دانلود کتاب لباس کوچک جشن

  • ۲۹ تیر ۱۴۰۴
  • ۱۸:۱۴

رایگان

آن‌که را دوست می‌داریم، می‌بینیم که کاملا عریان، در لباسی به رنگ روشن. به سویمان پیش می‌آید. لباسی شبیه لباس‌هایی که روزگاری، روزهای یکشنبه در کلیسا به تن می‌کردند و یا لباس‌هایی که در مجالس رقصی که بر روی کف‌پوش‌های چوبی اجرا می‌شد می‌پوشیدند. و با این وجود او عریان است هم چون ستاره‌ای که در اوج روز می‌درخشد. با دیدن شما، دشتی در مقابل دیدگانم نمایان شد. برای دیدن این لباس سفید، کاملا سفید، مثل آسمان آبی. با یک نگاه ساده، نیرویی ناب به وجودمان برمی‌‌گردد.

توضیحات

دانلود کتاب لباس کوچک جشن نوشته نویسنده کریستین بوبن pdf بدون سانسور

عنوان اثر: لباس کوچک جشن

پدید آورنده: کریستین بوبن

زبان نگارش: فارسی

سال نخستین انتشار: تیر 1404

شمارگان صفحات : 45

معرفی کتاب لباس کوچک جشن

آن‌که را دوست می‌داریم، می‌بینیم که کاملا عریان، در لباسی به رنگ روشن. به سویمان پیش می‌آید. لباسی شبیه لباس‌هایی که روزگاری، روزهای یکشنبه در کلیسا به تن می‌کردند و یا لباس‌هایی که در مجالس رقصی که بر روی کف‌پوش‌های چوبی اجرا می‌شد می‌پوشیدند. و با این وجود او عریان است هم چون ستاره‌ای که در اوج روز می‌درخشد. با دیدن شما، دشتی در مقابل دیدگانم نمایان شد. برای دیدن این لباس سفید، کاملا سفید، مثل آسمان آبی. با یک نگاه ساده، نیرویی ناب به وجودمان برمی‌‌گردد.

خلاصه کتاب لباس کوچک جشن

دست نوشته کهنه شده است تاریخی در آخرین صفحه به ثبت رسیده است. پنج سال پنج سال پیش نوشته شده است به وسیلهی پست برایتان میرسد. آن را در گوشه ای از میز قرار میدهید دیگر به آن فکر نمی کنید. شنبه از راه می رسد. شنبه روزیست که شما خیلی گرفتارید یک راننده ی درست و حسابی برای تعداد زیادی ،بچه میخواهیم اینجا برویم میخواهیم تو ما را به جشن ببری این را میخواهیم آن را میخواهیم همه چیز میخواهیم با لذت تمام اطاعت میکنید مثل همه ی پدر و مادرها با درماندگی از روی ناچاری خودت را به بیخیالی میزنی و ساعتها با ماشین آنها را اینطرف و آنطرف میبری. زندگی با شتاب میگذرد روزها خیلی زود خاموش میشوند. چرا نگران فردا باشیم امروز پاسخگوی همه چیز است بی قیدی در شما زوال ناپذیر است.

هیچ چیز به بچه ها یاد نمیدهید در واقع شما مدرسه ی آنها هستید. گاهی به شما می گویند مبالغه میکنی نباید اجازه ی همه کار را به آنها بدهی. باید بالغتر از این باشی در سکوت به درس علوم گوش میدهید. بعد به اطراف خود نگاه میکنید مدتی طولانی حتی یک نفر بزرگسال هم نمی بینید. بچه های ،اخمو ،بله بسیار بچه های غمگینی که کار میکنند به دنبال کسب و درآمد هستند وقت و نیروی خود را صرف کار میکنند ولی از بزرگسالان هیچ اثری نیست این ،شنبه بچه ها از خیر شما میگذرند با شما تماس نمی گیرند. در خانهتان می مانید بیکار آرام همنشینی با تنهایی برایتان همان قدر دلپذیر است که بودن با بچهها ،خواندن ،خوابیدن پیاده روی به هیچ چیز فکر نکردن نور به کاغذدیواریها میتابد و رنگ می.بازد با بی تفاوتی صفحه ی اول دست نوشته را باز و شروع به خواندن می.کنید وقتی سر بلند میکنید، بعد از ظهر هم گذشته است. روز نیست و شب هنوز فرا نرسیده است.

جز آرامشی که همه جا گسترده شده است خبری نیست آرامشی که همانند جریان آهسته ی آبهای آرامش است. همانند طغیان متوالی درخشان آب. در این آرامش فکرتان تا سرحد تازگی و سبکی خود میرسد. دیگر بیقرار نیست. برآشفته هم نمیشود فقط به آرامی خستگی در می.کند در آنچه پیش آمده خود را درگیر میکند بی آن که دیگر در پی چیزی باشد این سبک بالی را چه بنامیم. کلمه ی خوشبختی برایش مناسب نیست. حتی هیچ کلمه ای خلاف آن را هم نمیتواند نشان دهد. خوشبخی با بدبختی همراه است و شادی با غم آنچه به سرتان میآید با هیچ چیز یا همه چیز همراه نیست برای بهتر بیان کردن آن به تر است.

دست نوشته را کلمه به کلمه برای بار دوم بنویسیم نویسنده زنی است از کشوری بیگانه متن را او برایتان نفرستاده است بلکه دوستی که در حال حاضر هم از دوستان اوست این کار را کرده است. از شما هیچ نمی خواهد فقط نظری که درباره ی او دارید برایش مطرح .است یک دست نوشته مثل یک چهره است برای دیدنش یک دقیقه هم کافی است دو سه صفحه کافی است تا آن را بشناسید. این داستان با یک جدایی یا به عبارتی ترک کردن آغاز میشود. مثل قصه های :پریان کسی که این زن دوست دارد شاهزاده ای است که به خاطر پیشینیانش برگزیده شده، پادشاه دلهاست و زن را ترک می کند. در واقع او را به سیاه ترین جنگل متروکه میبرد و ترکش میکند زن در آنجا میماند، در پای درختی مینشیند و صبر میکند صبر میکند صبر می.کند یک روز صبح بلند میشود از جنگل خارج می.شود وارد آشپزخانه میشود.

پنجره را می بندد گاز را باز میکند زن جوانی که روی کاشیها ،افتاده و روحش ،کنارش بر روی زمین افتاده است روح سنگینش سنگین تر از پرندهای مرده کبوتر سفیدی که در معرض گاز قرار گرفته است ولی زیر سنگینی خون خود خفه شده است. زن جوان در بیمارستان چشم میگشاید گوش میکند به اطراف خود نگاه میکند به خود نگاه میکند دیگر روحی ندارد جسم به طور کامل آن جاست آماده برای حرکت دستها میتوانند بردارند لبها میتوانند حرف بزنند. چشمها میتوانند بگریند. همه چیز آنجاست، به جز روح. مردی که دوست اوست لابد آن را بی توجه در چمدانش گذاشته و با خود برده است چه طور میتوان اینقدر بی توجه بود. زن بیمارستان را ترک میکند به زندگی عادی بازمیگردد و همچنان روح نیست.

نه دیده میشود نه شنیده میشود مهم .نیست بدون روح به راحتی میتوان زندگی کرد احتیاجی نیست از آن ماجرای بزرگی بسازیم. این اتفاق اغلب میافتد. مشکلی که به وجود میآید این است که وقتی اشیا را به نامشان صدا میکنید به سویتان نمی آیند میتوانید در زندگی خود حضور نداشته باشید و همه را با این غیبت گول بزنید همه کس را جز ابلهان، درختها و اشیاء همه ی دنیا را به جز نور طلایی .پاییز نوری که با تمام لطافتش بر روی پوست درخت غان و بوتههای گل سرخ سنگینی می.کند چه گونه به کسی که خود را عریان میکند .بپیوندیم چه گونه بلافاصله زندگی را با تمام وجود لمس کنیم چه گونه به زندگی ساده بازگردیم ،آری چه گونه همان طور که جنگل های پروانس (Provence را آتش سوزی فرا می گیرد، تمامی وجود شما را هم شعله های عشق در بر میکشد و میسوزاند. سالهای سال طول میکشد تا گیاه تازه ای بروید تا عشق تازه ای مناطق آسیب دیده را آباد کند. و این مناطق آسیب دیده، همهی وجود شماست لباس نخی که افکار ممنوعه تان را پوشانده است از عطر چایتان در بهاری غمانگیز و در واقع تمامیت شما دیگر نمی توانید این گونه بیرون بروید. بدون این که روح داشته باشید بدون این که در ته چشمانتان خنده جای داشته باشد. دقیقاً چشمانتان از آنها بگوییم.

دیگر جز گریه به کاری نمیآیند و وقتی نمیگریند میخوانند یک روز صفحه ای از آثار ریلکه (Rilke) را میخوانند بعد صفحه ای دیگر و باز هم صفحه ای دیگر و آنگاه پرندگان روی به سوی شما بازمی گردند و این زمانی است که شما در قفس بزرگ پرندگانی که در وجود شماست را به رویشان باز میکنید. خودکشی شما موفقیت آمیز بوده است مثل خودکشیهایی که ناموفق هستند. خیلی بیش از یک زندگی را از دست داده بودید کلام ،را میل به سخن گفتن را، عشق به کلام راستین را در مقابل کلام درست مثل کودک بیماری بودید که او را مقابل غذا گذاشته .باشند ریلکه همچنان شما را تغذیه میکند شعری پس از ،شعری تصویری پس از تصویری .دیگر با کلامی که به صراحت بیان شود، حقیقت بازمی گردد و با حقیقت روح به طور کامل بازمیگردد کسی که چنین اتفاقی برایش میافتد دوست دارد آن را برای دیگران بازگو کند برای سپاس گزاری. پی نامهای بلند برای ریلکه مینویسد نامه ای که در آشپزخانه ای تاریک و کوچک نوشتنش را آغاز میکند و در انتهای باغچه ای زیر درختان زیتون بیابان میرساند. داستان بازآموزی آرام داستان مهاجرت طولانی پرندگان مرده، او به نوشتن عادت دارد. چند سال قبل هم کتابهایی نوشت که مورد لطف ناشرین و خوانندگان قرار گرفت. به علاوه او در آن زمان انگار پشت کتابهایش پنهان میشد.

اما داستانها مثل هم ،بودند داستان تولدی دوباره یک مرگ و سپس تولدی دیگر. او همان طور که باید مینوشت مینویسد بدون این که به روش نگارش یا دستخط متن توجهی داشته باشد تمام دقت خود را بر روی آنچه هرگز بر روی صفحه ی سفید کاغذ نخواهد آمد معطوف می.کند به این که کوچکترین کلمه ای ایجاد وحشت نکند زندگی ما زندگی عریان زندگی بدون کلام»، زندگی مثل دو کودک شادی و رنج بر روی تخت یکدیگر را در آغوش گرفتهاند. فرهنگ نامه ها می گویند که ریلکه یکی از بزرگترین شاعران آلمانی است. او بر اساس لغت نامه ها نمی نویسد. او درگیر مردهها نیست بلکه زندهها هستند که برایش دارای اهمیت اند انسانهایی که با قدمهایی مردد در خیابانهای شهرهای بزرگ قدم می زنند. نام او هنوز در لغت نامه ها نیارمیده است. قلبش هنوز از زور جاه طلبی منجمد نشده است رهگذری است چون دیگران در خط سیر لرزان و نامطمئن زندگی به هنگام روز میخوابد خوابی از زور خستگی از کارهای اجباری شبها شب زنده داری میکند شب زنده داری خاصی در کنار فرشتگان نویسنده به دنبال این که کسی را تسلی دهد .نیست بلکه جویای حقیقت است.

حقیقتی که متضاد تسلی دادن است و زن با اوست که سخن می گوید. اصلا شاعر بزرگ یعنی چه هیچ معنایی ندارد مطلقا .هیچ عظمت خاص آن کسی که خود را برای نوشتن در گوشهای پنهان میکند سر اطاعتی است که در مقابل زندگی خشن فرود آورده .است آن که شبهای زیادی را در بیداری برای یافتن کلمه ای به صبح میرساند درست همانند کسی است که به معشوقی محبتش را نشان میدهد و یا مادری که به فرزندش عشق ایثار می کند ،هنر نبوغ ،هنر چیزی نیست جز باقی ماندهی یک زندگی عاشقانه و به راستی که تنها زندگی ،عاشقانه زندگی واقعی .است بزرگ شاعر، ادبیات این ها هیچ مفهومی ندارند و او برای ریلکه مینویسد انگار از حال خود به دوست دوران کودکی که در جایی دور است خبر میدهد و یا انگار معشوقی که در تمام طول زندگی با او بوده است و یا برای همان دیوانه ی مهربانی که همیشه در دهکده ها سرگردان بود و همه دوستش داشتند. برای او از ماجرای گاز در آشپزخانه ی کوچک میگوید نور فصلها از مهربانی درختها، از آنچه به گمان او عشق است و از آنچه که از عشق در تصور خود می سازد و آن را باور می.کند. وقتی دست نوشته اش به پایان میرسد آن را برای ناشرین میفرستد. به او میگویند که داستانش را نمیپذیرند یا نمیدانند چه گونه از آن استفاده کنند و یا آن را مرتب کنند. و بعد، شما از چه کسی حرف میزنید، به راستی از ریلکه یا از خودتان انتخاب کنید چون از این کلمه به آن کلمه پریدنتان و این پا آن پا شدنتان آزاردهنده است زن باز سعی میکند؛ برای دومین و سومین بار هم همان جواب را میگیرد صرف نظر می.کند دیگر تقریباً حالش خوب شده است.

تقریبا: در میان درد خود چیزی مثل یک آواز پیدا کرده .است کتاب برای او همانند هدیه ای است. هدیه ای در مقابل رنجی که کشیده هدیه ای که هیچ کس آن را نمیخواهد سالها میگذرد پنج سال دیگر به آن فکر نمیکند، باز هم به آن فکر میکند به طور عجیبی توسط دستهایی غیر از دستهای او یک شنبه ی درخشان پاییزی این متن به دست شما میرسد این مطالعه ی روز شنبه روزهای بعدی هفته را هم به دنبال خود دارد برای نویسنده نامه ای مینویسید. او هم به شما جواب میدهد نامهها همان حال و هوای دست نوشته را دارند یک بار خواندنشان کافی است برای این که هرگز فراموششان نکنی باز هم همان صدای آرام باز هم عدم حضور دروغ حتی یک بار هم پراکنده گویی نکرده یک بار هم از کسی دیگری یا سرزمین دیگر صحبت نکرده یا در جست وجوی فکری برای دروغ گفتن نبوده است او در حالی که با جزئیات تمام لحظه به لحظه زندگی خود را برایتان تعریف میکند دیدگاه جدیدی از دنیا به شما می دهد. دیدگاهی که چه بسا روشنتر از آنچه پیش از این روزنامه نگاران با دید شتاب زده شان به شما میدادند آنچه در این نوشتار شما را تحت تأثیر قرار می دهد همانی است که در همنشینی با کودکان بر شما اثر میگذارد یک حضور واقعی دور از همه چیز بودنی که دنیا را سبکتر میسازد یک روز برایتان مینویسد که بالاخره کتابش مورد قبول واقع شده است.

در جایی دور از او به چاپ خواهد رسید در آلمان به زبانی که همیشه از آن ترسیده بود در سرزمینی که از آن کودکی او نیست. روزی دیگر در حالی که چین و چروکهای ملافه ی نخی تان را با دست کشیدن بر آن باز می کنید، تصویری از او به ذهنتان می آید. نـورانی، واضح. انگار او را در این حالت ساده میبینید چین و چروک باز کردن. محو کردن تمام چروکها و رسیدن به گسترده ترین حالت و به دنبال آن شیرینی همیشگی زندگی مدتی طولانی در این حالت می مانید بی حرکت خاموش، دستتان روی ملافه در حالی که بین انگشتان و پارچه چیزی گرانبها .دارید روحی که تاحد محو شدن سوخته .است داستانی که هیچ کس آن را نمی خواست.

 

  • اشتراک گذاری
خلاصه کتاب
آن‌که را دوست می‌داریم، می‌بینیم که کاملا عریان، در لباسی به رنگ روشن. به سویمان پیش می‌آید. لباسی شبیه لباس‌هایی که روزگاری، روزهای یکشنبه در کلیسا به تن می‌کردند و یا لباس‌هایی که در مجالس رقصی که بر روی کف‌پوش‌های چوبی اجرا می‌شد می‌پوشیدند. و با این وجود او عریان است هم چون ستاره‌ای که در اوج روز می‌درخشد. با دیدن شما، دشتی در مقابل دیدگانم نمایان شد. برای دیدن این لباس سفید، کاملا سفید، مثل آسمان آبی. با یک نگاه ساده، نیرویی ناب به وجودمان برمی‌‌گردد.
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: لباس کوچک جشن
  • نویسنده: کریستین بوبن
  • ویراستار: نگاه دانلود
  • تعداد صفحات: 45
  • حجم: 1 مگابایت
  • منبع تایپ: dlnegah.com
لینک های دانلود
لینک کوتاه:
برچسب ها
دیگر آثار
موضوعات
ورود کاربران

درباره ما
نگاه دانلود
توضیح کوتاه درباره ما
آخرین نظرات
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " نگاه دانلود " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!