رمان پرتو

رایگان

پرتو، دختر ساده‌ای‌ست با دنیایی بی‌صدا. خدمتکار ساکت و زحمت‌کش عمارت باشکوهی که دیوارهایش پر از قصه‌های ناگفته است. نه رویاهای بزرگ دارد و نه توقعی از زندگی… تا اینکه سرنوشت، او را وارد بازی‌ای می‌کند که هرگز تصورش را نمی‌کرد. او ناخواسته مجبور به ازدواج با پسر زخم‌خورده‌ی این عمارت می‌شود مردی تلخ، سرد و شکسته. کسی که همسرش به او خیانت کرده و دیگر هیچ اعتمادی به زن‌ها ندارد. دلش یخ زده، چشمانش پر از خشم است… اما تقدیر، دل پرتو را به این زمستان گره می‌زند. در دل این زندگی ناخواسته، نبردی خاموش آغاز می‌شود؛ بین دختری که سعی می‌کند نور باشد، و مردی که در سایه‌ها گم شده. آیا عشق می‌تواند زخم‌ها را التیام دهد؟ آیا پرتو می‌تواند در قلب مردی که دیگر به عشق ایمان ندارد، نوری روشن کند؟

توضیحات

پرتو، دختر ساده‌ای‌ست با دنیایی بی‌صدا. خدمتکار ساکت و زحمت‌کش عمارت باشکوهی که دیوارهایش پر از قصه‌های ناگفته است. نه رویاهای بزرگ دارد و نه توقعی از زندگی… تا اینکه سرنوشت، او را وارد بازی‌ای می‌کند که هرگز تصورش را نمی‌کرد. او ناخواسته مجبور به ازدواج با پسر زخم‌خورده‌ی این عمارت می‌شود مردی تلخ، سرد و شکسته. کسی که همسرش به او خیانت کرده و دیگر هیچ اعتمادی به زن‌ها ندارد. دلش یخ زده، چشمانش پر از خشم است… اما تقدیر، دل پرتو را به این زمستان گره می‌زند. در دل این زندگی ناخواسته، نبردی خاموش آغاز می‌شود؛ بین دختری که سعی می‌کند نور باشد، و مردی که در سایه‌ها گم شده. آیا عشق می‌تواند زخم‌ها را التیام دهد؟ آیا پرتو می‌تواند در قلب مردی که دیگر به عشق ایمان ندارد، نوری روشن کند؟

عنوان کتاب: رمان پرتو
نویسنده اثر: مرضیه مقدمی
ژانر: عاشقانه، اجباری، خدمتکاری

بخشی جذاب از رمان پرتو

همینجور داشتیم با مریم جون تو پاساژ قدم میزدیم که گوشی مریم جون زنگ خورد. با تعجب گفت: از خونست! _الو؟ _ نیره درست حرف بزن ببینم. _یعنی چی که از اتاقشون صدای سر و صدا میومد. _من که نمی‌فهمم چی میگی ولی الان بر می‌گردیم خونه… بعدم تلفن و قطع کرد و با نگرانی رو به من که با سوال نگاهش میکردم گفت: نیره بود. سرم رو به نشونه ی تایید تکون دادم که ادامه داد: میگه کیارمین اومده خونه رفته تو اتاق خودش و مهناز و بعدم صدای داد و بیداد میومده حتی الان که داشت با من حرف می‌زد هم صداشون میومد. باید سریع‌تر بریم خونه. موافقت کردم اما داشتم فکر می‌کردم چه اتفاقی افتاده؟ به خونه که رسیدیم به سرعت پیاده شدیم و بعد از حساب کردن پول تاکسی داخل عمارت شدیم. با وارد شدنمون به خونه صدای دادو بیداد و حرف‌های نامفهوم یک مرد که از طرف یکی از اتاق‌ها می‌اومد.

ناخودآگاه به اون سمت حرکت کردیم هر چه نزدیک‌تر می‌شدیم صداها واضح‌تر می‌شد. الان میشد فهمید که این صدا، صدای کیارمین بود و انگار داشت یه نفر رو لعنت می‌کرد. مریم جون پشت در اتاق ایستاد و به شدت در اتاق رو باز کرد. باز شدن اتاق مصادف شد با افتادن جسمی نیمه جون که با چشمانی قرمز و دستی که روی قلبش بود نقش زمین شد. شکه به این صحنه نگاه می‌کردیم. با صدای التماس مریم جون به سمتش برگشتم بالای سر کیارمین نشسته بود و بهش التماس می‌کرد بلند بشه و اصلا توجهی به احمد بی‌جون و مهنازی که با نیم تنه ی عریان گریه می‌کرد نداشت: کیارمینم، پسرم، عزیزم پاشو. چه بلایی سرت اومده؟ تو رو خدا کمک کنید. تورو خدا…ضجه هاش دل سنگ رو آب می‌کرد. هممون گیج بودیم که من زود‌تر از همه به خودم اومدم و سریع با اورژانس تماس گرفتم.

یک ربعی گذشت تا آمبولانس بیاد رنگ کیارمین از قرمزی به کبودی می‌زد و این همه ی ما رو می‌ترسوند. بالاخره کیارمین رو بردند و من بعد از برداشتن سوییچ از تو لباسای لش احمد به مریم جون که از گریه حسابی بی‌حال شده بود و بی‌قراری می‌کرد کمک کردم تا سوار بشه بعد هم به خدمه گفتم در اتاق کیارمین رو قفل کنند ونذارنداحمد و مهناز از اتاق خارج بشند. بعدشم سوار ماشین شدم و به بیمارستان رفتیم. ورودی بیمارستان رو پیچیدم تو و وارد بیمارستان شدیم. به مریم جون کمک کردم و باهم پا به راهروی بیمارستان گذاشتیم. به محض ورودمون مجی از بوی الکل به صورتم خورد که استرس بدی رو به دلم انداخته بود. انگار داشتند تو دلم رخت می‌شستند. درسته کیارمین تو این مدت من رو خیلی اذیت کرده بود اما این دلیلی نمشه که بخوام همچین بلایی سرش بیاد و از همسرش رکب بخوره.

با دیدن مریم جون که به سمت ایستگاه پرستاری می‌رفت توجهم به اون سمت کشیده شد. نفهمیدم پرستار چی گفت که مریم جون با یا حسین بلندی گریش شدت گرفت. جوری هق هق میکرد که احساس می‌کردم الانه که نفسش بند بیاد. وقتی با ترس از پرستار درباره‌ی وضعیت کیارمین سوال پرسیدم با لحنی پر اطمینان گفت: داشتم به اون خانوم هم توضیح می‌دادم اما مثل این که فقط قسمت اول جمله ی من رو شنیدند، راستش ایشون یه سکته ی ناقص داشتند که خدا رو شکر خطر رفع شده. لبخندی زدم و بعد از تشکر به سمت بوفه ی بیمارستان حرکت کردم. آب معدنی‌ای خریدم و برگشتم پیش مریم جون. به زور مجبورش کردم کمی آب بخوره. با خوردن آب کمی رنگ و روش برگشت. ولی باز هم بی‌قراری میکرد که با بازگو کردن حرف‌های پرستار، برق خوشحالی به وضوح تو چشماش دیدم.

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: پرتو
  • ژانر: عاشقانه، اجباری، خدمتکاری
  • نویسنده: مرضیه مقدمی
  • ویراستار: نگاه دانلود
  • تعداد صفحات: 139
  • منبع تایپ: dlnegah.com
لینک کوتاه:
برچسب ها
دیگر آثار
موضوعات
ورود کاربران

درباره ما
نگاه دانلود
توضیح کوتاه درباره ما
آخرین نظرات
  • هانیسلام من نویسنده این رمان هستم و درخواست حذف آن را دارم....
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " نگاه دانلود " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!