توضیحات
دانلود رمان ماهزده نوشته نویسنده محدثه رمضانی pdf بدون سانسور
عنوان اثر: ماهزده
پدید آورنده: محدثه رمضانی
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 4283
معرفی رمان ماهزده
تنهایی پس از فقدان والدین، مرا به دام غریبهها انداخت. آنان که طمع اموال مرا داشتند، برای تصاحب میراثم، دیوانگیم خواندند. اما من برای همیشه در آنجا محبوس نخواهم ماند تا آنان با داراییهایم به خوشی بگذرانند. آنان را نابود خواهم کرد.
بخشی از رمان ماهزده
آرام کمی سر جلو برد و نگاهی به خیابان انداخت و با ندیدن آشنایی که در پی او باشد در کوچه تنگ و تاریک با خانه هایی با بافت قدیمی به راه افتاد.نیم ساعتی میشد که در کوچه پس کوچه ها زیر نگاه های متعجب و وحشت زده دیگران قدم میزد و شوکر پنهان شده در جیبش در میان دستش فشرده میشد .با دیدن مسجدی ایستاد و نگاهش روی دیوار کنار مسجد ثابت ماند قبلا در موردش چیزی شنیده بود جلو رفت و از بین لباس های آویزان مانتو و شلوار و شالی برداشت. حتی فکرش را هم نمیکرد روزی به جای باز کردن در کمد و انتخاب لباس های شیک و گران قیمت جلوی دیوار مهربانی بایستد و لباسهای دست دوم دیگران را طبق سایز حدسی اش دستچین کند. با رسیدن به اولین پارک از میان درختان و تاریکی گذشت و خود را به سرویس بهداشتی رساند و زیر نگاه سنگین بقیه وارد سرویس شد .سریع لباس عوض کرد و لباسهای آن دیوانه خانه را در کف همان سرویس رها کرده و بیرون آمد.
-این کیه؟-از بیمارستان فرار کرده؟-بیشتر میخوره از تیمارستان فرار کرده باشه.صدای زن جوان متوقف اش کرد و اجازه نداد بی توجه بگذرد . به سمتش چرخید و نگاهش کرد که زن سریع نگاه دزدید و خود را مشغول شستن دست هایش کرد کاش آدم ها نصف حرف هایشان جسارت داشتن. مشت محکم و پر حرص سورن روی فرمان کوبیده شد و دست دیگرش چنگ موهایش شد. عصبی بوقی برای ماشین جلویی زد و با شتاب از کنارش گذشت و از داخل آینه دستی برایش بالا انداخت و غرید. مرتیکه گاری چی گمشو کنار دیگه. با ضرب جلوی مرکز روانی ایستاد و پیاده شد و به ماشین پلیسی که جلوی ساختمان پارک شده بود نگاه کرد.-دختره روانی ببین چه دردسری درست کرد.عصبی وارد ساختمان شد و خانم حیدری با دیدنش سریع به سمتش پا تند کرد و پر ترس سلام داد-من در این خراب شده رو گل میگیرم حالا ببین حیدری که می دانست
خراب کاری کرده دست پایین را گرفت تا بلکه مرد خشمگین مقابلش کمی آرام شود. -کوتاهی از ما بوده قطعا جناب آریا ، من قول میدم پیداش کنیم، نمیتونه خیلی دور شده باشه همین دور و براس سورن دندان روی هم سابید تا حرف نامربوطی از بین لب هایش بیرون نپرد و زنی که هم سن و سال مادرش بود را به باد بدوبیراه نبندد.-چجوری رفته؟ مگه این خراب شده نگهبان نداره؟ اون همه پرستار کدوم گوری بودن ؟حیدری کلافه و شرمنده سر تکان داد: پرستاری که رفته ازش سر بزنه رو بیهوش کرده بعدم که نگهبان با بیل زده ، زخم سرش عمیق بود بردنش بیمارستان برای معاینه و عکس.سورن چشم ریز کرد. دخترک دل مردن یک مورچه را هم نداشت حال کسی را روانه بیمارستان کرده بود آن هم به عمد.انگار این دیوانه خانه او را هم شبیه همبندی هایش کرده بود-پرستار چطور بیهوش کرده ؟ حیدری مکث کرد. جوابش قطعا به مذاق سورن خوش نمی آمد ولی خب نمیتوانست دروغ بگوید- با داروهای آرامبخش خودمون ، چندروز پیش یکی گم شده بود. سورن آتشی تر از قبل قدمی جلو رفت…









