توضیحات
دانلود کتاب تفکرات تنهایی نوشته نویسنده ژان ژاک روسو pdf بدون سانسور
عنوان اثر: تفکرات تنهایی
پدید آورنده: ژان ژاک روسو
زبان نگارش: فارسی
سال نخستین انتشار: تیر 1404
شمارگان صفحات : 186
معرفی کتاب تفکرات تنهایی
یکی از آثار مشهور ادبی جهان کتاب تفکرات تنهایی است که توسط ژان ژاک روسو نوشته شده است. فیلسوفان و جامعه شناسان همچون روسو باید الگوی مردم و افراد جامعه باشند تا جامعه به سمت پیشرفت و تعالی حرکت کند در نتیجه منجر به کاهش جرم و جنایت و فاجعه های بشری می شود. اگر افراد جامعه از نظر تعلیم و تربیت رشد کنند ساختار جامعه رشد خواهد کرد. اگر چه ژان ژاک روسو، از نخستین روشنگرانی است که مفهوم حقوق بشر را بطور مشخص به کار گرفت، اما نزد او از این مفهوم تنها می توان به معنایی ویژه و محدود سخن به میان آورد. در مجموع باید گفت که وی رادیکال تر از هابس و جان لاک و شارل دو مونتسکیو می اندیشید. کتاب تفکرات تنهایی را می توان بعد از اعترافات خواند یعنی ادامه همان تفکرات است البته بی خیال تر و آرام تر. روسو آخرهای عمر خود را طی می کند و حوصله ثابت کردن چیزی را به کسی ندارد. حتی حوصله تفکر و بحث کردن با مردم را هم ندارد…
خلاصه کتاب تفکرات تنهایی
وقتی تصمیم گرفتم که در این وضع و حال اوضاع روحی خود را بنویسم هیچ راهی بنظرم نرسید جز اینکه از گردشهای تنهای خود و تفکراتی که در این گردشها بمغزم میرسد صورت برداری کنم و این تفکرات در وقتی بمغزم جمع میشد که کاملا خود را آزاد و بدون مانع میدیدم .
این ساعات تنهائی با تفکرات عمیق بهترین ایام زندگی من محسوب میشد که میتوانستم مطابق دلخواه خویش بخودم تعلق داشته باشم و در واقع میتوانم بگویم از جمله ساعاتی است که طبیعت آنرا خواسته است .
بزودی احساس کردم که خیلی دیر به این فکر افتادم زیرا در این سن وسال احساسات و تفکراتم مانند سابق زنده نیست و چون روزهای گذشته آن اشتغال و التهاب طبیعی را ندارد .
امروز من در بحران این تفکرات مانند سابق سرمست نمیشوم و تمام غرائز و قوای بدنی من نمیتوانند وظیفه خود را انجام دهند بطوریکه روح زندگی کم کم در من خاموش میشود وروح من با مشقت زیاد بسوی دنیاهای دیگر پرواز میکند و امید و آرزوی من نمیتواند دامنه دار باشد و در واقع اگر این خاطرات در من وجود نداشت امیدی بزندگی نداشتم .
رفته رفته کار بجائی رسید که میل و عادت بفرو رفتن در خود مرا از بسیاری از احساسات و یاد آوری دردهای گذشته بازداشت . کم کم درک کردم و آزمایشهای زندگی مرا باین فکر انداخت و یقین حاصل کردم که در واقع سرچشمه تمام خوشبختیهای انسان در خودمان وجود دارد و مردم دیگر قادر نیستند که ما را بدبخت سازند و بطور کلی کسی که بخواهد حقیقتاً خوشبخت باشد هیچکس قادر نیست این خوشبختی را از او بگیرد .
در مدت سه چهار سال در نتیجه فرورفتن در روح خود این نکته برای من مسلم شد .
این تفکرات عمیق این التهابات روحی که در حال گردشهای تنها برای من حاصل میشد از جمله لذائذگرانبهائی بود که من آنرا مدیون دشمنان خود میدانم اگر آنها با من دشمنی نمی کردند هرگز نمی توانستم باین گنجینه پرارزش که در اندرون انسانی وجود دارد پی ببرم در بحبوحه اینهمه لذتهای روحی چنان مسرور میشدم که در عالم رؤیا بخواب شیرینی فرو میرفتم .
این حالتی است که خاطرات انسان آنرا زنده می کند و وقتی که انسان بدیگران بپردازد از داشتن این خاطرات شیرین محروم خواهد ماند .
در همین گردشهای تنها بود که توانستم اساس خاطرات کتاب اعترافات خود را پی ریزی کنم اما حادثه ای که در آن روزها پیش آمــد رشته این تفکرات را برید و مرا تا مدتی دیگر در مسیر حوادث دیگری انداخت .
روز بیست و چهارم اکتبر سال ۱۷۷۶ بعد از صرف شام بولوار را تا انتهای کوچه سبز ، پیمودم و از آنجا خود را به تپه های ، مانلیموسار ، رساندم و از آنجا از بین جاده محصور از تاکستانها و موزارها تا حدود شارون ییلاق باصفای واقع بین دو دهکده رسیدم سپس از همان راه برگشتم و از وسط راه راه دیگری را گرفته وبالذت تمام سرگرم تماشا شدم عادت داشتم که بین راه میایستادم و به تماشا و مطالعه نباتات مشغول میشدم .
در این گردش و تماشا بدو نوع گیاه رسیدم که توجهم را تا مدتی بسوی خود جلب کرد . این دو نوع گیاه یکی از طایفه پرچم داران و دیگری از دسته ساقه داران بود که در این صفحات از انواع آن خیلی کمیاب بود بالاخره پس از اینکه در حال پیش رفتن انواع دیگر گیاهان را مورد مطالعه قرار می دادم و طبقه بندی و نام گذاری آنها در عین حال برای من لذت بخش بود کم کم افکارم بجاهای دیگر سیر کرد و به تفکرات معمولی خود سرگرم شدم .
از چندروز پیش موسم انگورچینی بپایان رسیده و مردمی که برای گردش باین صفحات میامدند بسیار کم شده بود و سایر دهاقین نیز تا موقع فرارسیدن زمستان و آغاز کار زمستانی به منزلهای خود رفته و تقریباً آن صفحات کاملا خلوت بود و در همه جا برگهای درختان ریخته شده و منظره ای از نزدیک شدن زمستان را نشان میداد .
تمامی این منظره زیبای خلوت حالتی مخلوط از احساسات شیرین و اندوهگین داشت که کاملا بوضع حال و سن وسال من سازگار بود و در آن حال با خود میگفتم . آیا من در این جهان چه کاری انجام داده ام فقط برای زندگی کردن باین جهان آمدم و بدون این که معنی زندگی را بدانم از این جهان می روم .
ولی در هر حال این گناه خودم نبوده و شاید این گناه به گردن کسی است که مرا بوجود آورده فقط نتیجه اش این بود که مرا باین جهان هدیه کردند و اجازه ندادند کار نیکوئی از من سر بزند و تمام مقاصد خوب من بخاک نشست و نتیجه ای برای خودم نداشت و تنها نتیجه اش این بود که مردم نسبت بمن نفرت و دشمنی پیدا کردند .
بعد از ظهر آن روز را با این افکار اندوهگین و سنگین گذراندم و از گذراندن روز خود تا اندازه ای خوشحال و راضی بودم ولی ناگهان در بحبوحه این تفکرات حادثه ای را که برای شما نقل میکنم مرا از اعماق این افکار بیرون انداخت تقریباًبچند کیلومتری تپه مونیلمو سارنشان رسیده بودم که ناگهان در این حال چند نفر از دهاقین که از جلو من راه میرفتند بسرعت تمام خود را عقب کشیدند و در آن حال یک سگ بسیار بزرگ و تنومندی را دیدم که میخواست خود را بروی من بیندازد . علت این پیش آمد آن بود که کالسکه ای از جلو او رد میشد و سگ چون نتوانست تعادل خود را حفظ کرده یا بکنار جاده برود وقتی مرا دید بسرعت تمام خود را بروی من انداخت . من در آن حال اینطور احساس کردم که تنها وسیله خلاصی جز این نیست که خود را بروی زمین بیندازم و برای این کار در نظر گرفتم که بایک حرکت سریع خود را بطرف دیگر پرت کنم تا اینکه سگ در زیر تنه ام قرار گیرد .
این فکرمانند سرعت برق بمغزم رسید و دیگر فرصت فکر کردن یا حساب کردن را نداشتم . وقتی خود را بزمین انداختم دیگر چیزی نفهمیدم مگر بعد از چند ساعت دیگر که بهوش آمدم . چون هشیار شدم هوا کاملا تاریک شده بود و خود را در آغوش سه نفر مرد ناشناس دیدم که حادثه را برای من تعریف کردند آنها میگفتند سگ دانمارکی چون نتوانسته بود تعادل خود را در حین جهیدن به عقب حفظ کند در حالی که خود را روی دو پای من انداخته بود در حال سرعت بر اثر سنگینی بدن مرا بزیر انداخته و خودش در اثر این سقوط بچند متری جاده پرتاب شده بود .
کالسکه ای که سگ متعلق باو بود در تاریکی پیش میآمد و اگر کالسکه چی مرا ندیده بود بدنم را زیر چرخهای سنگین خود خورد می کرد. این بود مطالبی که آن چند نفر بمن میگفتند و در حالیکه بهوش می آمدم آنها هنوز مرا در آغوش گرفته بودند از من پرسیدند منزلم کجا است اما برای من مشکل بود که بتوانم پاسخ درست بدهم از آنها پرسیدم در کجا هستم بمن گفتند که در بالای تپه ، بورن ، واقع شده ام اما من هیچ نمیدانستم آنجا چه نقطه ای است و میبایستی اسم شهر و ناحیه و منطقه را بپرسم تا بتوانم راه خود را پیدا کنم . با این حال دانستن این موضوع برای من کافی نبود و لازم بود تمام خط السیر را بلد باشم تا بتوانم خودم را بمنزل برسانم. یک آقای محترمی که او را نمیشناختم تا مدتی چند با محبت زیاد با من همراهی کرد و چون دانست محل سکونت من تا این نقطه خیلی دور است بمن توصیه کرد که از کلیسای نزدیک دهکده کالسکه ای بگیرم تا مرا بمنزل برساند .
با این حال خوب راه میرفتم و با اینکه خون از دهانم میآمد هیچ نوع درد و ناراحتی احساس نمی کردم . اما در عین حال یک نوع لرزش سرد بدنم را تکان میداد بطوری که صدای برخورد دندانهایم شنیده میشد . وقتی به کلیسا رسیدم پیش خود فکر کردم حال که میتوانم بدون









