توضیحات
شخصیت تئا مارلو در داستان دریاچه رویاها، مدتی است که نمیتواند خوب بخوابد؛ او شبها رویاهایی میبیند درباره مردی که با او کنار دریاچه نشسته است و با او عشقبازی میکند. اما یک مرتبه آن مرد، تیا را در آب دریاچه غرق میکند. تئا برای آرام کردن فکرش به خانهی ساحلی خانوادگیشان کنار یک دریاچه میرود. شب اول که آنجا میرسد یک نفر در ویلایش را میزند؛ آن کسی نیست جز مردی که در خوابهایش میبیند!
عنوان کتاب: رمان دریاچه رویاها
نویسنده اثر: لیندا هووارد
ژانر رمان ادبی کتاب: عاشقانه، خارجی، تخیلی
بخشی جذاب از رمان دریاچه رویاها
چشم هاش مثل یک تیکه جواهر بود. چشم هایی سبزآبی که مثل دریا درخشان و عمیق بودند و در هوای مه آلودی که اون هارو احاطه کرده بود میدرخشیدن. حالتی که در چشم های براقش وجود داشت اونقدر شدید بود که باعث وحشتش میشد. در آغوشش شروع به دست و پا زدن کرد. اون سعی میکرد جلوی تقلاش رو بگیره و آرومش کنه.
اونقدر بوسیدش و نوازشش کرد تا بار دیگه از لذتی که وجودش رو فرا گرفت لرزید. سرش رو بالا برد تا نگاهش کنه. باسنش با ریتم یکسانی حرکت میکرد و بهش ضربه میزد. بدن قویش لخت بود و عضلات آهنیش مثل ابریشم زیر پوستش حرکت می کردن. مه دریاچه اطرافشون می چرخید جوری که نمیتونست چهره مرد رو بطور واضح ببینه.
فقط حسش میکرد که حریصانه به درونش وارد میشه و به درونش نفوذ میکنه. چهره اش بین مه گم شده بود. تلاشش برای دیدن اون شخص بی فایده بود. و فقط جواهر پرحرارت چشم هاش قابل تشخیص بود.















