توضیحات
دانلود رمان طرار نوشته نویسنده فاطمه غفرانی pdf بدون سانسور
عنوان اثر: طرار
پدید آورنده: فاطمه غفرانی
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 4911
معرفی رمان طرار
«طرار» داستان فریسا، دختری جیببری، شوخ و سرزنده با آرزوهای بزرگ را روایت میکند. او به طور تصادفی با کیاشا آژمان، پسر مغرور و بازیگوش صاحب رستورانهای زنجیرهای آژمان، روبهرو میشود و این آشنایی پایهگذار قصهای پرماجرا میشود…
بخشی از رمان طرار
فریسا خودش را جلوتر کشید و راه دید او را بست. همین مانده بود با این مردی که حتی اسمش را نمی دانست دیده شود و خبرش در محل بپیچد.هاشم پسر خوبی بود اما دهنش چفت و بست نداشت میرفت میگذاشت کف دست طلعت و آن هم که حکم بی بی سی تهران را داشت. خبر می رفت تا زری و یک ساعت بعد که او به خانه می رسید.زری با دست و پای سر شده نشسته بود وسط آشپزخانه و تا کار به پیرو پیغمبر و قسم و آیه نمی رسید آرام نمی گرفت.-هاشم میخوام از جوجه به بوقلمون ارتقا بدمت اینقدر که سرت درازه پشت سر من خبری نیست آروم بگیر ساعت چند میری خونه؟ ماشین از جا کنده شد هاشم ماند و جای خالی آن فریسا نچی کرد و به طرف مرد برگشت که خیره خیره او را نگاه میکرد. بیخیال گفت:اگر چاقوم رو داده بودی رفته بودما.مرد بی آنکه نگاهش را بگیرد گفت- خیلی پرویی.تخس سر جنباند. -میدونم بعدی دیگر به فریسا محل نگذاشت گوشی اش را در آورد و تماس گرفت.-سلام سفارش یک سبد گل فوری بدین به رستوران آقای سلطانی.
-…-چیز خاصی نمیخواد بنویسن فقط اسم و فامیل خودم با آقای سلطانی هماهنگ میکنم خداحافظ. فریسا که دیگر حوصله سر و کله زدن نداشت به صندلی تکیه داد و نگاهش را به بیرون دوخت تا برسند.به محض رسیدن به بیمارستان مرد در را باز کرد و مانند تیری که از کمان رها شود در جمعیت گم شد. فریسا نچی کرد و رو به راننده که از داخل آینه جلو نگاهش میکرد گفت این آقات کجا رفت؟ کی میاد؟ راننده من من کنان به حرف آمد. -ایشون…من نمیدونم.- خسته نباشی ببین من نهار نخوردم گشنه ام بشه با ببر زخمی فرقی ندارم فاز و نولم میریزه بهم داستان میشه براتون خودت یه تک پا برو این چاقو منو بگیر بیار بده من من برم. مرد بار دیگر با تته پته به حرف آمد.-خانم… من… من نمیشناسم ایشون رو.فریسا خودش را از میان دو صندلی جلو کشید.گرفتی من رو؟ مگه راننده اش نیستی؟ یعنی اینقدر اعتبار نداری پیشش یه چاقو بده بهت؟ بیا برو مرد خداوکیلی این موقع ظهر از دست اون مرتیکه فرار نکردم که گیر شما بیوفتم.
مرد سرش را پایین انداخت-نه خانم من راننده ایشون نیستم. آقای آژمان ظهر مهمون آقای سلطانی بودن من اومدم دنبالشون که ببرمشون رستوران آقای سلطانی. گاوش چهار قلو زاییده بود.-یعنی تو رسما هیچ کاره ای با این آدم؟-آ..آره ….هنوز من من می کرد.فریسا نچی کرد.-بابا بیخیال شمر بن ذی الجوشن که ندیدی اینطوری برگات ریخته تمام قدرت و جلال جبروتم همون چاقوم بود که اون طرف بردتش راحت باش منم یکی ام مثل تو.و در دل ادامه داد. ولی نه اینقدر ترسو.مرد که خیالش راحت شده و کمی جرات پیدا کرده بود گفت:خانم من الان باید برم ولی شما هم خیلی با ایشون درگیر نشین چاقوتون رو گرفتین برین.فریسا خندید.-نه بابا من که کاریش ندارم البته اگر کارم نداشته باشه حالا برا چی هشدار میدی؟ مگه کیه؟ وزیر وکیلی کسیه؟مرد که لحن راحت فریسا را دید ترسش کامل ریخت به عقب برگشت و با هیجان توضیح داد-نه ایشون آقای کیاشا آژمان هستند. پسر آقای…









