توضیحات
دانلود کتاب ما تمامش میکنیم نوشته نویسنده کالین هوور pdf بدون سانسور
عنوان اثر: ما تمامش میکنیم
پدید آورنده: کالین هوور
زبان نگارش: فارسی
سال نخستین انتشار: تیر 1404
شمارگان صفحات : 288
معرفی کتاب ما تمامش میکنیم
داستان ما تمامش میکنیم داستانی جذاب و مصداقی بارز برای این جمله است: گاهی اوقات کسی که دوستت دارد، بیش از همه آزارت میدهد. لیلی بلوم با مردی به نام رایل کینکید آشنا میشود. مردی که جراح مغز و اعصاب است و رفتارش با لیلی زندگی او را به بهشت تبدیل میکند. زندگی زیبایی که حتی در رویای لیلی هم وجود نداشت. اما دغدغههایش او را به یاد عشق اولش، اتلس کاریگن، میاندازد. مردی که از لیلی محافظت میکرد، با او نقاط مشترک فراوانی داشت و ناگهان، دوباره سر و کلهاش پیدا شده است…
خلاصه کتاب ما تمامش میکنیم
یه لحظه سکوت میشه و با ملایمت میگه وای خدای من!
«آره بلاسم فامیلی مادرم قبل از ازدواج بوده و به گمون پدر و مادرم تقدیر این بوده که فامیلیشون هم معنی باشه. واسه ی همین وقتی به دنیا اومدم اسم گل اولین انتخاب شون بود.» «پدر و مادرت لابد کم دارن یکی شون کم داره یعنی .داشت پدرم این هفته از دنیا رفت. یه نگاه بهم میندازه شوخی خوبی بود من خام این حرف نشدم.
جدی میگم برای همین امشب اومدم این بالا به گمونم نیاز به یه گریه ی اساسی دارم.»
چند لحظه مثل مظنونا بهم خیره میمونه تا مطمئن شه سر کارش .نذاشتم برای حرف بی فکرانه ش عذرخواهی نمی کنه. در عوض چشماش کنجکاوتر میشن انگار واقعاً نقشهای تو سرش .داره با هم ارتباط نزدیکی داشتین؟» سؤال سختیه دستامو میذارم زیر چونه م و دوباره به خیابون نگاه میکنم شونه مو بالا میندازم و میگم نمیدونم به عنوان دخترش دوستش داشتم؛ ولی به عنوان به انسان ازش متنفر بودم.
یه لحظه میتونم نگاهش رو روی خودم حس کنم میگه دوستش دارم. صداقتت رو.» صداقت منو دوست داره فکر کنم از خجالت سرخ شده باشم.
دوباره جفتمون برای چند لحظه ساکت میشیم و بعد اون میگه تا حالا شده دلت بخواد مردم یه کم روراست تر باشن؟» «منظورت چیه؟»
این قدر با شستش با یه تیکه سیمان بازی میکنه که جدا میشه و میندازدش پایین حس میکنم انگار همه ی چیزی رو که واقعاً ،هستیم نشون نمیدیم اونم وقتی تک تکمون به یه اندازه از زندگی خسته ایم. بعضیامون فقط توی پنهان کردن این موضوع از دیگران ماهرتریم این یا ادامهی نشئگیشه یا غرق افکار خودشه هر کدوم باشه مشکلی نیست. عاشق صحبتایی هستم که جواب واقعی ندارن. میگم به نظرم یه کم محافظه کار بودن چیز بدی نیست حقیقت محض همیشه قشنگ نیست چند لحظه بهم زل میزنه تکرار میکنه حقیقت محض اینو دوست دارم برمیگرده و تا وسطای پشت بوم قدم میزنه پشت سر من پشت یکی از صندلیهای پاسیو رو تنظیم میکنه و روشلم میده همون مدلی که دراز می کشیم. دستاشو میذاره زیر سرش و به آسمون نگاه میکنه صندلی کناریش رو بر می دارم و جوری تنظیمش میکنم که تو یه وضعیت قرار بگیریم بهم یه حقیقت محض بگو لیلی «مربوط به؟»
شونه شو بالا میندازه نمیدونم یه چیزی که باعث افتخارت نباشه. چیزی که باعث شه از درون کمتر احساس داغونی و خستگی کنم. به آسمون خیره شده منتظر جواب منه چشمام خط فکش رو دنبال میکنن قوس گونه هاش دور لباش توی فکره و ابروهاش تو هم رفتن سر در نمی آرم چرا ولی انگار الان نیاز داره با یکی حرف بزنه به سؤالش فکر میکنم و سعی میکنم جواب صادقانه ای براش پیدا کنم. وقتییه جواب به ذهنم میرسه، نگاهمو از روش برمیدارم و به آسمون خیره میشم.
«بابام خشن بود. نه با من، با مادرم. وقتی دعواشون میشد این قدر عصبانی میشد که بعضی وقتا میزدش وقتی این اتفاق میافتاد تا یکی دو هفته بعد سعی میکرد جبران کنه به کارایی انجام میداد، مثل خریدن گل برای مامانم یا شام میبردمون بیرون بعضی وقتا برای منم یه چیزایی میخرید؛ چون میدونست از دعوا کردنشون متنفرم بچه که بودم میدیدم منتظر شبی که دعواشون شه چون میدونستم اگه مامانمو بزنه دو هفته ی بعدیش عالیه مکث میکنم نمیدونم تا حالا با این قضیه کنار اومدم یا نه حتماً اگه میتونستم کارو به جایی میرسوندم که حتا انگشتشم به مامانم نخوره ولی خشونت جزء جدانشدنی ازدواجشون بود و عادت زندگیمون شد. وقتی بزرگتر شدم فهمیدم این که هیچ کاری برای این مشکل نکردم باعث شده احساس گناه کنم بیشتر زندگیم به این خاطر که پدرم این همه بد بود ازش متنفر بودم؛ ولی مطمئن نیستم من خیلی بهتر باشم شاید جفتمون آدمای بدی هستیم.» رایل با قیافه ی متفکر سرتاپامو نگاه میکنه مستقیم بهم میگه لیلی چیزی به ـ نداریم همه ی ما فقط آدمایی هستیم که بعضی وقتا کارای اشتباه ازمون سر میزنه.»
تا میخوام جواب بدم حرفاش منو به سکوت وادار میکنن همه ی ما فقط آدمایی هستیم که بعضی وقتا کارای اشتباه ازمون سر میزنه به گمونم یه جورایی .درسته هیچ کی کاملاً بد نیست هیچکی هم کاملاً خوب نیست. بعضیا فقط مجبورن برای سرکوب بدیهاشون بیشتر تلاش کنن بهش میگم نوبت توئه از واکنشش حدس میزنم شاید راغب نباشه تو بازی خودش شرکت کنه آه بلندی میکشه و دستشو لای موهاش فرو میکنه میخواد صحبت کنه ولی دوباره دهنشو سفت میبنده یه کمی فکر میکنه و بالاخره شروع به حرف زدن میکنه امروز یه پسربچه جلو چشمام مرد صداش غم داره «فقط پنج سال داشت. با برادر کوچیکترش یه تفنگ تو اتاق خواب پدر و مادرشون پیدا کردن داداش کوچیکه اونو گرفته تو دستش و اتفاقی گلوله شلیک شده.»
توی دلم غوغا میشه فکر میکنم این حقیقت برای من یه کم زیادی سنگینه «زمانی که رسید روی تخت اتاق عمل هیچ کاری نمیشد براش انجام داد همه ی کسایی که دورش بودن – پرستارا و بقیه ی پزشکا – برای این خانواده خیلی متأثر شدن ،گفتن طفلک پدر و مادرش اما وقتی مجبور شدم برم تو سالن انتظار و بهشون بگم که بچه شون دووم نیاورد ذره ای براشون احساس ناراحتی نکردم. دلم میخواست زجر بکشن دلم میخواست سنگینی اهمال کاری شون رو حس کنن که تفنگ پر رو گذاشتن دم دست بچه های بی گناه میخواستم بدونن نه تنها یه بچه رو از دست دادن بلکه کل زندگی اون یکی رو هم که اتفاقی ماشه رو کشیده نابود کردن.
وای خدای من آمادگی موضوعی به این سنگینی رو ندارم.
حتا نمیتونم تصور کنم چطور یه خونواده از کنار این موضوع میگذره میگم طفلک برادرش نمیتونم تصورشو بکنم در آینده این اتفاق باهاش چیکار میکنه دیدن یه همچین صحنه ای.»
رایل یه چیزی رو از زانوی شلوار جینش میتکونه تمام عمر نابودش میکنه این کاریه که باهاش میکنه به پهلو بر می گردم تا روم بهش .باشه دستمو میذارم زیر سرم سخت نیست؟ هر روز چیزایی از این دست دیدن؟ یه کم سرشو تکون میده باید سخت تر از اینا باشه ولی هرچی بیشتر مرگ ،دوروبرمه، بیشتر یه قسمتی از زندگیم میشه احساسمو نسبت به مرگ نمیدونم دوباره با من چشم توچشم میشه میگه یکی دیگه برام تعریف کن فکر میکنم مال من از مال تو یه کمی غیر عادی تر بود.»
موافق نیستم ولی راجع به کار غیر عادی ای که همین دوازده ساعت پیش انجامش ،دادم میگـ دور روز پیش مامانم ازم پرسید میشه امروز تو مراسم پدرم متن مداحی رو براش بخونم بهش گفتم راحت نیستم ـ گفتم شاید گریه م شدیدتر از اونی باشه که بتونم برای جمعیت صحبت کنم – ولی دروغ گفتم. فقط نمیخواستم این کارو انجام بدم چون حس میکنم مدح رو باید کسایی بخونن که متوفی براشون محترمه و من خیلی برای پدرم ارزش قائل نیستم. این کارو کردی؟»
سر تکون میدم .آره امروز صبح میشینم و وقتی به طرفش رو میکنم پاهامو میذارم زیرم میخوای بشنویش؟» لبخند میزنه. «حتماً.»
دستامو میذارم بین پاهام و یه نفس میکشم نمیدونم چی بگم تقریباً یه ساعت قبل از خاک سپاری به مادرم گفتم نمیخوام این کارو انجام بدم گفت کاری نداره و خواسته ی پدرم بوده که این کارو من انجام بدم گفت تنها کاری که باید انجام بدم اینه که برم بالای سکو و پنج تا جمله ی فوق العاده راجع به پدرم بگم و…. این درست همون کاری بود که انجامش دادم.
رایل نیم خیز میشه مشتاق تر به نظر می.آد از حالت چهره م میتونه بخونه که تازه بدتر هم میشه «وای نه لی لی تو چیکار کردی؟
بذار برات صحنه رو بازسازی کنم بلند میشم و میرم اون طرف صندلیم صاف می ایستم و وانمود میکنم روم به طرف اتاق شلوغیه که امروز صبح ازم استقبال کردن از بالا بهشون نگاه میکنم صدامو صاف میکنم سلام من لی لی بلوم هستم دختر مرحوم اندرو .بلوم از این که امروز جهت سوگواری در غم فقدانش کنار ما هستین سپاس گزارم میخوام چند لحظه برای تجلیل از زندگیش وقت بذارم با به اشتراک گذاشتن پنج موضوع بزرگ درباره ی پدرم اول این که…
از بالا به رایل نگاه میکنم و شونه هامو میندازم .بالا همه ش بود.» میشینه «منظورت چیه؟»
روی صندلیم میشینم و دوباره دراز میکشم دو دقیقه ی تمام بدون این که یه کلمه ی دیگه بگم اونجا ایستادم. حتا یه موضوع فوق العاده هم نبود که بخوام راجع به اون مرد بگم واسه همین تو سکوت فقط زل زدم به جمعیت تاجایی که مادرم متوجهی کارم شد و از عموم خواست منو از روی سکو بکشه پایین رایل سرشو میده عقب شوخی میکنی؟ تو خاک سپاری پدرت ضد مدح براش گفتی؟» سرمو به نشونه ی تأیید تکون میدم به این کار افتخار نمیکنم بهش فکر نمیکنم منظورم اینه اگه چیزی که میخواستم میشد و اون آدم خیلی بهتری بود من یه ساعت اونجا می ایستادم و حرف میزدم.
رایل هم دوباره دراز میکشه سرشو تکون میده و میگه وای تو یه جورایی قهرمان منی تو یه مرده رو کباب کردی.»
«این حرف چیپیه.»
«آره خب حقیقت محض تلخه.
خنده م میگیره «نوبت توئه
میگه: «بالاتر از حرفی که زدی چیزی نمیتونم بگم
«مطمئنم تا نزدیکیهاش میتونی برسی
مطمئن نیستم بتونم.»
پشت چشممو نازک میکنم چرا میتونی کاری نکن حس کنم بین ما دو نفر بدترین منم آخرین فکری که به ذهنت میرسه و بیشتر مردم اونو بلند نمیگن بهم بگو دستاشو میبره پشت سرش و مستقیم تو چشمام نگاه میکنه میخوام باهات بخوابم.»
دهنم باز میمونه دوباره سفت میبندمش فکر میکنم احتمالاً زبونم بند اومده.
یه نگاه مظلومانه بهم میندازه خودت آخرین فکرو خواستی منم بهت دادمش تو زیبایی منم یه مردم دستمو دراز میکنم و سرمو میذارم .روش تو» ایالت مین بزرگ شدم منطقه ی زندگیمون نسبتاً خوب بود؛ ولی شرایط خیابون پشتی خونه مون خیلی جالب نبود حیاط پشتی مون میخورد به یه خونه ی ویلایی که پایان کار نگرفته بود و کنارش دوتا زمین خالی بود با مردی آشنا شدم که اسمش اطلس بود و تو همین خونه زندگی میکرد کسی جز من نمیدونست اونجا زندگی میکنه براش غذا لباس و خرت و پرت میبردم تا این که پدرم فهمید. «چیکار کرد؟»
دهنم باز نمیشه نمیدونم چرا این موضوع رو پیش کشیدم وقتی هنوز خودمو ر میکنم که هر روز بهش فکر نکنم مرده رو تا میخورد کتک زد میگه این جواب همونقدری که میخوام از این موضوع سردربیارم بی پرده س. جواب میدم نوبت توئه.
چند لحظه بدون هیچ حرفی بهم نگاه میکنه طوری که انگار میدونه این کل ماجرا نیست؛ ولی بعدش بهم نگاه نمی کنه. میگه: «از فکر ازدواج چندشم میشه تقریباً سی سالمه و شوقی برای زن گرفتن ندارم. مخصوصاً این که بچه هم نمیخوام تنها چیزی که از زندگی میخوام موفقیته به دنیا موفقیت؛ ولی اگه اینو درست و حسابی با بقیه در میون بذارم از خود راضی به نظر میآم
موفقیت حرفه ای؟ یا رتبه ی اجتماعی؟









