توضیحات
دانلود جلد دوم رمان وارثان بی نژاد از مجموعه دال فارن نوشته نویسنده موریگان pdf بدون سانسور
عنوان اثر: وارثان بی نژاد
پدید آورنده: موریگان
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 468
معرفی رمان وارثان بی نژاد
مارلیک و الیو دو برادر هستند که نه کاملاً گرگاند و نه کاملاً روباه. در دنیایی که نژاد خالص everything است، آنها «بینژاد» خطاب میشوند و توسط همه طرد شدهاند. مارلیک با خشم و غریزهی گرگیش میجنگد، در حالی که الیو با هوش و فریبِ روباهگونهاش از اسرار پرده برمیدارد. وقتی یک پیشگویی باستانی از جنگ داخلی خبر میدهد، این دو برادر تبدیل به کلید نجات یا نابودی جنگل دال فارن میشوند. آیا آنها میتوانند ثابت کنند که هویت واقعی در خون نیست، در انتخابهایمان است؟
بخشی از رمان وارثان بی نژاد
تنها چیزی که میتوانست قلب ناآرام مارلیک را آرام کند همین پهنه ی بی انتها بود.آسمانی که هیچ نژادی برایش اهمیتی نداشت.الیو آرام از شاخه ای به شاخه دیگر پرید و بالا رفت وقتی به نقطه ی دلخواه رسید، چشمش به خز نارنجی مارلیک افتاد نشسته بود بی صدا دمش را دور پنجه هایش پیچیده و به خط افق خیره شده بود. نور ماه از میان برگ ها عبور میکرد و روی صورتش مثل خطوط زخم خورده ی روشن می افتاد. چشمان زردش همانهایی که از پدرشان به ارث برده بود در آن مه گرفتگی شبانگاهی می درخشیدند. مارلیک متوجه حضور برادر شد اما فقط دمش را اندکی جابه جا کرد. هیچ کدام حرفی نزدند. فقط صدای خش خش باد میان شاخ و برگ و همنوایی دور دست پرندگان بود که فضا را پر می کرد.در نهایت الیو با صدایی خفه گفت: داداش…مارلیک بدون اینکه برگردد گفت چرا این کارو کردی؟
من بودم که به اون پسره سم دادم تو میتونستی خودتو بکشی کنار هیچ دلیلی نداشت گردن بگیری و بگی باهام هم دستی الیو کنار برادرش نشست از دور شبیه دو توله ی بازیگوش و بامزه در دل جنگل بودند؛ شبیه افسانه های کودکانه اما گفت و گویشان از آن جنس نبود نه افسانه نه خیال فقط حقیقت تلخ دو موجود نیمه نژاد که در مرز واقعیت و طرد شدگی زندگی می کردند.مارلیک لب باز کرد اما الیو پیش دستی کرد مهم نیست چقدر از بابا متنفر باشی ولی…. نباید اونجوری با مامان حرف بزنی اون شاید نشون نده اما دلش میشکنه عمیق مارلیک به آرامی پلک زد صدایش آرام و پشیمان بود من نمیخواستم ناراحتش کنم. هیچ وقت ولی وقتی اون میاد و وانمود میکنه من بچه م…. وقتی از بالا باهام حرف می زنه… دیوونه م میکنه. الیو لبخند محوی زد اون هنوز دوستش داره همینه که براش کافیه. مارلیک دندان هایش را به هم فشرد پنجه هایش روی خزه های نرم و خیس کشیده شدند.
دوست داشتن فایده ای نداره وقتی نتونه ازش محافظت کنه نتونه از ما دفاع کنه.ناگهان با حالتی تند برگشت و به چشمان الیو زل زد.هنوز جواب سوالمو ندادی چرا گفتی با من همدستی؟ میدونستی اخراج میشی الیو بدون تردید پاسخ داد چون تو منی من توام ما از یه مادر به دنیا اومدیم. اگه تو از اون جهنم بیرون افتادی منم باید دنبالت بیام تنها نمی ذارمت.مارلیک لحظه ای خیره نگاهش کرد بعد بی اختیار لبخند زد پرید و برادرش را از پهلو به زمین انداخت هر دو غلتیدند میان علفهای نم خورده جفتشون یک صدا گفتن گرگ روباه تا ته راه. الیو خندید و در حالی که با پنجه ی نرمش پشت مارلیک را لمس می کرد، گفت: بس کن دیگه بسه بیا برگردیم پیش مامان … تنهاست مارلیک مکث کرد نگاهی به آسمان انداخت که دیگر مرز میان آبی و نارنجی را گم کرده بود.سپس آرام زمزمه کرد: بریم.و بله بر خلاف قصه هایی که حقیقت را در سکوت دفن میکنند در این داستان سایه ها سخن میگویند…









