همهچی از همون روزی شروع شد که فهمیدم شوهرخالهم مثل همیشه با اخم و تخم همیشگیش صراحتاً گفته: «امیرحسین لیاقت دختر منو نداره.» راست میگفت... یا شاید هم نه. من فقط یه پسر ساده از جنوب شهرم، با جیبِ خالی و کلی رویا. اما دل که حساب و کتاب نداره. من عاشقِ شیدام. دخترخالۀ نازپروردهای که دستکم دنیای منو بههم ...
این رمان جلد دوم رمان پایان تلخ هست. من امیرحسینم. نه قهرمان این قصهم، نه ضدقهرمان. فقط یه صدای خاموش توی پسزمینهم که گاهی وقتا بیشتر از همه میدونه... و بیشتر از همه ساکته. داستان، داستانِ من نیست. یا شاید هم هست... اما قراره از حوریه بگم. دختری که با اون نگاه مظلوم و لبخند خجالتی، هیچکس فکر نمیکرد پا ...