دانلود رمان یمناربا

45,000 تومان

یمنا همیشه فکر می‌کرد خطر در فیلم‌هاست تا روزی که صندلی عقب ماشین سرویس تبدیل به سلول انفرادی او می‌شود. ربوده شده توسط راننده‌ای که هر روز به او لبخند می‌زد، حالا باید با این حقیقت تلخ کنار بیاید: آزاردهنده‌اش نه تنها از او لذت می‌برد، که عمیقاً از او متنفر است.

 

توضیحات

دانلود رمان یمناربا نوشته نویسنده فاطمه خرمیان pdf بدون سانسور

عنوان اثر: یمناربا

پدید آورنده: فاطمه خرمیان

زبان نگارش: فارسی

شمارگان صفحات: 555

معرفی رمان یمناربا

یمنا همیشه فکر می‌کرد خطر در فیلم‌هاست تا روزی که صندلی عقب ماشین سرویس تبدیل به سلول انفرادی او می‌شود. ربوده شده توسط راننده‌ای که هر روز به او لبخند می‌زد، حالا باید با این حقیقت تلخ کنار بیاید: آزاردهنده‌اش نه تنها از او لذت می‌برد، که عمیقاً از او متنفر است.

بخشی از رمان یمناربا

تو اتاقم بودم و سرم به باز کردن کادو و ها و هدیه ها گرم بود. جدا از اتفاق شوک برانگیز امشب دیدن کادوها حس خوبی رو بهم میداد. بعد از باز کردن کادوها روی تختم خوابیدم و فکرم حول و حوش هر چیزی که به امین مربوط میشد میگذشت یاد خاطرات بچگیم افتادم یاد روزی افتادم که تشییع مامانجون بود و همه بچه ها رو گذاشته بودن خونه ی خاله طیبه، نوید بزرگسال بود و همراه بقیه برای تشییع رفت امین هم بعنوان بزرگتر مراقب ما بود من هفت سالم بود و ندا دوازده سال داشت. تو عالم بچگی با هم قرار گذاشتیم تا قبل از اومدن بزرگترها چای دم کنیم من و ندا مشغول کتری ابجوش بودیم و امین رفت تا از کابینت چایی بیاره دقیق یادم نیست چطوری ولی کتری محکم زمین خورد ابجوش هم من رو سوزند هم ندا رو سوختگی کم و سطحی بود و هر دومون شدید گریه میکردیم اما امین فقط حواسش به ندا بود. بیشتر و دقیق‌تر که فکر می کردم تو اکثر خاطراتم حواس امین بیشتر گرم ندا بوده ولی حالا؟ چرا من؟ چرا ندا نه؟

یعنی به همون سرد شدن چند ساله ی دوستیمون بر میگرده؟ غرق همین افکار بودم که کم کم خوابم برد. اصلا آروم و قرار نداشتم دلم میخواست هر چی سریعتر پری رو از ماجرای خواستگاری دیشب مطلع کنم. دم در مدرسه منتظر بودم که یهو سروکله ی بیات (ناظم) پیدا شد. خرامان خرامان با گره روی پیشونیش نزدیکم میشد و مطمئن بودم دعوای اول صبحی رو افتادم-بیات دم در چیکار می کنی؟ مگه صد دفعه نگفتم دم در واینستید؟ دنبال مورد میگردی؟ زنگ بزنم خانوادت بیان ؟از حرفایی که بی فکر به سمتم شلیک میکرد اعصابم بهم ریخت با عصابنیت گفتم : خانم بیات اجازه می دید منم صحبت کنم؟ یا همینجوری میخواید به قضاوتتون ادامه بدید؟بیات چینی به بینیش انداخت و گفت: بگو می شنوم.-بنده اینجا منتظر حبیبی وایسادم.قبل از اینکه جوابم رو بده پریسا با وضع بهم ریخته و ناجوری بهمون نزدیک شد.آرایش شب قبل روی صورتش ماسیده بود موهای بلندش از گوشه و کنار مقنعه اش بیرون زده بود.

معلوم بود نتونسته لاک ناخناش رو درست پاک کنه یکی در میون ناخنا هاش لاک قرمز جیغ داشت.بیات با دیدن پری مواخذه کردن من یادش رفت.-بیات این دیگه چه وضعیه؟ اومدی عروسی؟پری به پته پته افتاده بود: خانم س… سلام راستش چیزه خانم…. دیشب ما عروسی دعوت بودیم دیگه….اجازه نداد حرفش رو تموم کنه بانگاهی به ساعتش گفت: ده دقیقه هم که تاخیر داشتی ماه اول مدارس دو تا مورد انضباطی برات ثبت کنم خوبت میشه بیایید برید تو تا بیشتر از این حرصم ندادید.ترجیح دادم حرفی نزنم بی صدا رفتیم تو صف صبحگاهی ایستادیم. پریسا باغر غر نالید شانس نداریم که خوشی دیشب باید از دماغمون در بیاد. بلافاصله کف کتونیش رو محکم کشید به آسفالت حیاط از صدای ناهنجارش چند تا از بچه ها با اخم نگاهمون کردن قصد داشت کارش رو دوباره تکرار کنه که غریدم: اون سمت رو روی زمین نکش…پریسا: اه تو هم که مثل ننه جونا میمونی. شاید پونزده ثانیه دووم آورد تا حرف نزنه با دهن کجی گفت: خرس های گنده رو نگه داشتن تو حیاط واسه برنامه صبحگاه. -از دنده ی چپ پاشدی امروز؟

  • اشتراک گذاری
خلاصه کتاب
یمنا همیشه فکر می‌کرد خطر در فیلم‌هاست تا روزی که صندلی عقب ماشین سرویس تبدیل به سلول انفرادی او می‌شود. ربوده شده توسط راننده‌ای که هر روز به او لبخند می‌زد، حالا باید با این حقیقت تلخ کنار بیاید: آزاردهنده‌اش نه تنها از او لذت می‌برد، که عمیقاً از او متنفر است.  
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: یمناربا
  • ژانر: عاشقانه، کلکلی
  • نویسنده: فاطمه خرمی
  • ویراستار: نگاه دانلود
  • تعداد صفحات: 555
  • منبع تایپ: dlnegah.com
لینک کوتاه:
برچسب ها
دیگر آثار
موضوعات
ورود کاربران

درباره ما
نگاه دانلود
توضیح کوتاه درباره ما
آخرین نظرات
  • هانیسلام من نویسنده این رمان هستم و درخواست حذف آن را دارم....
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " نگاه دانلود " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!