توضیحات
دانلود رمان پرواز در تاریکی نوشته نویسنده لیلا نوروزی pdf بدون سانسور
عنوان اثر: پرواز در تاریکی
پدید آورنده: لیلا نوروزی
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 1859
معرفی رمان پرواز در تاریکی
در دل شبی پاییزی و خاموش، کارگردان جوانی مأموریت استادش را برای پایاننامه دنبال میکند و به تکیهای در جنوب شهر سر میزند. آنجا با دختری پرجسارت از خانهی بدنام همجوار آشنا میشود. این برخورد ساده، کمکم او را وارد روایت آدمهایی میکند که در ظاهر غریبهاند اما ریشه در آشنایی دارند.
بخشی از رمان پرواز در تاریکی
عطی به طنزی که از تلویزیون پخش میشد دوباره با صدای بلند خندید چند پله ی دیگر بالا رفت و ناگهان با یادآوری چیزی ایستاد و پرسید: راستی مگه محرم شده؟ اکی ابروهایش را درهم تاباند-چطور؟کوله را باز روی شانه بالا کشید.اکی چانه اش را داد بالا پوست صورتش سفید بود و هنوز ته مایه ی زیبایی روزهای جوانی در آن دیده آخه از سر تا ته کوچه ی تکیه رو سیاه زدن می شد.- خبر ندارم ما که سال به سال از صدای طبل و دهل همینا میفهمیم کدوم ماه اومده و رفته.جانا سرش را تکان داد و به طرف اتاق او رفت. به روی حفاظ رنگ پریده ی پله خم کرد و تا ببیندش اکی پیچ پله ها که رسید اکی آرام صدایش زد خودش را از جایش بلند شده و آمده بود زیر پله ها با همان صدای آرام گفت: که سر و صدای اینا بلند شه، خودش میفهمه. به وقت چیزی بهش نگی همون چند روز دیگه جانا سرش را تکان داد و از باقی پله ها بالا رفت.
در اتاق او بسته بود و تاریکی از تمام درزهای آن سرریز شده بود به بیرون دستش را روی دستگیره ی در گذاشت و به آرامی به پایین کشیدش در با صدا روی لولای کهنه چرخید و باز شد کمی طول کشید تا نور راهرو خط تاریکی را بشکند و او را ببیند. مثل همیشه نشسته روی صندلی راک خوابش برده بود؛ کنار پنجره ای که نمایش به خانه ی سوخته ی همسایه باز می شد هرگز نفهمید چه چیز در زل زدن به آن تصویر سیاه و کدر بود که خسته اش نمیکرد دستش روی دسته ی صندلی بود و آن تسبیح عجیب از میان انگشتانش سر خورده بود روی فرش آرام وارد اتاق شد. روی زانو نشست و دانه های تسبیح را میان با کمترین مهارت ساخته بودش انگشتانش لغزاند زمخت بود و نامتقارن انگار کسی دستش را به عمد تکان داد تا دانه های تسبیح صدا دهد. او تکانی خورد مثل غریقی که هوا به ریه هایش رسیده باشد نفس عمیقی کشید و چشم هایش را باز کرد.
جانا از روی زانو بلند شد.- بازم خواب؟ اگه گفتی برات چی آوردم بیرون. تسبیح را گذاشت روی میز کنار تخت و بی توجه به نگاه خیره ی او از جیب کوچک کوله دو آمپول آورد و گفت:- ببین، خارجیان از همونا که دکتر گفت. اگه بدونی با چه جیمز باند بازی ای با آمپول مریض جابه جا کردم؟ فلک زده میره خونه میبینه هیچی به هیچی ولی خب نگران نباش از ما بهترون …بود از نوک انگشتاش طلا انداخته بود تا کجا به قول ننه ی ما که میگه خمس و زکات حق فقیر ومحرومه در اموال ثروتمندان من فقط از حساب کتاب اون دنیا خلاصش کردم.او مثل همیشه نه چیزی گفت و نه واکنشی نشان داد. پلاستیک سرنگ را هم برداشت و کوله را گذاشت گوشه ی اتاق.- بیا بخواب برات بزنم شیرین دو روز ببرتت فضا. باز هم او تکان نخورد نگاهش کرد زیر نوری که از راهرو به اتاق میتابید چشم سالمش پیدا بود.









