توضیحات
در ابتدای رمان احساس سرد می خوانیم… آخرش دیدی چه شد؟ یادت که هست؟ همیشه میگفتی آخرش دیگه خوشبختیه… انگار راست میگفتی آخرقصمون خوشبختی بود. اما فقط برای خودت… برای من.. آخرش تنهایی بیش نبود. آخرش من موندم و اون همه خاطرات. آخرش من موندم فکر خیال تو، عشقِ تو… من موندم یه دل شکسته. راستش، انگار آخرش پایانِ من بودُ… آغاز تو…
اسم رمان: رمان احساس سرد
نویسنده این اثر: عسل بمانی
ژانر رمان: عاشقانه، معمایی، غمگین
گوشه ای از داستان رمان احساس سرد
دخترک ارام و با قلبی شکسته به ساعت نگاه میکرد. ساعت 1شب بود؛ اما هنوز نیامده. دخترک بیچاره چقدر خود را برای اعتراف به دوست داشتن اراسته بود و چه خیال خامی که ان مرد علاقه ای بهش داشته باشد. با صورتی پر از اشک و چشمانی که به سرخی میزد، از زمین بلند شد.
به سمت آشپزخانه رفت و غذاهایی که اماده کرده بود را داخل سطل زباله ریخت. آن کیک را که برای آن کلی زحمت کشیده بود را داخل سطل آشغال پرت کرد و با قلبی شکسته به اتاقش رفت. آن طرف تر پسری در مهمانی و سرخوش بین دختران زیبا، دختری درکنارش بود که او را به خود می فشارد.
گویا این دختر آن عشق مقدسش بود. بوسه ای به سر دختر زد. ثانیه ای فکر درگیر دختری شد که شش ماه است وارد زندگی اش شده و باعث دلخوری و سردی دختر در اغوشش شده. از برخورد سرد دختر عصبانی میشه و میگه..
پسر: قول میدم هر چه زودتر طلاقش بدم خانمم. تو رو خدا انقدر سرد نباش
دختر:قول؟
پسر:قول…















