توضیحات
دانلود جلد اول رمان نفرین شدگان مورانثا از مجموعه دال فارن نوشته نویسنده موریگان pdf بدون سانسور
عنوان اثر: نفرین شدگان مورانثا
پدید آورنده: موریگان
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 188
معرفی رمان نفرین شدگان مورانثا
الهه شب نفرینی بر نژادهای دورگه جنگل مورانثا گذاشته که برای قرنها ادامه یافته است. سایآر (روباه) که قدرتی مرموز در وجودش نهفته، و والتر (گرگ) که در آتش شهوت و خشونتی کنترلنشده میسوزد، برخلاف تمام هشدارها به یکدیگر گرایش پیدا میکنند. با بیداری دوباره نفرین، قبیلهها به دو دسته تقسیم میشوند: کسانی که میخواهند سنت را حفظ کنند و کسانی که میخواهند آزاد باشند. آیا عشق میتواند بر نفرین غلبه کند؟
بخشی از رمان نفرین شدگان مورانثا
آریسا مدتها بود که خواب هایش تکراری شده بودند مدام یک زن را میدید؛ زنی سیاه پوش با موهای بلند و بنفش مایل به مشکی که مثل تور عزا دور شانه هایش ریخته بود. زانو زده بود میان علف های خشک و بی صدا شیون میکرد هیچ حرفی نمیزد. فقط گریه گریه ای بی پایان آریسا چند قدم به سمت او رفت شاید دلیلی برای آن گریه پیدا کند. اما هر بار که نزدیک می شد زن دورتر می رفت و وقتی زجه ی بلندی از گلوی زن برخاست، آریسا با تپشی شدید از خواب پرید. نفس نفس میزد. پوست بدنش از عرق خیس شده بود دست دراز کرد و از پارچ آبی که کنار تختش گذاشته بود کمی آب نوشید هنوز آفتاب نزده بود. نتوانست بخوابد، پس بلند شد و به کتابخانه رفت . دو هفته از آغاز زمستان گذشته بود داروهایی که برای فصل جفت گیری ساخته شده بودند، روی او اثر گذاشته بودند و میتوانست خودش را کنترل کند. این دارو مخصوص نوژان هایی بود که هنوز جفت نداشتند تا غریزه شان در زمستان از کنترل خارج نشود.یادش بود که وقتی بچه بود یکی از اهالی قبیله به خاطر کم مصرف کردن دارو رفتاری پرخاشگر و غیر قابل کنترل پیدا کرده بود.آن وقت ها استادش کالریس گفته بود رفتارش فقط به خاطر فصل جفت گیری نیست.
آریسای کوچک که هنوز چیز زیادی نمیدانست با کنجکاوی پرسیده بود پس چرا دیوونه شد، استاد؟ و کالریس پاسخ داده بود زمستون… فقط هوا سرد نمیشه آریسا اینجا میزنه به سینه اش با انگشتش و با لبخند ادامه میده روح دو تیکه مون شروع میکنه به جنگیدن نه به خاطر عشق نه به خاطر غریزه به خاطر این که نمیدونیم کی هستیم. حیوان؟ یا انسان؟ نمیتونیم تشخیص بدیم و دیوانگی به ما نفوذ میکنه. آریسا هیچ وقت آن حرف ها را فراموش نکرد همان موقع بود که فهمید افتخار روباه بودنش نه از غرور خالی بلکه از انضباط درونی می آید. او بی وقفه مشغول ساختن داروی جدیدش شد؛ دارویی که از نظر دیگران بی اهمیت بود ولی برای او معنی داشت.چند دقیقه ای گذشت ناگهان گوش هایش تیز شدند صدای خاصی نبود، فقط یک حس آریسا روی میز خم شده در سکوت نور شمع نیم سوز پخش روی صفحات کتاب و گیاهان خشک صدای له شدن برگهای خشک تنها صدای زنده ی اتاق است. در چوبی آهسته باز میشود. سکوت نمیشکند ولی تغییر میکند. آریسا نگاه نمی کند.
فقط می پرسد چی میخوای سلان؟ صدای قدم هایی آرام سبک اما بی میل به پنهان شدن از پشت سر آریسا به گوش می رسید خوابم نمیبرد گفتم شاید اینجا با مطالعه چشمام گرم بشه آریسا سرش را بالا نمی گیرد فقط با پشت انگشت گیاهان له شده را کنار می زند. آروم زمزمه میکنه اینجا خواب نمیده فقط آرامشه…سلان خنده خفه ای زد بی طنز و گفت آرامش؟ اون چیزیه که تو بهش میگی من بهش میگم تسلیم اسم دیگه ی کنترل هم باشه بستگی داره از کدوم سمت نگاه کنی سلان به میز نزدیک تر میشود از کنارش میگذرد دستی به یک شیشه ی نیمه پر می زند. بوی دارو بلند میشود در همین حال گفت تو هنوز با دارو سعی میکنی انسان بمونی ولی من فکر میکنم اگه انقدر باید دارو بخوری تا آدم باشی، شاید از اول نبودی آریسا آهسته ولی محکم گفت نه برای اینکه آدم باشم… برای اینکه روباه بمونم مکث سلان نیم نگاهی به صورت او می اندازد روی لبه ی میز مینشیند و میگه معلومه تو به افتخار کردن این قفس عادت کردی…










