توضیحات
دانلود رمان گلاویژ نوشته نویسنده شبنم کرمی pdf بدون سانسور
عنوان اثر: گلاویژ
پدید آورنده: شبنم کرمی
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 1844
معرفی رمان گلاویژ
محسن برای انتقامگیری، نقشهای شوم طراحی کرد. او عکسهایی غیرواقعی را به نامزد گلاویژ نشان داد؛ تصاویری که وجود خارجی نداشتند اما وقتی مقابل عماد قرار گرفتند، مثل سمی کشنده عمل کردند.
بخشی از رمان گلاویژ
نمیتونستم زن محسن بشم. همون روز بدون برداشتن حتی یک دونه لباس بدون برداشتن کیف دستی یا حتی یک قرون پول از خونه فرار کردم. رفتم ترمینال.. مقصد مو نمی دوستم فقط میدونستم باید از اون شهر فرار کنم تا دست محسن و برزو بهم نرسه نگاهم به طرف بهار که آماده ی رفتن شده بود کشیده… شد همونجا بود که با این فرشته آشنا شدم. توی ترمینال دختری رو دیدم که با دوست های دانشگاهش واسه عکاسی به سنندج اومده بودن. روی یکی از صندلیهای ترمینال نشسته بودم.. سرمو به عقب تکیه داده بودم و چشم هامو بسته بودم که نور فلش دوربین توی چشمم زده شد! باعث شد با ترس چشم هامو باز کنم. ترسیده زیر لب زمزمه کردم: وای پیدام کردن اما بادیدن دختری قد بلند و لاغر اندام که پوست گندمی و چشم ابروی مشکی داشت و لبخند به لب داشت خوشحال شدم.با همون لبخند گفت:عکس قشنگی میشه. میتونم واسه پروژه ام نگهش دارم؟ چقدر صداش آرامش داشت. یکی از بانمک ترین صورتهایی تابحال دیده بودم صورت زیبای بهار بود.
توی دلم به حالش حسرت خوردم که چقدر این دختر خوشبخته و تنها خواسته و دغدغه اش نگهداشتن عکس از بدبختی های یه دختره بادرموندگی و غم آه کشیدم و گفتم: _میتونی!! با این حرفم خوشحال شد و اومد کنارم نشست میتونم اسمتو بدونم؟ قیافه ات خیلی زیباست و به نظرم زیباترین چشم ها و موهارو داری. ممنون لطف دارید.. من گلاویژ خرسند هستم… خوشبختم گلاویژ جان منم بهارم.. توهم داری میری تهران؟ چندبار با خودم اسمو تکرار کردم تهران تهران تهران. -ام… اوم.. آره آره میرم تهران با خوشحالی دستشو جلوی دهنش گرفت و جیغ بامزه ای کشید. واییی چه خوب عالیه. پس باهم هم سفریم.اومدم لبخند بزنم که بادیدن برزو که داشت بایکی از مامورها صحبت میکرد لبخند از لبم پرکشید و جاشو ترس وحشت داد!ترسیده بلند شدم و عقب عقب رفتم… چی شده؟ پیدام کرد.. لعنتی پیدام کرد. کی پیدات کرد؟ میشه به منم بگی؟ با بغض و چشمهای بارونی دست های بهار رو گرفتم و گفتم: _توروخدا کمکم کن از اینجا فرار کنم. بعدا قول میدم همه رو واست تعریف کنم.
التماست میکنم کمکم کن.اون مرده منو نبینه. بهارکه با التماس و اشک های من بغضش گرفته بود و ترسیده بود گفت: فرار کردی؟ نمیخوام دست ناپدریم بهم برسه تو رو خدا کمکم کن. برگشت و به پشت سرش نگاه کرد و زیر لب اسم ناپدری رو زمزمه کرد. بادیدن برزو که داشت به اطراف نگاه میکرد بیخیال بهار شدم و پابه فرار گذاشتم. اما این دختر انگار قصد نداشت دست از سرم برداره چون دنبالم میومد..-برگرد برو! دنبال من نیا.. برو.. توروخدا جلب توجه نکن! بیا با ماشین پسر خالم بریم.. بهت کمک میکنم. خواهش میکنم نرو من میدویدم و بهار خواهش و تمنا میکرد. داشتم از در ترمینال بیرون میرفتم که با دیدن ماشین محسن وحشت زده عقب گرد کردم و محکم به بهار برخورد کردم-چی از جونم میخوای؟؟؟ -میخوام کمکت کنم خودت گفتی! کنار یکی از ستون ها نشستم و گفتم:حالا چیکار کنم. خدایا کمکم کن.مثل من کنارم نشست و گفت : من کمکت میکنم. الان به عرفان میگم برگرده با ماشین اون از اینجا میبرمت بیرون باشه؟ قطره اشکم روی گونه ام چکید و باعجز به نشونه ی موافقت سر تکون دادم.









