توضیحات
دانلود کتاب ایوان مخوف نوشته نویسنده ترویات pdf بدون سانسور
عنوان اثر: ایوان مخوف
پدید آورنده: ترویات
زبان نگارش: فارسی
سال نخستین انتشار: تیر 1404
شمارگان صفحات : 333
معرفی کتاب ایوان مخوف
«ایوان مخوف» یا «ایوان چهارم» بزرگ ترین دوک مسکو و اولین فرمانروای روسیه است که عنوان تزار یافت. او در سال 1533 جانشین پدرش، واسیلی سوم، شد و در 1547 به عنوان تزار، تاجگذاری کرد. همواره طرفدار مردم عادی بود و حکومت های خودمختار محلی تاسیس نمود و در 1550 اولین شورای عمومی را منعقد ساخت. در 1552 قازان و در 1557 آستراخان را گرفت و بدین ترتیب توسعه طلبی روسیه را از سوی شرق آغاز نمود. در اواخر دورۀ او قزاق های یرماک، سیبریه را فتح کردند. در 1560 همسر اولش درگذشت و خود نیز سخت بیمار شد. ایوان که همواره مردی تندخو بود، بر اثر این وقایع، افسرده و دلتنگ شد و ستمکاری پیشه کرد. همه جا و نسبت به همه (به خصوص اشراف) مظنون شد و در 1565 گروهی برای مبارزه با خیانت تشکیل داد و به وسیلۀ این جماعت، که فقط در مقابل تزار مسئول بودند، وحشت و هراس بر همه مستولی گردید. بسیاری از اشراف تبعید یا اعدام شدند. در 1570 پسر ارشد خود را به قتل رسانید. نتیجۀ سیاسی عمدۀ حکومت او از بین رفتن قدرت اشراف و استقرار خودمختاری تزارها بود. داستان حاضر بر اساس واقعیت به زندگی ایوان مخوف اختصاص یافته است.
خلاصه کتاب ایوان مخوف
ایوان یتیم حتى عموهای خود را نیز از دست داده بود وگرنه حداقل در هنگام پریشان خاطری میتوانست به آنان روی آورد عموهایش آندره یی و یوری هر دو در زندان مرده بودند. این حقیقت داشت که النا شاهزاده خانم پر غرور هرگز توجه چندانی به پسران خود نداشت بلکه به حدی غرق در مشغله های سیاسی بود که فقدانش خلاء چندانی در زندگی پسرانش به وجود نیاورد. با این همه ایران احساس میکرد کانون گرم خانواده از دست رفته است. در نتیجه همه ی عشق و محبت خود را متوجه پرستار عزیزش اگرافنا ساخت. اگر افنا خواهر ابولنسکی تلینف بود. پس از درگذشت النا معشوق او ابولتسکی، فوراً دریافت که موقعیتش شدیداً در معرض خطر است. برای بویارها زنگهای انتقام به صدا در آمد، نخستین کسی که بنای ناسازگاری را گذاشت شاهزاده واسیلی شوایسکی بود که وی نیز مانند گراندوک فقید و جانشینش ایوان شوایسکی از تبار الکساندر نوسکی مشهور بود.
در اصل شاهزاده به خود میبالید که از شاخه دودمان کهن تری است که خانواده سلطنتی به آن تعلق داشتند و او از جوانان آن دودمان است. بنابراین قصد تصاحب تاج و تخت را داشت، نه نزدیکی به آن را در وهله اول ابولنسکی را از سر راه خود برداشت. او را به سیاهچال انداخت که زیر بارگران غل و زنجیر فرسوده شد و از گرسنگی مرد. سپس شوایسکی دستور داد، خواهر این مرد محکوم، یعنی اگر افنا پرستارایوان را فوراً دستگیر کنند و به دیار دورافتاده ای بفرستند. وقتی مأموران برای بازداشت اگرافنا ،آمدند، ایوان به دامان این زن تیره بخت آویخته بود و میگریست و پای خود را به زمین میکوبید. او از نگهبانان خواهش کرد به این زن بیگناه رحم کنند، اما همه این کارها بیهوده بود مأموران کودک را به کناری زدند و تنها دوست وی را با خود بردند ایوان دیگر هرگز این زن را ندید ایوان اکنون با برادرش تنها مانده بود و نمی دانست آیا روز بعد نوبت بازداشتش است یا نه اما بویارها که سرگرم نزاع بین خود بودند، وجودش را نادیده میگرفتند بیشک فکر میکردند وقتی رقابتهای شخصیشان حل و فصل شود به موقع او را از سر راه خود بر می دارند.
نخستین تصمیم شورای بویارها آزادی زندانیان سیاسی بود که قربانی بلهوسی نایب السلطنه شده بودند در میان آزاد شدگان ایوان شوایسکی و برادر شاهزاده واسیلی و ایوان بلسکی هم دیده می شدند. بلسکی از اعقاب شاهزادگان گدیمین لیتوانی بود و نیز تشنه قدرت و به جای سپاسگزاری از واسیلی شوایسکی که او را نجات داده از در مخالفت با وی در آمد این دو قهرمان هواداران ثابت قدمی داشتند. زمانی ،این و زمانی ،آن قدرت خود را بر کودکان یتیم اعمال میکردند.
ایوان در محیطی آکنده از جاسوسی و زهرآگین و خشن رشد می کرد و خلق و خوی یک جانور وحشی را داشت. او مشتاق بود شکار خود را دنبال کند و از شکنجه دادن آن لذت میبرد. از همه ی چیزهایی که در دربار میدید و میشنید ستم و نیرنگ را می آموخت. وای بر ضعف پیروزی بر همه چیز قلم عفو می کشید. با اینکه هنوز بچه بود اما از بازیهای خونین خوشش می آمد. رفتار وحشیانه بزرگسالان را می دید و به تقلید از آنها میپرداخت. این کار را با آزار دادن حیوانات آغاز کرد و این برایش فقط یک سرگرمی نبود، بلکه دوره ی کارآموزی محسوب میشد پرندگان را شکار می کرد؛ پر آنها را میکند. چشمشان را در میآورد شکمشان را با کارد می درید، و از جان کندن آنها لذت میبرد بالای برج و باروی کرملین می ایستاد و توله سگها را بالای سر خود می چرخاند و به پایین پرتاب میکرد تا استخوانهایشان خرد شود به علت حالت انتقامجویی از صدای زوزه و وغوغ کردن های غم انگیزشان لذت می برد، درست مثل اینکه این سگها، بویارهای منفوری بودند که او را محکوم به مرگ می کردند.
ایوان نمی توانست بویارها را ببخشد چون شهریار جوانشان را تحقیر میکردند و زد و خوردهایشان باعث بی نظمی کشورشان می شد. در مراسم رسمی بوپارها با تشریفات، لباس به تنش می پوشاندند و با شکوه و جلال شاهانه احاطه اش میکردند و با احترامات دروغین به بدرقه اش میپرداختند، اما در مواقع دیگر همین اشخاص مانند پسر کلفتی با او رفتار میکردند. بعد از چنین مراسمی ایوان بدون بالاپوش و کلاه و خفتان جواهرنشان به اتاق خود می خزید و از بی اعتنایی همین مردانی که چند لحظه پیش در مقابلش تعظیم میکردند رنج میبرد.
بیست و پنج سال بعد ایوان به شاهزاده کریسکی چنین نوشت: وقتی مادر پرهیزکار ما تزارینا النا سلطنت دنیوی را در طلب سلطنت اخروی وداع گفت من و برادرم یوری به تمام معنا یتیم شدیم… رعایای ما به مراد خود رسیدند و مالک یک امپراطوری بی سر و صاحب شدند. بدون توجه به ما که پادشاهشان بودیم – در پی کسب ثروت و جاه و جلال بر آمدند و کم کم به جان هم افتادند… با من و یوری مانند اجانب و گدایان رفتار کردند چه رنج ها که نبردیم، نه غذا داشتیم و نه لباس و نه آزادی ما را آن طور که باید پرورش ندادند. این صحنه را خوب به یاد دارم ما سرگرم بازی کودکانه خود بودیم و پرنس شوایسکی روی دیوانی نم داده بود بازویش روی تختخواب پدر ما بود و پاهایش روی یک صندلی او کمترین اعتنایی بـه مـا نداشت رفتارش نه مانند یک پدر بود نه مانند یک حامی و نه مانند یک خدمتگزار چه کسی تاب و تحمل چنین کبر و غروری را دارد؟ بارها من بی غذا ماندم آنچه از ثروت پدرم قانوناً به من میرسید همه به تاراج رفت.
فرزندان بویارها تمام گنجینه ی ما را بردند آنها را ذوب کردند و ظروف طلا و نفره ساختند و اسم والدین خود را بر رویشان نقش کردند چنانکه گویی دارایی خودشان بوده است. ایوان تنها به خاطر رنجش و تحقیر از بویارها نفرت نداشت بلکه پیوسته در بیم و هراس به سر میبرد و میترسید هلاکش کنند همه جا دشمنانی را میدید که در کمین نشسته اند. آیا پشت آن پرده سرباز مزدوری خنجر به دست پنهان نشده بود؟ آیا در تنگ آب زهر نریخته بودند؟ تمام روز او شاهد جار و جنجال و قتل و دعوا بود. بارها به نظرش رسید که موقتاً از اعدامش چشم پوشیده اند. فکر میکرد این آدم کشانی که بر سر امپراطوری او میجنگند به طور معجزه آسایی وجودش را از یاد برده اند یک شب ،نگهبانان، به تعقیب ژوزف متروپولیتن جدید که به اتاق ایوان پناه آورده بود، پرداختند، به او سنگ زدند تف به رویش انداختند و لباسش را پاره کردند. او از شاهزاده جوان خواست که حمایتش کند ایوان در تختخواب خود نشسته بود و از ترس جان میلرزید و کلمه ای بر زبان نمی آورد. ژوزف متروپولیتن را از آنجا بردند و در دیری زندانی کردند. گناهش این بود که از ایوان بلسکی حمایت میکرد.
شوایسکی ها چون اخیراً از نو قدرت ابتکار را به دست گرفته بودند سیصد تن از نیزه دارانشان را برای حمله به کرملین فرستادند ایوان بلسکی را از خانه اش بیرون کشیدند و به زندان انداختند. میشورین مشاور مورد اعتماد او را به دست پسران بویارها سپردند و آنها زنده زنده پوستش را کندند بدن خونینش را به دست جلادان سپردند تا سر از تنش جدا سازند در این گیر و دار واسیلی شوایسکی درگذشت و برادرش ایوان قدرت را به دست گرفت. ایوان مانند واسیلی مرد مقتدری ،نبود حتی اجازه داد ایوان بلسکی از زندان آزاد شود.









