توضیحات
دانلود رمان نقش نگار نوشته نویسنده الناز پاکپور pdf بدون سانسور
عنوان اثر: نقش نگار
پدید آورنده: الناز پاکپور
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 1009
معرفی رمان نقش نگار
نگار با مادر و خواهرش زندگی میکند؛ اما در دلش حس میکند جایی در این جهان باید بیشتر از این سهم داشته باشد. او قدم در راهی تازه میگذارد، از همان روزی که کار در یک شرکت را آغاز میکند. از همانجا مبارزهای نفسگیر آغاز میشود؛ جنگ نگار با سنتهای غلطی که سد راهش هستند و کشف تواناییهایی که حتی خودش از آنها بیخبر بوده است.
بخشی از رمان نقش نگار
سرم درد میکرد. از بحث کردن متنفر بودم و هر بار مجبور میشدم بحث کنم و هیچ وقت از حدی نگذرم و همه حرفهای دلم را دفن کنم یک بار دیگر دستم را روی زنگ گذاشتم…. تا آن سر شهر دوباره رفتن را تاب نداشتم در که باز شد. پا در حیاط کوچک خانه مادر جون که گذاشتم انگار همه چیز پشت این در سفید رنگ باقی ماند از کنار حوض خالی گذشتم. مدت ها بود مادر جون میگفت به خاطر کمبود آب حیف اش می آید حوض را پر کند. شاید نمی دانست در خیلی از محله های شهر استخرهای بزرگ با آب آشامیدنی پر میشود از در بهار خواب دست به سینه بیرون آمد- به حول و قوه اللهی سر آوردی دیگه؟؟ رو سریم را از سرم برداشتم و موی بافته شده ام را از زیر مانتوم بیرون آوردم : خب در رو باز نمیکنی آدم جرات نداره بره دستشویی به خدا….به صورت خندانش لبخندی زدم و دستم را برای دست دادن دراز کردم: چه خبر مهرناز بانو ؟؟تو چه خبر؟؟ همین الان با مادرت صحبت میکردم نگفت میای این جا…
سری تکان دادم و بند کفشهای کتانیم را باز کردم حالا یه لیوان آب بده دست من بعد از خونه مادر بزرگم بندازتم بیرون…همراهش وارد خانه همیشه مرتب مادر جون شدم خانه ای که همیشه بوی هل و ادویه میداد… مانتویم را در آوردم و پا به پایش وارد آشپزخانه شدم ، در یخچال را باز کرد و پارچ آب را در آورد.به سمت گاز رفتم، در قابلمه را باز کردم. نتوانستم لبخندم را پنهان کنم باز مادر جون هر چی گیر دستش اومده ریخته تو غذا؟ آره والا فکر کنم ما تنها خانواده ای هستیم که از تو قرمه سبزیمون بامیه در میاد….-بشقابی از جا ظرفی برداشتم. -باز تو تا این موقع گرسنه موندی؟ آخرش به بلایی سرت میاد… لا اقل گرمش کن… پشت میز چوبی آشپزخانه نشستم و دستم را گذاشتم رو مشمع شیشه ای که مادر جون میکشید رو میز تا خراب نشود. عادتش بود روی هر چیزی رو کش میکشید تا خراب نشودی روی مبل ها رو کش روی سماور دستمال ، حتی روی تلفن هم قلاب دوزی.
اما نتوانسته بود روی بخت دخترهایش چیزی بکشد تا خراب نشود. قاشق را گذاشتم گوشه بشقابم : رفته بودم پیشش. بی حرف از توی یخچال دستمال نخی سفیدی در آورد و سبزی خوردن ریخت داخل آبکش کوچولوی رو به روش غذا سفارش داد اما حسی برای خوردنش باقی نموند. صندلی را کشید و رو به رویم نشست : بحث سر کار رفتنته؟؟غذای سرد ماسیده را به زور قورت دادم پس خیلی هم بی خبر نیستی…. مامانت هم…تو دیگه چرا؟؟ تو که داری میبینی چرا؟دست هایش را در هم قلاب کرد: مادرت اگر سر کار هم میرفت . اگر درس هم میخوند تو همون خونه باقی میموند. در اومدن از اون خونه جسارت میخواد… تو اما در اومدی… دستی به موهای قهوه ای دوست داشتنی اش کشید: در اومدن من فرق میکنه.. من بچه نداشتم…. تربچه قرمز رنگ را بین دست هایم گرفتم زندگی هاتون یکی از یکی مسخره تره بخدا…مینو که اوضاعش خوبه….-حالا به خاله مینو از دست مادر جون در رفته و گرنه دایی مهدی رو هم با اون زنش بد بخت کردید.









