش مرده و میخندد. من به عالم میخندیدم و عالمیان به ریش من. سنم را به یاد ندارم. فقط می دانم که نمی فهمیدم مرگ چیست. شاید آن زمان مرگ برایم حالی به حالی بود. رویاست، جهان را جور دیگر درک میکنی، همه چیز با شکوه اصیل و اعجاب انگیز. شاید هم، درست همان باشد، چون آزاد و رها هستی. از نگاه دیگران نمی بینی، آنگونه که دوست داری میشناسی.
اسم رمان: رمان فردای بعد از مرگ
نویسنده این اثر: فریبرز یداللهی
ژانر رمان: عاشقانه
گوشه ای از داستان رمان فردای بعد از مرگ
باید بی بند بود؛ به همین خاطر است که می گویند در بند نباش. نه در بند زمان بودم و نه در بند مکان. نمی دانم چه فصلی بود، آن زمانی که از زندگی ام بود که فصل ها بی معنی اند. تنها یک فصل داریم و آن هم فصل شادی. مدام می چرخیدیم، چون چرخ که می چرخد. چرخ و چرخ، بچرخ تا بچرخیم. چرخ و فلک نشان از چرخش کودکانه دارد، طفلست که نشاط بی بهانه دارد.
مادر می گفت: زندگی زهر است، درد است. ولی شور عاشقانه دارد، مصرع شاعرانه دارد.
همین کلامش آویزه گوشم هست. چنان باید سخن گفت که بماند. مادر که رفت، هنوز خود را نمی شناختم. چه خوب است که خود را نشناسی، یعنی هنوز از شناخت پیرامون فارغ نشدی، مبهوت روزگاری!
کسی نگفت چند سالت است. آن زمان کسی به فکر سال و روز و ماه نبود. فرقی نداشت. زمان مرده بود. حرکتی جریان نداشت. در این سرزمین مردم به عقب نگاه می کنند. هر روز حسرت روز پیشین دارند. ما مردم گذشته هستیم، مردم فراری از تلخی روزگار و دل به گذشته بسته. در ذهن خود می سازیم آنچه می خواهیم.















