توضیحات
دانلود رمان نه گذشته نه آینده نوشته نویسندگان آریان و ایران pdf بدون سانسور
عنوان اثر: نه گذشته نه آینده
پدید آورنده: آریان، ایران
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 15
معرفی رمان نه گذشته نه آینده
جهان به افق فروپاشی نزدیک میشود و نشانههایش بر تارک زمان هویداست. گویی پایان، خویشاوندی گریزناپذیر با آغاز دارد. در این گذار، آدمی را به دو گونه میتوان دید: جمعی که در جستجوی «اهریمن» – آن نماد شرّ و علتالعلل این زوال – هستند و جمعی دیگر که در هیاهوی نابودی، تنها به تمنیات مادی خویش مشغولاند. پرسش بنیادین اما، بیپاسخ میماند: آیا این، واپسین پرده از نمایش هستی است؟ پاسخی در کار نیست.
بخشی از رمان نه گذشته نه آینده
آوای مردمان بیش از اندازه بلند است حتی نوای دم و بازدم کشیدن آنها. زمانی به همه نگاهی می اندازد و با خودش میگوید تنها مردمان هستند که هیچگونه نه در آغاز زیبایی دارد و نه در پایان .ناساز برف و خورشید و ابر ….. هر چند دم و بازدم همه آنها با همه زیبایی و زشتی خود؛ زاییده میشوند و با زیبایی بیشتر سرنگونی پرشتابی را از سر میگذرانند و با زیبایی هم میمیرند اما در این زمان؛ از همه دم و بازدم خود چه برای آینده و چه در گذشته و چه اکنون به خوشی که داشته ؛ دارد و خواهد داشت بسنده خواهد کرد.ناساز مردم که تنها همین اکنون گران بهاست. اما مردم از همان دم سرنگونی زندگی؛ نه زایش گذشته خود را به یاد دارد نه از اکنون سرخوش است و نه آینده خودش را پس از سرنگونی دوباره میبیند ؛ چون تنها درگیر شدن در چیزهایی برای او گران بهاست که در آن ؛ زور داشته باشند.
حتی برای مردم با همه زور و توان خود در پایان زندگی خود همیشه باز هم جان خود را به ارزانی میدهند و افسوس میخوردند که ای کاش ؛ اندکی از این زندگی را شاد میزیستیم ولی دیگر فایده ای ندارد و در زندگی پسین هم این زندگی پیشین خود را فراموش میکند و بازهم به کارای وحشی گری و خوی وحشی خود دوباره باز میگردد .تنها اکنون گرانبهاست و تنها چیزی که گران بهاست در اکنون ؛ این است که من هر چیزی باشم مگر مردم… که ناگهان آرامش درونی اش با یک آوای بلند و بزرگ آهن نورد ؛ شکسته میشود و روبروی آن روی راه آهنی می ایستد و درهایش باز میشود و رهسپاران با شتاب وارد آهن نورد میشوند و با شتاب جای میگیرند انگار که جا کمیاب میشود ای کاش برای رستاخیز و جهان پس از مرگ هم ؛ اینگونه شتاب داشتید .
شتاب دارند اما نه خودشان میدانند و نه کسی برایش گرانبهاست این پیشامد ؛ تنها با تندی به سویش میروند بدون آنکه بدانند .او سرپا می ایستد و دستش را به جایی میگیرد. کوله پشتی خود را کنارش میگذارد و داروی کوچک گردی از درون بسته ای در می آورد و آن را میخورد.یک کم سرش آشفته میشود اما با شتاب گرفتن آهن نورد ؛ مغز آن نیز تندی پیشه میکند و در پردازش چیزی که خودش هیچ دلبستگی به آن ندارد و برنگزیده و حتی نمیداند که به راستی برای خودش است یا نه بدون دستور وارد دری میشود که در دلش است و … ؛ به گونه ای که با شتاب زمان میگذرد در اندیشه مرگ ها. او که تا چشم بر هم میگذارد خود را در جای ایستادن آینده آهن نورد میبیند همان جایی که برای آن سوار شده بود آنجا گذرانیده بود. زمانی که پیاده میشود و از چند تن پرس وجو میکند تازه آگاه میشود که باید هنوز سوار خودرو همگانی شود…









