توضیحات
دانلود رمان وقتی تاریکی هنوز پابرجا بود نوشته نویسنده مهرو محمدی pdf بدون سانسور
عنوان اثر: وقتی تاریکی هنوز پابرجا بود
پدید آورنده: مهرو محمدی
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 883
معرفی رمان وقتی تاریکی هنوز پابرجا بود
لیسکا راداست، دختری از روستایی دورافتاده در کنار جنگل ارواح، همیشه از جادو بیزار بوده. اما روزی که قدرتهای خفتهاش بیدار میشوند، همهچیز تغییر میکند. لِشی، نگهبان شیطانی جنگل، در برابرش ظاهر میشود و معاملهای میچیند: یک سال بندگی، در عوض یک آرزو. لیسکا ناخواسته وارد عمارت در حال فروپاشی او میشود و قدم به دنیایی میگذارد پر از سایه، فریب و راز. حالا باید قبل از آنکه تاریکی وجودش را ببلعد، حقیقت را کشف کند و راه بازگشتش را بیابد.
بخشی از رمان وقتی تاریکی هنوز پابرجا بود
مسیر او را از کنار زمینهای کشاورزی به سمت تپه هایی که با درختان سفید رنگ پریده و علفهای زبر و دسته ای از جیر جیرکها تزئین شده بوند میبرد برای تقویت روحیه اش شروع به زمزمه آهنگی محلی کرد؛ درباره دختری با دو خواستگار و یک درخت از جنس «روان ». جیرجیرکها ضرب آهنگ را می نواختند، نسیم با او هم نوا شده بود و کم کم خودش را متقاعد می کرد که نمی ترسد تا اینکه جنگل ارواح پدیدار شد. او قبلاً دریادا را دیده بود؛ هر کودکی در استودولا که با کنجکاوی شیطنت آمیز کودکی به آنجا کشیده شده بود آن را دیده بود چند بار با «ماریشینکا » در اینجا ایستاده بود و دو همدیگر را برای نزدیک تر شدن به جنگل ترغیب کرده بودند؟ آنها هر بار نزدیک تر و نزدیک تر میرفتند تا اینکه صدای غرشی یا خش خشی از درون جنگل آنها را جیغ کشان به سمت خانه می دواند کودکان کارهای احمقانه می کردند تا زمانی که بزرگ می شدند و میفهمیدند که
این کارها احمقانه بوده تا زمانی که پدرشان به آنها می آموخت چطور از آویزهای کاهی استفاده کنند یا مادرشان توضیح میداد که چرا موهایشان را با روبانهای سرخ میبندد. مادر می گفت اینها برای محافظته آرام ولی جدی محافظت از ارواح شیاطین و شرارت های جنگل ارواح لیسکا با ایستادن در آن نزدیکی باید اعتراف میکرد که جنگل نوعی زیبایی مرگبار دارد به زیبایی گلهایی که روی گورها میگذارند یا شیرجه شاهینی که شکارش را می گیرد. درختان آن غول پیکر بودند، به ضخامت برج ها و شاخه هایشان مانند انگشتان پیرزنی در میان مه ای ضخیم به هم پیچیده شده بودند. لیسکا متوجه شد که بوی جنگل مانند قبری تازه حفر شده بود؛ بویی از خاک پوسیدگی و لاشه که هر نفس را آلوده میکرد. جایی در آن جنگل گل سرخس نهفته شده بود. وقتی آن را پیدا می کرد باید آرزویش را با دقت بیان می کرد زیرا تنها یک آرزو را برآورده میکرد در افسانه ها مردان اغلب آرزوهای نادرست میکردند و به سرنوشت
های وحشتناکی دچار میشدند البته به شرطی که از ارواحشیطانی جنگل جان سالم به در می برند. حداقل در اینجا نفرین لیسکا به او برتری می داد؛ او همیشه می توانست ارواح را حس کند صدای آنها را بشنود حتی آنها را ببیند مثل اشکزات که کنار اجاق از کف کثیف شکایت میکرد یا کیکیمورای خانه همسایه که از پیدا کردن نخهای پیچیده شده خوشحال بود. اما آنها ارواح خانه نشین مهربانی بودند که از نذورات نان و نمک تغذیه میکردند و با انسانهایی که از آنها مراقبت می کردند دوست بودنداند لیسکا شک داشت که ارواح و شیاطین دریادا هم همان طور رفتار کنند. واقعاً میخواست این کار را انجام بده؟ هنوز خیلی دیر نشده بود که برگردد. او به آنجا تعلق نداشت. خاطره پدر پاول در آشپزخانه کلبه تنگ خانواده را دوست نشسته بود. او کشیشی جوان بود با ردایی فرسوده و ریشی که به سختی رشد کرده بود و چهره اش بیش از حد محتاط بود که بتواند همدردی را به نمایش بگذارد.









