توضیحات
دانلود رمان گاردریل نوشته نویسنده دنیا میری pdf بدون سانسور
عنوان اثر: گاردریل
پدید آورنده: دنیا میری
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 426
معرفی رمان گاردریل
در ژرفای وجودم، گرگی زخمخورده فرسوده از نبردهای بیامان برای زیستن در گوشهای از غاری خزیده و زخمهایش را میلیسد!وای به روزِ واکنشِ سهمگین…همه را به غارنشینی وادار خواهم ساخت.
بخشی از رمان گاردریل
با صدای کوبیده شدن در اتاق چشمانم را که تازه گرم شده بود باز کردم و نگاه گنگم را در اتاق چرخاندم بعد از چند ثانیه تازه به خاطر آوردم کجا هستم. از روی تخت بلند شدم و شالم را روی سرم انداختم حینی که به طرف در اتاق میرفتم جلوی آینه ی قدی مکث کوتاهی کردم و موهای آشفته و پریشانم را مرتب کردم در اتاق را باز کردم و روبه دختر جوانی که خوب میشناختمش سلام کردم. لبخند با مزه ای زد و گفت: سلام به روی ماهت عزیزم نیوان گفت صدات کنم بیای صبحونه بخوری. با تعجب پرسیدم: نیوان ؟ ای شیطون میخوای بگی نیوانو نمیشناسی و باهاش اومدی خونه؟ دستپاچه جواب دادم: من فقط… یعنی چیزه همین آقایی که میگی دیشب جون منو نجات داد و چون جایی رو نداشتم منو آورد اینجا. دست چپم را گرفت و دوستانه فشرد: نیوان مشکلتو بهم گفت عزیزم اصلا نگران نباش من با بابا صحبت میکنم تا وقتی که جایی پیدا کنی اینجا بمونی.
لبخند محوی زدم: ممنون ولی من باید برم -مگه من میذارم بری تازه به هم صحبت پیدا کردم آهی کشید: نمیدونی من اینجا چقدر تنهام… راستی من سوین م. چقدر حرف میزد این دختر مگر چقدر من را میشناخت که میخواست هم صحبتش باشم؟!-منم آگرینم عزیزم.-وای چه اسم قشنگی خوشبختم آگرین جون.بدون اینکه اجازه ی حرف زدن به من بدهد ادامه داد: سوین – بدو بریم صبحونه بخوریم. دستم را که هنوز ول نکرده بود کشید و من را به دنبال خود کشاند. به طرف پذیرایی رفتیم نیوان پشت میز نشسته بود و در حال خوردن آب پرتقال بود.آرام و با لحن مظلومانه ای گفتم: بابت همه چیز ممنونم… من دیگه میرم.از روی صندلی بلند شد و با اخم پرسید. نیوان: کجا میری؟ تو که جاییو نداری؟بالاخره که چی؟ نمیتونم که تا آخر عمر سربار شما باشم. سوین این چه حرفیه عزیزم…من دلم میخواد اینجا بمونی… تو یه چیزی بگو نیوان.
نیوان – سوین جان به زور که نمیشه نگهش داشت هر جور که خودش راحته. بعد از اتمام حرفش دوباره پشت میز نشست و به خوردن مشغول شد. دست راستم از حرص مشت شد… لعنتی فقط کمی دیگر اصرار لازم بود تا ماندگار شوم کلافه به دنبال راهی برای ماندن میگشتم که با حرف نیوان نور امیدی به دلم تابید نیوان: اگه رفتی و نتونستی جایی پیدا کنی برگرد همینجا. سوین – خب حالا چند روز اینجا بمون اگه دیدی راحت نیستی بعد برو.حالا که به رفتن اصرار کرده بودم نمی توانستم یکباره از موضعم کناره گیری کنم. کوتاه بغلش کردم: مرسی از لطفت عزیزم ولی نمیتونم بمونم.***روی نیمکت پارک نشسته بودم و به کودکانی که در حال بازی کردن بودند نگاه میکردم. جسمم آنجا بود اما روحم در گذشته ها سیر میکرد… در خاطراتی که یک سال است روی قلبم سنگینی میکردند.چه بر سر زندگی ام آمد؟!چرا عمر خوشبختی ام آنقدر کوتاه بود؟!تاوان کدام گناهم را به این سختی پس میدادم؟قلبم از این یادآوری ها به درد آمد…















