توضیحات
این رمان جلد دوم رمان پایان تلخ هست. من امیرحسینم. نه قهرمان این قصهم، نه ضدقهرمان. فقط یه صدای خاموش توی پسزمینهم که گاهی وقتا بیشتر از همه میدونه… و بیشتر از همه ساکته. داستان، داستانِ من نیست. یا شاید هم هست… اما قراره از حوریه بگم. دختری که با اون نگاه مظلوم و لبخند خجالتی، هیچکس فکر نمیکرد پا تو چه مسیری گذاشته. تازه هجده سالشه، اما زندگی گاهی کاری با آدما میکنه که انگار چند بار به دنیا اومدن و مردن. کارآموزی عکاسی، شروع ماجرا بود. جایی که با ایلیا آشنا شد. همون پسری که پشت اون نگاه سرد و لبهای همیشهساکتش، کلی حرف نگفته قایم کرده. و شاهو… شاهویی که فقط یه عمو نیست. اونه که نخهای پنهون خیلی چیزا رو تو دستشه. اما این یه داستان ساده عاشقانه نیست. نه فقط برای حوریه. نه برای ایلیا. نه حتی برای من. یه سری حقایق هست… چیزایی که سالها دفن شدن، ولی بوی تلخشون هنوز توی هواست. اونا قراره بفهمن… و تو هم، اگه بخونی، شاید بفهمی چرا بعضی حقیقتا فقط وقتی فاش میشن، که دیگه هیچ فایدهای نداره.
عنوان کتاب: رمان حقیقت تلخ
نویسنده اثر: Maryam 23
ژانر: عاشقانه
بخشی جذاب از رمان حقیقت تلخ
باشه باشه… تا ده دقیقه دیگه خودمو میرسونم… یا علی! و تماس قطع شد… حوریه چپ چپ به گوشی نگاه کرد و زیر لب گفت: اینم مثل عموش بیادبه… نمیزاره آدم خدافظی کنه… زرتی قطع میکنه! با حرص گوشی رو پرت کرد روی عسلی و چرخید تا از اتاق بیرون بره که محکم به سینه ی شاهو برخورد کرد، شاهو آروم دستش رو دور کمرش حلقه کرد و چسبوندش به خودش… سرش رو جلو برد و گونه ی حوریه رو بوسید… حوریه از خجالت سرخ شد و چشماش رو بست… شاهو سرش رو نزدیک گوش حوریه برد و آروم گفت: من حالم خوبه… چرا انقدر نگرانی؟ حوریه حرفی نزد… شاهو از حوریه فاصله گرفت و دستش رو توی دست نسبتا سالمش گرفت… کشید دنبال خودش و از اتاق بیرون رفت… به طرف آشپزخونه رفت و صندلیای از پشت میز بیرون کشید… دست حوریه رو رها کرد و گفت: بشین… حوریه مطیعانه نشست پشت میز…
شاهو هم رو به روش نشست و به صبحونه ی مفصلی که روی میز چیده بود اشاره کرد و گفت: بخور… حوریه نگاهش رو به دستاش دوخت و گفت: صبحونه خوردم… شاهو برای خودش لقمه گرفت و گفت: به قول خودت تنهایی بهم نمیچسبه… حوریه لبخندی زد و لقمهای کره و مربا برای خودش گرفت و توی دهنش گذاشت… شاهو با خیال راحت مشغول خوردن صبحونه شد… اولین صبحونه بعد از نوزده سال. حوریه لقمش رو قورت داد و گفت: بگو چیکار کردی با خودت؟ تو که دیروز رفتی حالت خوب بود پس چت شد یهو… درد بدی توی معدش پیچید… سرفهای کرد و گفت: الانم… خوبم! حوریه از جا بلند شد… نگران به طرف شاهو رفت و ضربهای به کمرش زد… سرفه ی شاهو قطع شد… حوریه با قیافهای گرفته کمرش رو ماساژ داد… شاهو دستش رو به نشونه کافیه بالا گرفت و حوریه از شاهو فاصله گرفت… روی صندلیش نشست
و دستش رو به چونش زد و محو تماشای شاهو شد… صدای زنگ خونه بلند شد… شاهو نیمخیز شد تا از جاش بلند بشه که حوریه زودتر بلند شد و گفت: من باز میکنم… و از آشپزخونه خارج شد و به طرف در رفت… در رو باز کرد و ایلیا رو نگران و آشفته جلوی در دید… ابروهاش پرید بالا… «با جت اومد انقدر زود رسید؟» با صدای ایلیا از جلوی در کنار رفت: کجاست؟ حالش خوبه؟ لبخندی زد و گفت: سلام… توی آشپزخونه س! خواست بگه » بفرمائید داخل «که ایلیا با عجله وارد شد و کفشاش رو ازپاش در اورد… با قدمای بلند و سریع به طرف آشپزخونه رفت… حوریه چشم غرهای رفت و در رو بست… ایلیا با دیدن شاهو که پشت میز نشسته بود و خونسرد صبحونه میخورد جلو رفت و با شک پرسید: حالت خوبه؟ شاهو نگاهی به ایلیا انداخت و گفت: میبینی که! نگاه ایلیا به دست باند پیچی شده شاهو افتاد… اخم کرد و گفت: دستت چی شده؟
رنگت چرا انقد پریده؟ شاهو حرفی نزد… ایلیا از آشپزخونه بیرون رفت… حوریه جلوی در ایستاده بود. ایلیا کلافه و عصبی از کنارش رد شد که شونه ش به شونه ی حوریه خورد… حوریه تکونی خورد و متعجب به ایلیا نگاه کرد که به طرف اتاق رفت… رفت سراغ کمد لباسای شاهو و دم دستیترین شلوار و تی شرتش رو برداشت و از اتاق بیرون رفت… وارد آشپزخونه شد و لباسا رو گرفت سمت شاهو… شاهو متعجب به لباسا و ایلیا نگاه کرد و ایلیا با اخم غلیظی گفت: مرگِ من بپوش بریم دکتر… شاهو اخمی کرد و با مکث لباسا رو از دست ایلیا گرفت… ایلیا از آشپزخونه خارج شد و همونطور که به طرف در میرفت گفت: تو ماشین منتظرم… کفشاش رو پوشید و از خونه خارج شد… حوریه که هنوز جلوی آشپزخونه ایستاده بود لبخند نصفه نیمهای تحویل شاهو داد و به طرف در رفت… کفشاش رو پوشید و از خونه خارج شد…









