توضیحات
دانلود رمان قسم به سیاهی چشمانت نوشته نویسنده فاطمه بابا احمدی pdf بدون سانسور
عنوان اثر: قسم به سیاهی چشمانت
پدید آورنده: فاطمه بابا احمدی
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 1706
معرفی رمان قسم به سیاهی چشمانت
او پسرعمویم بود.در زندگیام، خدایی زمینی به شمار میآمد. با وجود آنکه به چشم دیگران حرامزاده بودم، مرا پذیرفت و بزرگم کرد؛ برخلاف پدر و مادرم، هرگز از من نبرید. در برابر زنبابا و فرزندانش از من محافظت کرد و تبدیل به تنها پناهگاه امنم شد. جای خالی تمام نداشتههایم را او پُر کرد.اما همین شخص، روزی کاری کرد که عمیقترین زخم زندگیام را بر من زد. چه دختری هست که عاشق شاهزادهٔ قصههایش نشود؟من عاشقش بودم، اما او وقتی دوست صمیمیام را دید، دل به او داد و پشتش را به من کرد.روح و تنم را به نابودی کشاند.حتی به خاطر دروغهای آن زن، مرا که روزی عزیزش بودم، کتک زد و خانواده و عمارت را ترک کرد.اما دوست نادانش به او خیانت کرد و او هم همان رنج سرخوردگی و افسردگیای را چشید که من چشیده بودم.و حالا، پس از چهار سال، برگشته تا…
بخشی از رمان قسم به سیاهی چشمانت
بیرون سرسبز و پر از حال و هوای زندگیه… ولی توی وجود من انگار یخبندون زمستونه، بی رحم لخت و بی برگ…زندگی؟ من که هیچ وقت نفهمیدمش. نه خوشبخت بودم نه مزه ش رو چشیدم نه زندگی باهام راه اومد نه گذاشتن که بیاد خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو. با بی حوصلگی نگاهم رو از پنجره میگیرم چشم تو چشم سیاهی میندازم که انگار از چشمای خودم هم تیره تره_ من؟ هیچیم به این خونواده نرفته نه بخت دارم نه زیبایی نه حتی جایی تو دلشون میگی چیکار کنم ثمین؟ بلند شم با ساز و دهل بچرخم توی فامیل و بگم آهای من همون دختری ام که برای سومین بار طرد شده ببینید چقدر سگ جونم که هنوز هم سرپا و ایستادم؟ ! با دلخوری نگاهم میکنه چپ چپ…_این چه حرفیه خواهر من؟ چرا انقدر با خودت دشمنی میکنی؟ دلم می سوزه واست هممون نگرانتیم….اما بعد، انگار یه جرقه توی ذهنش زده میشه با دقت تو چشمام زل میزنه…_صبر کن ببینم سومین بار کی طردت کرد؟ آه لعنتی...همینو کم داشتم… یعنی باید بشمارم؟
از مادری که از بطنش زاده شدم شروع کنم؟ یا از عشق از دست رفته…_یه چیزی گفتم تو عصبانیت. تو هم که فقط قلاب انداختی و همون تیکه رو گرفتی! چشم غره ای تحویلم میده و میگه: باشه تو راست میگی حالا بیا پایین یه چیزی کوفت کن تا حداقل اسکلت تر از اینی که هستی نشی و دوباره بیفتی رو دستمون و ما مجبور بشیم هی نازتو بکشیم. لبخند بیجونی میزنم. ثمین هیچ وقت محبتش بدون نیش و کنایه نبوده، ولی همیشه کنارم بود. برعکس نگین که اصلا وجودم رو نمیدید…ثمین تنها کسی بود که هوام رو داشت حتی اون وقتی که همه پشت کردن بهم. وقتی دختری بودم که مادرش هم نخواستش… دختری که پدرش به زور پذیرفتش و هنوز هم نگاهش پر از بی مهریه…طبیعی نیست، نه؟ شاید چون من محصول به اشتباهم….شاید چون از زن دیگه ای بودم…شاید چون اون مرد هم زن داشت هم بچه اما غلط کرد و با یه زن دیگه همبستر شد.کاش…کاش میذاشتی با همون مثلا مادر می رفتم…شاید بهتر از این بود که حالا درست چند روز مونده به عقد دوباره طردم کنن…
اگه بمونم و فکر کنم حتما دیوونه میشم. واقعاً نمی فهمم که چرا تا حالا نشدم.وسط خونواده ای بزرگ شی که همشونخوشبختن و فقط تو احساس بدبختی کنی چه حسیه؟ یه کابوس طولانی…یه طناب دور گردن… ولی یه چیزی رو مطمئنم. من خیلی وقته دارم تنهایی برای خوشبختی خودم تلاش میکنم…پس هیچ نیازی به محبتشون ندارم. هووووی چشم سیاه کجا سیر میکنی؟!اوف…از دست این مزاحم همیشگی که حتی نمیذاره دو دقیقه با خیال خودم تنها باشم هی طناب میندازه دور گردنم و نمیذاره تو خلوت ذهنم گم شم_چته جونور؟ ترسوندیم!_جونور اون عمه های بشکه تن پاشو راه بیفت. با اکراه پامو میکشم سمت در و بازش میکنم: مگه چاره ای دارم خودم هم از این پنهون شدن و قایم باشک بازی بیزارم. سرمو یه کم خم میکنم و میگم: بفرما مادمازل… یه خنده تحویلم میده از اون خنده هایی که از همه دل میبره حالا هر کی که میخواد باشه! بعد دستش رو حلقه میکنه دور گردنم و با هم راه میفتیم سمت پله ها…









