دانلود رمان که تو در دلم نهادی

35,000 تومان

محض اینکه نگاهش به من افتاد، یاد روزی افتادم که باز هم بر سر تصمیمم با مامان به بن‌بست رسیده بودم. مامان نمی‌خواست راضی به رفتنم شود؛ پیوسته واسطه‌ها را پیش می‌فرستاد تا دلم را بلرزاند. اما من علاج واقعه را جز در رفتن نمی‌دیدم… و حالا، درست مثل امروز…

توضیحات

دانلود رمان که تو در دلم نهادی نوشته نویسنده مریم سلطانی pdf بدون سانسور

عنوان اثر: که تو در دلم نهادی

پدید آورنده: مریم سلطانی

زبان نگارش: فارسی

شمارگان صفحات: 1164

معرفی رمان که تو در دلم نهادی

محض اینکه نگاهش به من افتاد، یاد روزی افتادم که باز هم بر سر تصمیمم با مامان به بن‌بست رسیده بودم. مامان نمی‌خواست راضی به رفتنم شود؛ پیوسته واسطه‌ها را پیش می‌فرستاد تا دلم را بلرزاند. اما من علاج واقعه را جز در رفتن نمی‌دیدم… و حالا، درست مثل امروز…

بخشی از رمان که تو در دلم نهادی

-وسایلت همراته؟ سنگینی نگاهش را هنگامی که سوال میکرد برای لحظه ای کوتاه روی خودم احساس کردم نگاهی که ندیده هم توانست تاثیرش را مثل زمانی که او را جلوی ورودی دانشگاه دیده بودم و ترس و وحشت و تعجب و حتی خجالت را همزمان با هم تجربه کرده بودم بگذارد و حالم را از آنی که بود بدتر کند. صدایم جان زیادی نداشت وقتی که کوتاه و بدون آنکه مایل به دیدنش باشم جواب دادم و گفتم: آره.-یعنی پس نیازی نیست دیگه تا برم جلوی خوابگات؟ -نه.صدایش را با مکث کوتاهی شنیدم و از گوشه چشم متوجه حرکت دست او که سمت کمربند ماشین می رفت، شدم.-اوکی پس کمربندت و ببند.بدون هیچ مقاومتی آنچه را خواسته بود انجام دادم و مستقیم بیرون را نگاه کردم. حقیقت آن بود ذهنم از زمانی که او را دیده بودم لحظه ای آرام و قرار نداشت و مدام سمت روزهایی می شتافت که تازه باب آشناییم با او او باز شده بود.

او که تقریباً توی بدترین روزهای زندگیم سروکله اش پیدا شده بود و با بودن و آمدنش مرا که مدت‌ها بود در لاک خودم رفته بودم توانست هوشیار و البته بیدار کند. او که با آمدنش نه تنها من که یک طایفه را خوشحال کرده بود و سرذوق آورده بود. او که آمده بود و همراه خود خنده و شادی را برای خانه و ساکنینش که ماه ها میشد لبشان به خنده ای سرخوشانه باز نشده بود به ارمغان آورده بود نگاهم که سمت شیشه ی کنارم چرخ خورد با خود فکر کردم چطور نتوانسته ام آن روزها را فراموش !کنم؟ لبم که با فشار زیادی زیر دندانم رفت، چیزی شبیه یک علامت سوال بزرگ توی سرم بود. اینکه نتوانسته بودم یا واقعاً نخواسته بودم؟!شیشه را کمی پایین دادم تا کمی هوای تازه داخل شود و حالم را که فکر کردن به حماقت زیادم بد کرده بود کمی جا بیاورد. درستش هم همین بود من جز به جز آن روزها را توی تمام این مدت و ماه‌ها به یاد داشتم تا هر بار با فکر کردن به آن به خودم حماقتی که مرا به اینجا رسانده بود یادآوری کنم.

حماقتی که روزی باعث رنجش او شده بود و رسوا شدن منی که… چشمانم را برای ثانیه ای کوتاه روی تصویری که مقابل چشمانم دوباره رنگی از تازگی گرفته بود، بستم و برای هزارمین بار نادم و پیشمان با خودم تکرار کردم ای کاش آن عصر بارانی لعنتی همراه خاله تا خانه ی ننه عباس نرفته بودم و ای کاش فردای آن عصر لعنتی روی ایوان چوبی طبقه ی بالا نایستاده بودم و در مورد او که گوشه ای از حیاط بزرگ خانه ی ننه میان زنان و مردانی که دوره اش کرده بودند ایستاده بود کنجکاوی نکرده بودم چشم که باز کردم ای کاش بعدی که رنگی از حسرت داشت بزرگتر و حقیقتی تر از همیشه پیش چشمانم جلوه میکرد.اگر که مامان آن روز خودش را به ما نرسانده بود و میان جمع صحبت از تصمیم عمو نمیکرد و همه را با این حرف خوشحال نکرده بود. اگر که من با حرف‌های آصف و آذین و بچه ها وسوسه نشده بودم و همان ذره تردید را کنار نگذاشته بودم و موافقتم را دال بر ماندنمان ابراز نکرده بودم.

  • اشتراک گذاری
خلاصه کتاب
محض اینکه نگاهش به من افتاد، یاد روزی افتادم که باز هم بر سر تصمیمم با مامان به بن‌بست رسیده بودم. مامان نمی‌خواست راضی به رفتنم شود؛ پیوسته واسطه‌ها را پیش می‌فرستاد تا دلم را بلرزاند. اما من علاج واقعه را جز در رفتن نمی‌دیدم... و حالا، درست مثل امروز...
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: که تو در دلم نهادی
  • ژانر: عاشقانه
  • نویسنده: مریم سلطانی
  • ویراستار: نگاه دانلود
  • تعداد صفحات: 1164
  • منبع تایپ: dlnegah.com
لینک کوتاه:
برچسب ها
دیگر آثار
موضوعات
ورود کاربران

درباره ما
نگاه دانلود
توضیح کوتاه درباره ما
آخرین نظرات
  • هانیسلام من نویسنده این رمان هستم و درخواست حذف آن را دارم....
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " نگاه دانلود " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!